خوش اومدین نظر و پیشنهاد یادتون نره
زیرچشمی نگاهی به امید میندازم که با غذاش داره بازی می کنه ... حالا واسه من عذاب وجدان گرفته که چی؟ ... کم تو این سه روز چپ رفت راست رفت از همه چیز اشکال گرفت و بداخلاقی کرد ... باید واسه یک شام خوردن دور هم هی التماسش می کردیم ... حالا آقا اینجا نشسته با غذا نخوردن می خواد چی رو ثابت کنه ... حقشه که الان حالشو بگیرم ... خودم رو مظلوم می کنم و بدون این که سرم رو بالا بگیرم با آه سوزناکی می گم :
چقدر جای فرحناز خالیه نه ؟ ...
سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی اصلا" به روی خودم نمیارم ... صدای عصبیش رو می شنوم :

اگه غذات رو خوردی پاشو برو تو اتاقت ...
سری تکون می دم و همینطور که دارم بلند می شم می گم :

سرور خانم از اون کیکای فرحناز بازم توی یخچال هست ؟ ...
امید نیم خیز می شه و می گه : سوگل میری یا بیام ؟
سریع از آشپزخونه بیرون می رم ولی قبل از این که امید سرجاش بشینه سرمو داخل میارم و می گم :

راستی سرور خانم بهتون گفتم فرحناز ازم دع ....
قبل از این که جملمو تموم کنم با دیدن امید که به طرفم خیز برداشت جیغی می کشم و به طرف پله ها فرار می کنم و در همون حال سعی می کنم خنده شیطانیم رو تو خودم خفه کنم ... بالای پله ها خم می شم و امید رو می بینم که در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد بدون توجه به غرولندهای سرور خانم که از آشپزخونه شنیده می شد روی صندلی ای نشست و در سکوت به دودهای سیگارش خیره شد ....


***

نمی دونم چرا انقدر نسبت به فرحناز احساس نزدیکی می کنم ... شاید چون مادر امیده و اصلا" با اون چیزی که تو برخورد اول دیدمش فرق می کنه ... باهام خیلی مهربون و خون گرمه ...
از عصری که از مستخدم منزلش شنیدم حالش بدتر شده و تو بیمارستان بستریه اصلا" یک لحظه هم آروم و قرار ندارم ... چقدر دلم می خواد برم ببینمش ولی چه جوری ... اگه به فرحناز قول نداده بودم و منو قسم نداده بود حتما" به امید می گفتم ... ولی چه فایده بازم مطمئنم انقدر لجباز و یکدنده است که بهم اجازه نمی ده که برم ببینمش ... ولی خوب شاید بتونم از سرور خانم بخوام بهم کمک کنه ... اگه بتونم راضیش ....
-چیزی شده ؟ ...
با شنیدن صدای امید از جا می پرم ... دستمو روی قلبم که به سرعت می زنه میذارم
_وای خدا ترسیدم ... تو اینجا چی کار می کنی ؟...
مشکوک نگام می کنه :
تو به چی فکر می کردی که انقدر ترسیدی ؟ ...
حرصم می گیره خوبه والله دیگه واسه فکر کردن هم باید ازش اجازه بگیرم ... با حرص بلند می شم و بی هیچ حرفی در مقابل چشمان متعجبش می رم طرف آشپزخونه ... اگه بتونم روی سرور خانم کار کنم ...

_وای دختر ببین منو به چه دردسرهایی میندازی؟! ... حالا می خوای چی جوابشو بدی هان ؟ ...
در حالی که سعی می کنم اضطرابم رو پنهون کنم می گم : خب...خب....شاید هنوز نیومده باشه ...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه : ماشین به این گندگی رو جلوی در نمی بینی ؟ ... خدایا این بچه است من چرا عقلم رو دادم دست این
بعد بهم می توپه : حالا اینجا وایسادی که چی ؟ ... می خوای عصبانی ترش کنی .... راه بیفت بریم تو ...
احساس می کنم قلبم داره از جاش کنده می شه ... با قدم های لرزان پشت سر سرور خانم راه می افتم ... اصلا" فکرش و نمی کردم ... هیچ وقت این ساعت روز خونه نمی اومد ... خدا یا خواهش می کنم کاری کن نیومده باشه خواهش می کنم ...
با دیدن چراغ های خاموش ویلا نفس راحتی می کشم : وای سرور خانم منو کشتی می بینی که نیومده ... تمام چراغ های ویلا خاموشه ...
قبل از این که سرور خانم حرفی بزنه با باز شدن در سالن رنگ از روم می پره ... نگاه عصبانی امید روم...انگار لال شدم ...
سرور خانم زودتر از من خودش رو جمع و جور می کنه : امید تو اینجا چی کار می کنی ؟ چی شد این وقت روز خونه ای ؟ ...
امید بدون این که جوابی بده هنوز نگاه خیرش روی منه ... سعی می کنم به میل زیادم برای فرار کردن و رفتن توی اتاقم غلبه کنم ... دوباره صدای سرور خانم شنیده می شه :بیرون یه خورده خرید داشتم ... سوگل هم حوصلش سر رفته بود بردمش یک کم دلش باز شه ... تازه رفته بودیم ...
بالاخره صدای امید شنیده می شه که با لحن سردی بدون این که نگاش رو ازم برداره می گه : چند ساعت پشت سر هم دارم با خونه تماس می گیرم کسی گوشی رو بر نمی داره ... دو ساعت تمام اینجا نشستم تا شماها تشریف بیارین ... اون وقت می گین تازه رفته بودین بیرون
و بعد در حالی که با دست بهم اشاره می کنه به طرفش برم بدون این که اجازه حرف دیگه ای به سرور خانم بده می گه : شما دخالت نکنید به اندازه کافی شنیدم
و بعد با عصبانیت بهم می توپه : منتظر چی هستی ؟ ... زود بیا این جا ...
انگار پاهام به زمین چسبیده ... نمی خوام به طرفش برم ... خودشم فهمیده چون با عصبانیت به طرفم میاد و در حالی که بازوم رو می گیره منو به سمت پله ها هل می ده ... همونطور که دارم از پله ها بالا می رم بر می گردم به عقب و با التماس به سرور خانم نگاه می کنم که بلاتکلیف پایین پله ها ایستاده و ما رو نگاه می کنه ...

حالا چیکار کنم ؟ ... نگاهی به امید میندازم که چند پله عقبتر از من به دنبالم داره بالا میاد ... تو یه لحظه تصمیم می گیرم و به سرعت به سمت اتاقم می دوم .. قبل از این که بخوام در اتاقم رو باز کنم دستای امید رو روی بازوم حس می کنم ... جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... بی هیچ حرفی منو تو اتاق هل می ده و در حالی که در رو می بنده با خونسردی دلهره آوری به در بسته اتاقم تکیه می ده و بهم خیره می شه ...
سعی می کنم به سرعت یه دلیل قانع کننه واسش پیدا کنم ولی چطوری اونم وقتی که مثل موشی که تو تله افتاده زیر نگاش راه به جایی ندارم ... انگار صبرش تموم شده چون ناگهان با حالت عصبی تکیه اش رو از در می گیره و قدمی به طرفم برمی داره ...
دستام رو جلوی خودم می گیرم و به سرعت می گم : توضیح می دم امید ... قسم می خورم تمام مدت با سرور خانم بودم ... باور کن ...
دستی به صورتش می کشه : کجا ؟ ...
فرصتی واسه فکر کردن ندارم پس به ناچار همون حرف سرور خانم رو تکرار می کنم : رفتیم خرید ...
ولی قبل از این که فرصت ادامه داشته باشم میون حرفم می پره : خوب انگار خودت دوست نداری با زبون خوش باهات رفتار کنم ... باشه من روش های دیگه هم واسه به حرف دراوردن تو بلدم ...
قبل از این که قدمی به طرفم برداره از ترس با صدایی که به فریاد بی شباهت نیست می گم : رفتیم ملاقات فرحناز بیمارستان ...
با چشای گرد شده انگار خشکش می زنه ... ولی بعد پوزخندی می زنه : باشه باور کردم ...
لعنتی ... قبل از این که بخواد دوباره به طرفم بیاد به سرعت می گم : می تونی به خونه اش زنگ بزنی و از مستخدمش بپرسی ... اصلا" خودم می برمت بیمارستان تا با چشای خودت ببینیش ...
بهش نگاه می کنم ... انگار حرفام رو باور کرده ولی باز با یکدندگی و لجبازی همیشگی می گه : خب که چی ؟ ... این وسط تو چیکاره بودی که پاشدی رفتی اونجا ها ؟ ...
با حرص می گم : من به فرحناز مدیونم ... توی اون ماجرا اون خیلی واسم زحمت کشید چه تو بیمارستان و چه اون چند روز توی خونه ... نمی تونستم وقتی انقدر مریضه یک احوالپرسی ساده هم ازش نکنم ...
با فریادی که باعث شد رنگ از روم بپره می گه : با اجازه کی ؟ ...
به طرفم میاد و در حالی که منو به دیوار می چسبونه دوباره با تحکم می گه : کی بهت اجازه داد یواشکی و سرخود بری دیدنش ؟ ... مگه تو نمی دونستی من ازش خوشم نمیاد ... من چند بار بهت گفتم دوست ندارم رابطه صمیمی باهاش برقرار کنی, گفتم یا نه ؟ ... چرا هر بار باعث می شی که من از دادن آزادی به تو پشیمون بشم هان ؟ ... جواب منو بده ...
در حالی که جرات نگاه کردن به صورت عصبانی اش رو ندارم می گم : ولی اون مادرته ... الان بهت نیاز داره ...
با فریاد حرفم رو قطع می کنه : نشنیدی چی گفتم ؟ این آخرین باری بود که بهت تذکر دادم دفعه بعد مطمئن باش کاری می کنم که از کرده ی خودت پشیمون بشی ... دیگه هم اجازه نداری بهش تلفن کنی یا ببینیش ...
و در حالی که روم خم می شد با لحن ترسناکی ادامه داد : سوگل باور کن تو این مسئله اصلا" شوخی ندارم ... پس به نفعته حرف گوش کنی و خودت رو به دردسر نندازی
و بعد در حالی که انگشتش به نشانه ی تهدید تکون میداد.....

بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده رهام می کنه و از اتاق می ره بیرون و در رو محکم بهم می کوبه ... از این همه بی منطقی ، ناباور به در بسته اتاقم خیره می شم ... ولی با یادآوری نگاه غم زده و افسرده فرحناز که با چه حسرتی با دیدن ما منتظر اومدن امید بود بدون این که خودم هم متوجه بشم به سرعت از اتاق می زنم بیرون و در اتاقش رو به شدت باز می کنم ...
متعجب از این رفتار من لحظاتی متعجب کنار پنجره بهت زده به من خیره می شه ولی کمی بعد با اخم ترسناکی بر سرم فریاد می زنه : فکر کردی داری چه غلطی می کنی ؟ ... برو بیرون و در رو پشت سرت ببند ...
_نمی رم نه تا وقتی که به حرفام گوش بدی ... امید اون مریضه .. سرطان پیشرفته داره ... دکترها ازش قطع امید کردن ...
دیگه نمی تونستم اشکام رو کنترل کنم
_خواهش می کنم امید اون خیلی تنهاست تنها آرزوش اینه که تو ببخشیش..
بهت زده به من خیره شده بود ... می دونستم که از شنیدن حرفام شوکه شده ... کمی که گذشت در حالی که سعی می کرد خونسردی اش رو حداقل جلوی من حفظ کنه پشت به من کنار پنجره ایستاد :خیلی زود حرفایی که بهت زده بودم رو فراموش کردی ... گفتم دیگه نمی خوام حرفی ازش توی این خونه بشنوم ... پس قبل از این که پشیمون بشی برو بیرون ...
ناباور از این همه بی احساسی با گریه فریاد زدم : تو بی رحم ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم ... ازت متنفرم امید ... ازت متنفرم ...
با شنیدن حرفام با صورتی کبود از خشم به طرفم برگشت ولی قبل از این که دستش بهم برسه جیغی می کشم و از اتاق بیرون می زنم و به سرعت پشت سرور خانم که سراسیمه از فریادهای ما بالا اومده بود مخفی می شم ... امید با صورت کبود در حالی که نگاه ترسناکش رو به من دوخته جلوی در اتاقش ظاهر می شه :سرور خانم شما دخالت
و در حالی که به طرفم قدم بر می داشت اضافه کرد : می خوام امشب بی رحمی رو بهش نشون بدم تا کاملا" ازم متنفر بشه ... بیا اینجا زود ... قبل از این که اون روی سگم بالا بیاد ... مگه نشنیدی چی گفتم ؟ ...
سرور خانم گیج و سردرگم از حرفای ما فریاد زد : بس کنید ... خجالت نمی کشید مثل سگ و گربه به جون هم افتادید ... این کارا چیه که می کنید
و در حالی که دست امید رو گرفته بود و اونو به زور به طرف اتاقش می کشید به من هم اشاره می کرد خودم رو یه جایی گم و گور کنم ... امید با چشای از حدقه دراومده و سرخ از خشم نگاه ترسناکی بهم انداخت و به طرف اتاقش به راه افتاد ... با بسته شدن در اتاقش من هم روی زمین وسط راهرو نشستم و اجازه دادم اشکام صورت خیس ام رو خیس تر کنند ... صدای هق هقم به حدی بلند بود که مطمئنا" به گوش امید هم می رسید ولی تو این وضعیت اصلا" واسم مهم نبود ... فقط نیاز داشتم این بغض سنگین توی گلوم رو که از زمانی که فرحناز رو توی بیمارستان توی اون وضعیت رقت انگیز دیده بودم و مثل غده ای راه نفس کشیدنم رو گرفته بود رو یه جایی خالی کنم ... پس تا جایی که تونستم زار زدم و گذاشتم صدای هق هق گریه هام فضای سرد و غمبار خونه رو پر کنه
***

بلند می شم و سرم رو بین دستام می گیرم ... سردرد بدی گرفتم که تا وقتی که قرص نخورم تمام تلاشم واسه خواب بی فایده است ... نگاهی به ساعت می کنم 3 صبحه ... آهی می کشم و پاورچین در اتاق رو باز می کنم و نگاهی به راهرو میندازم ... چراغ راهرو خاموش ... کورمال کورمال به سمت پله ها میرم و سعی می کنم بی سر و صدا برم پایین ...
حالا که قرص خوردم می فهمم چقدر گرسنمه ... همینطور که ظرف بزرگ کیک رو از یخچال بیرون میارم با خودم فکر می کنم از کی چیزی نخوردم ... از ناهار دیروز ... تازه اونم از بس استرس رفتن و ترس از این که نکنه امید از ماجرا بویی ببره رو داشتم که به غیر از چند قاشق چیزی نخوردم ... کیک رو روی میز میذارم ... انقدر گرسنمه که بدور از چشم سرور خانم تو همون ظرف می افتم به جون کیک ... همینطور که تو فکرم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با دیدن امید که به چهارچوب در تکیه داده و بهم نگاه می کنه طوری از جا می پرم که چنگال از دستم می افته و با صدا به زمین می خوره ... با خونسردی بدون توجه به من که گوشه ای از ترس خودم رو جمع کردم در حالی که به طرف قهوه ساز می ره می گه :
تو هم می خوای واست درست کنم ؟ ...
با چشایی گرد شده بهش زل می زنم ... رفتارش عجیبه به خصوص بعد از دعوای شدید سرشبمون ... قهوه ساز رو روشن می کنه و روی صندلی لم می ده و در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کنه بی تفاوت به حضور من از پنجره به باغ خیره می شه ...
با گیجی بهش نگاه می کنم ... چش شده رفتارش طوریه که انگار هیچ بحثی بینمون پیش نیومده ... با تعجب متوجه می شم هنوزم لباسای بیرون تنشه و فقط کراواتش رو دراورده پس معلومه که هیچ تلاشی واسه خوابیدن نکرده ... یعنی ممکن حرفام روش تاثیر گذاشته باشه ...
نمی دونم چقدر بهش زل زده بودم که صداش منو به خودم اورد :
یا بشین یا برو تو اتاقت ... خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالای سرم بایستی ...
خوب پس هنوزم سر جنگ داره ... آهی می کشم و خودم رو جمع و جور می کنم ... می رم سمت قهوه جوش و دو فنجون قهوه می ریزم و روی میز میذارم و در حالی که سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم روی صندلی می شینم ...
زیر چشمی نگاش می کنم کمی به جلو خم شده و با فنجون قهوه اش بازی می کنه ... همینطور که تو فکرم با گیجی بلند می شم و بشقابی کیک جلوش روی میز می ذارم ... پوزخندی می زنه و بدون این که نگام کنه می گه :
دیگه ازم متنفر نیستی ؟ ...
خجالت می کشم و در حالی که گوشه ی لبمو گاز می گیرم دوباره روی صندلیم می شینم و مثل گناهکارا سرم رو پایین میندازم ...
_حالش خوبه ؟ ...
با گیجی بهش نگاه می کنم ... نگاش هنوز به فنجون توی دستش ... می خوام بپرسم کی ولی مسخره است مشخصه که در مورد کی صحبت می کنه ...
_نه زیاد ...
با بی قراری نگاش رو به باغ می دوزه ... می دونم واسش چقدر سخته سوال بپرسه ... تا جایی که می تونم چیزایی رو که می دونستم و حرفای دکترش رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... تمام مدتی که حرف می زنم نگاش خیره به باغ ولی حرکت ناآرام مردمک چشماش می تونست اوج بی قراری و ناآرامیش رو نشون بده ...
_امید در حقیقت دکترش گفت اگه با شیمی درمانی موافقت می کرد شاید می شد کاری واسش کرد ولی خودش نخواست و حالا هم فقط سعی می کنند با مسکن و آرام بخش ها دردهاش رو تسکین بدن تا کم تر درد بکشه ...
عصبی دستش رو توی موهاش فرو می کنه و با صدای گرفته ای می گه : چرا موافقت نکرد ؟ ...
سرم و میندازم پایین ... نمی دونم می تونم حرف های فرحناز رو که باهام درد و دل کرده بود رو واسه امید تعریف کنم یا نه ؟ ... ولی با یادآوری نگاه آرزومندش تو بیمارستان احساس می کنم اگه بتونم امید رو راضی به دیدنش کنم کارم درسته ...
_امید اون بهم گفت که می دونه داره تاوان کاراش رو پس می ده ... و هیچ آرزویی تو زندگیش نداره جز این که تو اونو واسه کاراش ببخشی ...
با التماس ادامه می دم :
امید اون فقط برای دیدن دوباره تو که داره با بیماریش مبارزه می کنه ... دکترا همه ازش قطع امید کردن ... خواهش می کنم امید ... اگه نگاه حسرت بارش رو دیروز وقتی که واسه ملاقاتش رفته بودیم دیده بودی ... اون همش چشمش به در بود که تا تو به دیدنش بری ... اون فقط می خواد که تو ببخشیش ... خواهش می کنم امید فقط یک بار به دیدنش برو ...
در سکوت بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت ... از پشت نگاش کردم ... شونه های خمیده اش نشون از غم سنگینی بود که روی قلبش ... نگام به فنجون قهوه دست نخوردش خیره می مونه ...

با دلهره به جلو خم می شم و با دیدن سینه اش که به آرامی بالا و پایین می ره نفس راحتی می کشم و دوباره به صندلی تکیه می دم ... چقدر رنجور و ضعیف شده ... از اون شب که با امید صحبت کردم چند هفته گذشته ... تو این مدت بعضی روزها که دکترش اجازه می داد ساعت ها کنارش می نشستم و به درد و دل هاش گوش می دادم ... ولی حالا ... با افسوس نگاش می کنم ... انگار بهم الهام شده که این روزها آخرین روزهای با هم بودنمون و نگاه دکتر هم مهر تاییدی به افکار من ...
با صدای باز شدن در اتاق به عقب برمی گردم ... با صدایی گرفته می گه : حالش چطوره ؟ ...
سرم رو با تاسف تکون می دم ... با شنیدن صدای امید چشای فرحناز باز می شه و به امید نگاه می کنه ... سعی می کنه دستش رو تکون بده و به سختی می گه : می خوام باهات صحبت کنم بیا نزدیک تر ... سوگل می شه ...
سری تکون می دم و همینطور که بلند می شم صورتش رو می بوسم : من بیرون منتظر می مونم ...
لبخند بی رمقی می زنه : ممنونم ...
وقتی می خوام از در برم بیرون امید رو می بینم که به آرامی و با محبت کنارش روی تخت می شینه و دستاش رو توی دست خودش می گیره ... لبخندی از سر آسودگی می زنم و از اتاق خارج می شم ...
***
سرور خانم با صدای سوزناکی در حال خواندن قرآن ... ولی نگاه من به انگشتر توی دستمه ... یک هفته گذشته ... هنوزم باورش واسم سخته ... اون روز که از اتاق بیرون رفتم هیچ فکرشو نمی کردم که فرحناز می خواد در این مورد با امید صحبت کنه ... همون شب امید به اتاقم اومد و آخرین خواهش فرحناز رو باهام در میون گذاشت و خیلی سرد و جدی در سکوت منتظر جوابم شد ... چقدر دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم و بگم ای کاش این خواهش تو بود نه فرحناز ... ای کاش تو به خاطر اجبار نمی خواستی باهام ازدواج کنی ... ای کاش تو عاشقم بودی و این حرف دل خودت بود ولی ... جوابی ندادم ... در هر صورت چه اهمیتی داشت ... امید بارها و بارها بهم گفته بود که اختیار زندگیم دست اونه ... بارها روی این موضوع تاکید کرده بود ...اگر من مخالف این ازدواج اجباری می شدم اون به نظر من احترامی می گذاشت ... نه ... پس چه بهتر که خودم رو بیشتر به حقارت نمی کشوندم و سرنوشت به قمار باخته خودم رو همینطور که بود پذیرا می شدم ... پس سکوت کردم ...
امید کلافه از سکوت من صورتم رو به طرف خودش برگردوند : می دونم واست سخته ولی می گی چی کار کنم ؟ ... تمام این سال ها فکر می کردم که ازش متنفرم ... تمام این سال ها سعی کردم فراموش کنم که مادری دارم ... ولی نشد ... سوگل متاسفم ... ولی من چاره دیگه ای ندارم ... نمی خوام این دم آخری دلشو دوباره بشکونم ... تمام این سال ها زجرش دادم ولی الان ... دیگه نمی تونم ...
میون حرفش پریدم و با بغضی که سعی به فرو خوردنش داشتم گفتم : امید نمی خوام چیزی بشنوم ... هر طور که خودت صلاح می دونی ... در هر صورت من که حق مخالفت ندارم ...
نگاه رنجیده اش رو ازم گرفت و با لحن سردی در حالی که به طرف در می رفت گفت : فردا صبح آماده باش وقت گرفتم واسه عقد ...
پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند و در رو محکم به هم کوبوند و از اتاق بیرون رفت ...
هه وقت گرفتم واسه عقد ... آهی می کشم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شده بود با خودم می گم : پس درست فکر کرده بودم ... نظر من هیچ وقت واسش مهم نبود ... اون حتی قبل از این که باهام صحبت کنه وقت هم گرفته بود ... پس این نمایش مسخره رو واسه چی راه انداخته بود ... به گریه می افتم ... کاش واقعا" دوسم داشت ... کاش ...
سرور خانم قرآن رو می بوسه و در حالی که فاتحه ای می خونه آهی می کشه و به طرف آشپزخونه می ره ... زانوهام رو تو بغلم جمع می کنم و با غصه سرمو رو زانوهام میذارم ... اصلا" باور کردنی نیست دقیقا" همون روز عقدمون ... وقتی با امید بعد از عقد به بیمارستان میریم چشمای فرحناز از خوشحالی برق می زد ... منو در آغوش گرفت و با صدای ضعیفی بهم گفت: می دونم خوشبخت می شی ... مطمئنم ...
ساعتی از اومدنمون از بیمارستان نمی گذشت که تماس گرفتن و گفتن فوت کرده ... توی این یک هفته امید تمام وقت دنبال کارهای مربوط به فرحناز بود ... طبق وصیتش تمام هزینه های مراسم و قسمت اعظم ثروتش به چند موسسه خیریه داده شد ... امید رو خیلی کم می دیدم و شب ها فقط از باز و بسته شدن در اتاقش متوجه اومدنش می شدم ... آهی می کشم و با افسردگی بلند می شم و به سمت اتاقم می رم ...

با نوازش دستی روی موهام خواب آلود چشام و باز می کنم ... اون اینجا چیکار می کنه ؟ ... آروم بلند می شم و با گیجی می گم :
چیزی شده ؟...
لبخند خسته ای می زنه و می گه :
نه ... ولی دیگه خواب بسه ... شنیدم از ظهر خوابیدی ... بهتره بلند شی ...
بی حوصله سری تکون می دم و منتظر نگاش می کنم تا از اتاق بیرون بره ... انگار اونم متوجه نگام می شه ولی با نیشخندی خودشو روی تخت میندازه و با شیطنت دستاشو به طرفم دراز می کنه ... حرصم می گیره با خودش چی فکر کرده ... وقتی منو نمی خواد انتظار داره هر وقت که اراده کرد مثل عروسکی خودم و تو آغوشش بندازم ... بی توجه بهش به اون طرف تخت می رم تا بلند شم ...
_کجا خانم خانما ؟ ...
سعی می کنم دستاش رو از دور کمرم باز کنم :
ولم کن امید ... دیوونه شدی ؟ ...
بی توجه به تقلام منو تو آغوشش می کشه و همانطور که دراز کشیده سرم رو روی سینه اش می ذاره ... شروع می کنم به دست و پا زدن و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... انگار مقاومتم عصبانیش کرده ... می چرخه و در حالی که روم دراز می کشه دستام رو بالای سرم نگه می داره و با غضب تو چشام براق می شه :
چته ؟ ... این کارا یعنی چی ؟ ...
منم با عصبانیت تو چشاش زل می زنم :
ولم کن ... اصلا" منظور خودت از این کارا چیه ؟ ...
پوزخندی می زنه و با لبخند حرص درآوری می گه :
این کارام کاملا" واضحه ... یعنی من شوهرتم ... اگه بعد از یک هفته هنوز نفهمیدی دیگه اونش تقصیر من نیست ...
با لجبازی حرفشو قطع می کنم :
اصلا" هم از این خبرا نیست ... این ازدواج فقط به خاطر فرحناز بود همین ... تو که ...
صورتش رو با عصبانیت نزدیک صورتم میاره و با لحن ترسناکی در حالی که تو چشام خیره شده می گه :
خوب اگه قصدت عصبانی کردن من بود تبریک می گم خانم کوچولو چون کاملا" موفق شدی ولی واست گرون تموم می شه ...
قبل از این که بخوام عکس العملی نشون بدم داغی لباش رو روی لبام حس می کنم ... وقتی که بالاخره رهام می کنه با خشمی که هنوز مهار نشده شروع می کنه به باز کردن پیراهنش :
حالا درسی بهت می دم که واسه همیشه یادت بمونه که من شوهرتم و تو حق اعتراض نداری ...
با وحشت بهش نگاه می کنم که در حال درآوردن پیراهنش ... با بدنی لرزان ازش فاصله می گیرم ... امید با دیدن این صحنه به طرفم خیز برمی داره ... جیغی می کشم و گوشه دیوار کز می کنم ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و با آرامش دلهره آوری می گه :
زود بیا این جا سوگل ... باور کن هر چی عصبانی ترم کنی به ضرر خودته ...
بی توجه بهش تکونی به خودم می دم و با ترس سعی می کنم تخت رو دور بزنم ... انگار این بی محلیم واسش گرون تموم می شه توی یه چشم برهم زدن به طرفم میاد و از پشت می گیرتم ...
با لکنت به التماس می افتم :
امید تو رو خدا خواهش می کنم این کار رو باهام نکن ...
_خفه شو سوگل خفه شو ... نمی خوام صداتو بشنوم ...
هق هقم فضای اتاق رو پر می کنه :
تو رو خدا امید اذیتم نکن ... تو که منو نمی خوای ... خواهش می کنم ...
_چی ؟
منو به دیوار می چسبونه :
به من نگاه کن سوگل ... مگه با تو نیستم ...
از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... در حالی که روم خم شده می گه :
از چی حرف می زنی هان ؟ ...
با ترس نگاش می کنم ...
با بی صبری تکونم می ده : جوابمو بده کی گفته من تو رو نمی خوام ها ؟ ...
با چشایی گرد شده بهش نگاه می کنم ... خودش از چی حرف می زد ...
نمی دونم تو چهره ام چی دید که سری تکون می ده و در حالی که آهی می کشه منو به طرف تخت می بره ... با دیدن این وضعیت دوباره از ترس اشکام شروع می کنند به باریدن ...
_نه ... نه ... امید خواهش می کنم ...
_هییسسس ... بس کن سوگل ... مگه با تو نیستم ... بشین ... گفتم بشین ...
با وحشت می شینم و گوشه تخت کز می کنم ... سعی می کنم به بالا تنه لختش نگاه نکنم ... انگار خودش هم متوجه شده ... به طرف لباسش می ره و شروع می کنه به پوشیدنش ... سرم همچنان پایینه ... وقتی دوباره به طرفم برمی گرده با وحشت خودم رو بالا می کشم و سعی می کنم خودم رو از دسترسش دور کنم ... جلوی پام کنار تخت زانو می زنه و به آرامی می گه :
_کاریت ندارم سوگل ... قسم می خورم فقط می خوام باهات حرف بزنم ... باشه ... حالا بیا نزدیک تر ... سوگل نشنیدی چی گفتم ؟ ... آفرین دختر خوب ... حالا بهم بگو چرا فکر می کنی من نمی خوامت ها ؟ ...
با چشای از حدقه دراومده بهش نگاه می کنم ... از این رفتاراش گیج شدم ... نمی دونم منظورش از این کارا چیه ... دستش رو جلو میاره نفسم و حبس می کنم و با وحشت خودم رو عقب می کشم ... آهی می کشه و می گه :
سوگل تا حالا شده من زیر قولم بزنم ... آره ؟ ...
جوابشو نمی دم ... ولی وقتی با سماجت بهم خیره می شه به ناچار سرمو تکون می دم ...
_خب حالا من قول می دم که کاریت نداشته باشم ... به شرطی که مثل یه دختر خوب جوابمو بدی ... چرا فکر می کنی نمی خوامت ؟ ...
با بغض و صدایی که به زور شنیده می شد بدون این که نگاش کنم بالاجبار می گم :
تو منو دوست نداری ... من واست هیچ اهمیتی ندارم ... تو هیچ وقت به نظر من ...
ولی قبل از این که بتونم حرفم رو ادامه بدم خودم رو تو آغوشش می بینم که در حالی که بوسه ای به سرم می زنه با خنده می گه :
خدای من توی اون کله کوچولوت چی میگذره ؟ ... فکر می کنی اگه دوست نداشتم چرا سفرم رو توی ایران این همه مدت عقب انداختم ... چرا تمام اون مدت توی اون قمارخونه شهناز رو تحمل کردم و پا به پای اون توی نقشه ی کثیفی که واسم کشیده بود همراهیش کردم ... چرا تمام مدتی که توی این خونه بودی خودم رو توی کار غرق کردم تا به قولی که به تو دادم عمل کنم ... واقعا فکر می کنی اینا دلیل واسه دوست داشتن تو نیست ...


با گیجی همینطور که سرم توی آغوشش می پرسم : قول ؟ ...
سرمو بالا می گیره و با لبخند می گه :
آره قول ؟ یادت نیست ؟ ... همون شب اول توی هتل ... با اون چشای اشکی بهم گفتی که می خوای واسه آیندت خودت تصمیم بگیری ... ازم قول گرفتی که بذارم اون طوری که دوست داری زندگی کنی ؟ ... درسته که من یه خرده تو این جور مسائل سختگیرم ...
و با دیدن طرز نگاهم با خنده ادامه می ده :
باور کن سوگل در مورد تو من خیلی نرمش نشون دادم ... می تونم قسم بخورم که هر کس دیگه ای بود این همه ملایمت از خودم نشون نمی دادم ...
آهی می کشه و با مهربانی دوباره منو تو آغوشش می گیره و زمزمه وار می گه :
همه چی از اون روز بارونی شروع شد …. وقتی بلند شدی و به طرف ماشین نگاه کردی یه لحظه با دیدنت با اون سر و وضع و موهای پریشون و خیس که روی شونه هات ریخته شده بود انگار مسخ شدم ... یه حس عجیبی تمام وجودم رو گرفت یه حسی که تا مدت ها واسم ناشناخته بود و سعی می کردم ازش فرار کنم ... یه حسی که هرگز قبلا" تجربش نکرده بودم ...
با بهت از حرفایی که ازش می شنیدم تو آغوشش ماتم برده بود ... کمی گذشت تا دوباره صدای گرفته اش رو شنیدم :
خودمم نفهمیدم چی شد که وقتی به خودم اومدم متوجه شدم پشت در اون قمارخونه ام ... ساعت ها زیر بارون توی ماشین نشستم و با کلافگی سعی کردم با اون حس تازه ای که داشت تمام وجودم رو می گرفت مبارزه کنم ... بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم گفتم فقط یه بار ... فقط یه بار می رم تو و عطش کنجکاویم رو فروکش می کنم ... ولی نشد ...
ساعت ها اون جا می نشستم و با خشم نگاه های هیز و کثیفی که مدام اندام تو رو می کاویدند رو زیر نظر می گرفتم و به سختی با این میل که بلند شم و اون جا رو به آتیش بکشونم مبارزه می کردم ... کم کم با زیر نظر گرفتن میز قمار و رفتارهای شهناز متوجه شدم که اون چه آدم کثیف و حقه بازیه و چه نقشه ای توی سرش داره ... اون جا بود که فهمیدم شاید تنها راه به دست اوردن تو همین باشه ... پس با اون شهناز کثافت وارد بازی شدم ...
خودم رو ازش جدا می کنم و نگاه بهت زدمو بهش می دوزم ... نیشخندی به چهره ام می زنه و با لذت ادامه می ده :
می دیدم به خاطر پولایی که وسط می ذارم چشاش برق می زنه ... همه رو می دیدم و لذت می بردم ... لذت از اینکه دارم به هدفم نزدیک تر می شم ... وقتی که تمام اموالش رو باخت اونجا بود که اون پیشنهاد رو بهش دادم ...
با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ...
آروم با دستش سرم رو به عقب هل می ده و در حالی که چشم غره ای نثارم می کنه می گه :
پس می بینی که واسم اهمیت داشتی که با وجود این که واسه برگشت خیلی عجله داشتم و فقط واسه فروش بعضی از املاک پدریم اومده بودم ایران سفرم رو عقب انداختم و موندم تا تو رو مال خودم کنم ...
با ناباوری گفتم :
_پس چرا اون شب در مورد ازدواجمون گفتی مجبور شدی ؟ ...
با مهربانی بوسه ای به موهام زد و گفت :
می تونم قسم بخورم که درخواست فرحناز آرزوی قلبیم بود ... ولی می خواستم زمانی باشه که تو هم بهم علاقمند شده باشی ... اگه به خاطر فرحناز نبود هر چقدر طول می کشید صبر می کردم تا تو رو عاشق خودم کنم ... ولی تو اون شرایط چاره ای دیگه ای نداشتم... و با شیطنت ادامه داد:
می خواستم صبر کنم تا عاشقم بشی و بعد باهات عروسی کنم ولی حالا که تو خانم کوچولوی خودم شدی دیگه نمی تونم منتظر بمونم تا عاشقم بشی ...
با دیدن صورت سرخم خنده ای می کنه و با مهربانی و عشق زیر گوشم زمزمه کرد :
سوگل کاری می کنم که به زودی عاشقم بشی ... بهت قول می دم ...
در حالی که از ذوق این اعتراف نمی دونم چی کار کنم با خنده ی شیطنت آمیز می گم :
ولی من عاشقت هستم امید ...
خنده ای می کنه و در حالی که من هنوز تو آغوششم روی تخت دراز می کشه و در حالی که روم خم می شه با شیطنت می گه :
خوب پس نیازی به صبر ندارم درسته سوگل ؟ ...



پایان
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 18:47  توسط افرا | 
 نه، عمرا"!
- اریکا؟!
- حرف نزن، نمی خوام بشنوم. تو... تو...
اریکا دستش را بالا آورد و روی گونه ی داغش گذاشت. به سمت آرین برگشت و با عصبانیت ادامه داد:
- تو چطوری می تونی یه همچین چیزی از من بخوای؟ آخه چطوری؟؟
- داری بزرگش می کنی. تو فقط باید ازش بخوای...
- آره باید بهش التماس کنم تا شاید، شاید آقا قبول زحمت بفرمایند و بنده را بپذیرند!
دندان هایش را روی هم سابید و انگشت اشاره اش را به سمت آرین نشانه گرفت:
- خودت بهتر می دونی که این خواهش من از اون برابر با نزدیک شدن من به اون لعنتی!
آرین لبخندی زد و گفت:
- چی می گی؟! نزدیکی ای نداره که...
صدای فریاد اریکا بلند شد:
- همین که من باید ازش درخواست کنم، خواهش کنم داره دیوونم می کنه! می فهمی؟! نه نه نه نه نه...
- خیلی خب چرا داد می زنی؟! همه دارن نگاه می کنن.
اریکا در حالی که گیج و سرگردان بود سری تکان:
- تو خودت بهتر می دونی که من دارم همه ی تلاشم و می کنم تا از اون عوضی دور باشم. اون موقع تو میای به من می گی تا به محمد التماس کنم بذاره توی شرکت مسخره ش کار کنم؟!
آرین به آرامی دستش را به شانه ی اریکا نزدیک کرد اما هنوز تماسی پیدا نکرده بود که اریکا خود را عقب کشید و فریاد خشمگینش به هوا رفت:
- به من دست نزن!
نفس نفس می زد و صورتش حسابی قرمز شده بود. پشتش را به آرین کرد و انگار که دارد با خودش حرف می زند ادامه داد:
- فکرش و بکن! من از اون خواهش کنم تا یه کاری توی شرکتش برای من دست و پا کنه... حالا دلیلش بماند! بعدش هم اون یکی از همون خنده های مسخره تحویلم بده و بگه... نمیشه فسقلی!
با حرص پایش را روی زمین کوفت:
- عمرا! مگه اینکه زده باشه به سرم.
- بابا اریکا برای چند لحظه ساکت باش تا منم بتونم دو کلوم حرف بزنم! همش داره جیغ و داد می کنه. اصا تو از چی و اون انتر می ترسی؟
- ترس؟! من از اون نمی ترسم فقط ازش متنفرم. متنفر... می فهمی؟ اگه تو هم فقط چند روز با اون دیوونه زندگی کنی می فهمی چی می گم.
- خیلی خب باشه، آروم باش. باید یادت باشه محمد همون کسیه که با همدستی پدرت زندگی تورو نابود کرد. همونی که نقش یه آدم عاشق پیشه رو بازی کرد و خیلی چیزهارو از من و تو گرفت. همونطور که تو برای من شرط گذاشتی منم حرفی دارم. اشتباه نکن فقط ازت خواهش می کنم... که با من همکاری کنی و از رو احساس کاری انجام ندی. نباید بی گدار به آب بزنیم. تو باید کاری کنی تا تورو توی شرکت استخدام کنه. باید اریکا!
اریکا که در سکوت به چهره ی جدی آرین خیره شده بود موهایش را با حرص عقب زد و لبخندی تحویلش داد:
- عمرا!

* * * * *

جلوی در ایستاد، یک پایش را بالا آورد و کیف دستی اش را روی پایش گذاشت و به دنبال دسته کلید گشت. در را که باز کرد سری به اطراف جنباند و نگاه دزدکی به کفش ها کرد. خبری از کفش های محمد نبود.
- خدارو شکر!
داخل شد و با بی حالی در را بست. هنوز ساعتی به شب مانده بود. تلوتلو خوران به سمت آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد. زبانش را روی لب های خشکش کشید. پارچ آب را برداشت و به سمت سنگ اُپن رفت. لیوان را پر آب و به لب های خشکش نزدیک کرد. هنوز جرعه ای آب ننوشیده بود که چشمش به پول های روی میز افتاد. آن پول ها را محمد چند روز پیش روی میز گذاشته بود. لیوان را روی سنگ کوبید:
- اَه... فردا اون مهمونیه لعنتیه!
در حالی که پول ها را دید می زد شانه ای بالا انداخت و سعی کرد بی خیال باشد:
- خودم بهش گفتم نمیام... پس نمی رم.
سرش را چندبار تکان داد و با قدم هایی محکم به سمت اتاقش رفت و در را قفل کرد.

* * * * *

چند دقیقه ای به دوازده مانده بود. امشب هم محمد به خانه نیامد. اینطور که اریکا حساب کرده بود او فقط در هفته دو سه شبش را به خانه می آمد. روی تخت نیم خیز شد و لبخند تلخی زد.
- عوضی! معلوم نیست الان با کدوم آشغالی مثل خودش...
لب هایش را روی هم فشرد و یک مشتش را روی تخت کوبید:
- به درک، بره بمیره.
با بی حالی از روی تخت بلند شد و صاف ایستاد، یک دست به کمر و دست دیگرش را پشت گردنش کشید.
- انقدر که اون دست بی خاصیتش و آویزون گردنم کرد احساس می کنم کِش اومده!
صدای تلفن همراهش او را از دنیای خیالش بیرون کشید.
- حتما خودشه.
گوشی را برداشت و نگاهی به شماره انداخت، با دیدن شماره ی آشنای او چشمانش از تعجب گرد شد.
- آرین؟!
با نگاهی کنجکاو قدری مکث کرد و بعد از آن دکمه ی سبز را فشرد:
- الو... آرین؟!
- سلام، چطوری؟ حالت خوبه؟
- هیچ می دونی الان ساعت چنده؟!
- می دونم می دونم... فقط می خواستم مطمئن بشم که حالت خوبه.
- مگه قرار بود حال من بد باشه؟
- نه خب... می دونی؟ می خواستم مطمئن بشم که...
اریکا بازدم بی حوصله اش را بیرون فرستاد و گفت:
- لازم نکرده چیزی بگی و نگران باشی. چون اون الان خونه نیست. کلا چند وقتیه کم می بینمش. بهت گفته بودم، اگه هم بود جرعت نداشت سمت اتاق من بیاد. تازه خودت بهم گفتی اون به پدرش حساسه و منم اونو به جون پدرش قسم داده بودم.
- به خاطر همینا حسابی کُپ کردم. هیچ دختری از زیر دست این پسر سالم بیرون نمیاد.
- آرین! متوجه ی حرفایی که می زنی هستی؟!
- آره آره... اما...
صدایش را کمی پایین آورد، می دانست با گفتن این حرف اریکا عصبانی می شود:
- اما هر چی باشه اون شوهرته. حداقل به چشم بقیه.
- واقعا که! شماها همتون مثل همید.
- خیلی خب ببخشید بابا...
- اگه به من شک نداری دیگه این موقع زنگ نزن اگه هم داری دیگه اون...
آرین به میان حرفش پرید:
- من هر شب همین موقع زنگ می زنم. به خاطر خودت و به خاطر خودم.
- خیلی خب باشه، زنگ بزن. اینم از امروزم...
- امروز؟! مگه چه خبره؟
- می خوای چه خبر باشه؟ اون مهمونی مسخره که بهت گفتم همین امروزه.
- خیلی خوبه... حتما باید بری.
- چی؟! باید برم؟!
با لحنی پر از تمسخر ادامه داد:
- فکر کنم از لحن حرف زدنم متوجه ی تمایلم شده باشی. تمایلی که ن- دا- رم.
- این بهترین موقعیته برای حرفی که می خوای بهش بزنی.
- نه... فعلا.
- عزیزم...
گوشی را قطع کرد و گوشه ی تخت انداخت. خودش نیز روی تخت نشست و با دست های لرزانش سرش را گرفت. نقشه کشیده بود توسط آرین به محمد ضربه بزند، اما حالا که با او زندگی می کرد متوجه شده بود هیچ چیزی برای این مرد مهم نیست. حداقل نه چیزی که مربوط به اریکا شود. حالا آرین پیشنهاد می داد به وسیله ی شغلش به محمد ضربه بزنند.
اریکا در طول هفته سه بار کلاس داشت. یکشنبه ها، سه شنبه ها و پنجشنبه ها، امروز جمعه بود. تصمیم خودش را گرفته بود و نمی خواست به آن مهمانی کذایی برود.

* * * * *

ساعت شش صبح بیدار شد. سه ساعتی بیشتر نخوابیده بود و طبق معمول هر روز، بی حال و بی حوصله می نمود. بعد از آن ازدواج کذایی احساس کسالت و بی حوصلگی امانش را بریده بود. حتی حوصله ی خوردن هم نداشت. با وجود اینکه احساس ضعف می کرد همان اولین لقمه کافی بود تا اشتهایش کور شود. نیم ساعتی زیر دوش آب ماند تا کمی حالش جا آمد.
روبدوشامبر سفیدش را بر تن کرد و جلوی آینه ی قدی که در اتاق خواب قرار داشت ایستاد. کلاه روبدوشامبر را روی سرش انداخت و سعی کرد موهای خیسش را خشک کند. همانطور که سرش پایین بود و موهایش را خشک می کرد، به سمت آشپزخانه رفت. نیمی از موهای بلندش جلوی دیدگانش را گرفته بود. زیر لب با خود غر می زد که چشمش به پاهای مردی افتاد که در فاصله ی یک متری از خودش ایستاده. دست از کار کشید و آرام آرام سرش را بالا گرفت. محمد بی توجه به قیافه ی وحشت زده و متعجب اریکا داشت با تلفن همراهش ور می رفت. با جیغ خفه ای که اریکا از روی ترس کشید سرش را بالا گرفت و به چهره ی وحشت زده ی او خیره شد. ابروهای پرپشتش را بالا انداخت و سرتاپای اریکا که مثل بید می لرزید را از نظر گذراند:
- چته؟؟
اریکا خیلی سریع دست هایش را به صورت ضبردر روی سینه هایش گذاشت. با تته پته شروع به حرف زدن کرد:
- ت ت ت تو... ت ت ت تو...
با این نوع حرف زدن اریکا تعجبش بیشتر شده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی نثار او کرد و پوزخندی زد:
- چرا توف توف می کنی؟
لبخند بانمکی تحویل اریکا داد و اضافه کرد:
- نکنه واقعا قصد کردی توف کنی؟!
اریکا که تازه توانسته بود نفس بگیرد با تمام قدرت همانطور که به محمد خیره شده بود شروع به جیغ زدن کرد. محمد هم همانطور بی حرکت در جایش ایستاده بود و با دهانی باز به او نگاه می کرد. چند ثانیه ای به جیغ کشیدن ادامه داد تا محمد به خود آمد:
- هی هی هی چه خبرته؟! مگه چی شده که اینطوری جیغ می کشی؟
به سمت اریکا رفت تا شاید او را ساکت کند، اما اریکا وقتی که دید محمد به او نزدیک می شود شدت جیغ کشیدنش بیشتر شد. محمد سر جایش ایستاد و بی حوصله سرش را تکان داد، با لحنی محکم و کوبنده گفت:
- تمومش کن لعنتی.
مدتی با تعجب و ترس به چهره ی عصبانی محمد خیره شد، اما خیلی سریع به خود آمد و به سمت اتاقش دوید. در اتاق را قفل کرد و به آن تکیه داد. محمد به دَر اتاق خیره شد و سری از روی تاسف تکان داد:
- پاک زده به سرش!
به سمت دَر بسته ی اتاق رفت و چندبار با تلفن همراهش به آن ضربه زد.
- هی... اریکا؟ زود باش بیا بیرون کارت دارم. واجبه...
اریکا هنوز به در چسبیده بود و نفس نفس می زد:
- چ... چی کارم داری؟ از همونجا بگو...
- چی پیش خودت فکر کردی؟ نمی خوام بخورمت که! هر چند... چیز قابل و خوردنی ای هم نیستی.
قبل از اینکه صدای اریکا در بیاید لب هایش را روی فشرد و بی حوصله افزود:
- برای مراسم امروز که آماده ای؟
- مراسم؟! کدوم مراسم؟
محمد با حرص و شمرده شمرده گفت:
- به من نگو که فراموش کردی!
صدایش را بالا برد و ادامه داد:
- حتما آماده هم نیستی! پس با اون پولای لعنتی چه غلطی کردی؟
به سرعت به سمت هال رفت مقابل میز ایستاد. درست حدس زده بود پول ها هنوز سر جایشان قرار داشتند. زیر جعبه ی دستمال کاغدی ها پنهان شده و خارج از دید بودند. طولی نکشید با قدم هایی بلند به سمت اتاق اریکا رفت. چند مشت به در زد:
- در و باز کن و همین الان بیا بیرون. با توام! هی...
می خواست مشت دیگری به در بکوبد که در باز شد و مشتش در هوا ماند. اریکا که مشت گره کرده ی محمد را مقابل صورت خود دید چشم هایش از تعجب گرد شد. به خیال اینکه مشت محمد برای صورت او بالا آمده، دندان هایش را روی هم سابید:
- برای چی اینو گرفتی طرف صورت من؟!
محمد دستش را عقب کشید و موهایش را به سمت بالا زد. نفس عمیقی کشید و با دست دیگرش به دیوار تکیه داد. صورتش را مقابل صورت اریکا نگه داشت. نگاهی به سر تا پای اریکا کرد، پوزخندی زد و دوباره به چشم های متعجب او خیره شد. با ملایمت و شمرده گفت:
- به من نگو که آماده نیستی اریکا؟ هوم؟!
اریکا در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد، مانند محمد سرش را کج کرد و اشاره ای به دست او کرد:
- آماده؟!
دست به سینه ایستاد و ادامه داد:
- لابد آماده برای جنگ!
محمد در حالی که پشت به اریکا کرده بود قدمی برداشت و گفت:
- مسخره بازی بسه، برو آماده شو.
- مگه اون مراسم مسخره همین الانه؟
در جایش ایستاد و برگشت، صدایش را بالا برد و گفت:
- حرف زیادی نباشه، چون وقت زیادی نداریم. فقط آماده شو...
- من با تو جایی نمیام گنده وک!
پوزخند صدا داری زد و وارد اتاق شد اما قبل از اینکه بتواند در با ببندد محمد یک پایش را میان در گذاشت و مانع از بستن آن شد. اریکا با وحشت به دیوار چسبید و محمد یکراست به سمت کمد لباس های او رفت. لباس های داخل کمد را بهم می ریخت، انگار که دنبال چیزی می گشت.
- چی کار می کنی؟! به لباس های من دست نزن!
در حالی که لباس صورتی رنگی را مقابل خود گرفته بود و به آن نگاه می کرد؛ پاسخ داد:
- مثل اینکه باید یادآوری کنم همه ی این لباس هارو خودم برات خریدم.
و بعد به اریکا خیره شد و با لب های بسته شروع به خندیدن کرد. همان لبخند بامزه ی همیشگی، اما این بار اریکا توجه بیشتری به لبخند او کرد. این خنده باعث شده بود چند چین کنار چشم ها و دو چین کنار لب هایش بیفتد که بسیار خواستنی بود. ناخودآگاه به روی او لبخند زد. لباسی که به صورتش خورد او را از افکار پوچش بیرون کشید. لباس روی شانه اش افتاد، صدای محمد باعث شد به او خیره شود:
- حواست کجاست؟
با حرص لباس را از روی شانه اش برداشت:
- این دیگه چیه؟!
- لباس...
این را گفت و با دست هایی پر از لباس به سمت اریکا رفت. چند دست لباس در بغل اریکا گذاشت:
- تنت کن.
اریکا که صورتش در میان انبوه لباس ها گم شده بود سعی کرد حرفی بزند:
- چی کار می کنی؟! اینارو بردار!
محمد بی توجه به اریکا به سمت صندلی ای رفت و روی آن نشست. لباس ها از دست های اریکا رها شد و جلوی پاهایش افتاد. با یک پا به آن ها ضربه ای زد و در حالی که دست به کمر گرفته بود گفت:
- من با تو هیچ جا نمیام.
محمد ابرویی بالا انداخت:
- نکنه هوس کردی که باز قدرتم و به رُخت بکشم؟!
- قدرت؟! برو بابا...
به سمت در اتاق می رفت که محمد با یک خیز سریع دست های اریکا را از جلو گرفت و به پشت سرش کشید. با پیچانده شدن دست هایش فریادش از درد بلند شد:
- آی... دیوونه دستم! دستمو شکستی... مامان...
از شدت درد اشک در چشم هایش جمع شد:
- تورو خدا ول کن!
محمد کنار گوش اریکا زمزمه کرد:
- من با تو شوخی ندارم. قصد آسیب رسوندن هم ندارم. ما قبلا با هم در این مورد حرف زده بودیم نه؟!
- آره... باشه! باشه الان آماده می شم. فقط تورو خدا ول کن...
محمد دستانش را آرام از اریکا جدا کرد و موهایش را به سمت بالا زد. در حالی که دست هایش را در جیب شلوارش می کرد چشمش به اشک های اریکا افتاد و پوزخندی زد:
- داری گریه می کنی؟!
سری تکان داد:
- وقتی بهت می گم بچه ای ناراحت می شی.
اریکا مشت هایش را جلوی دیدگانش گرفت و سعی کرد اشک هایش را پاک کند. حتی پاک کردن اشک هایش نیز همانند بچه ها بود. در حالی که زیر لب بد و بیراهی می گفت لباس ها را برداشت. نگاه گذرایی به محمد کرد که روی صندلی نشسته بود و با خونسردی او را می پایید.
- عوضی! صبر کن نوبت منم می شه.
بی حوصله با همان بغضی که در صدا داشت روبه محمد گفت:
- نمی خوای بری بیرون؟
- بیرون؟! آها... چرا هر وقت آماده بشی با هم می ریم بیرون.
چشم های به خون نشسته ی اریکا گرد شد:
- حتما زده به سرت! من چطوری جلوی تو آماده بشم؟ اصلا مگه تو کار نداری؟ کله ی سحر اومدی اینجا که چی بشه آخه؟
محمد از جایش بلند شد. نگاه دیگری به سر تا پای اریکا کرد و لبخند کجی تحویلش داد:
- مطمئن باش که علاقه ای به دیدن هیکل تو ندارم. هیکل تو درست مثل یه تخته ی چوبی می مونه.
- چی؟! تخته ی چوبی؟! هه... مثل اینکه یادت رفته! کی بود که شب عروسی می گفت چه خوشگل شدی اریکا و... از این مزخرفات.
- به جادوگر شهر اُز هم اونقدر بمالن و همون لباس و تنش کنن خوشگل می شه.
لباس ها را به سمت محمد پرت که که او با خنده جاخالی داد و از اتاق خارج شد. اریکا با عصبانیت فریاد زد:
- فکر کردی خودت خیلی خوشگل و تو دل برو هستی؟! تو که انقدر کارتون شناسیت خوبه باید بدونی هیکل سفت خودت مثل گوریل انگوری می مونه!
با صدای خنده ی شاد محمد روی زمین نشست و در دل نالید:
- به حسابت می رسم... حالا ببین کی گفتم.

* * * * *

بر خلاف انتظارش محمد او را به مهمانی نبرد. به فروشگاهی در خیابان ولیعصر رفتند. از آنجا هم داخل یک بوتیک پر از لباس هایی با مارک های معتبر و اصل شدند. اریکا با اینکه عاشق خرید بود خود را بی تفاوت نشان داد، اما نمی توانست برقی که در چشم هایش بود را پنهان کند. هر لباسی که محمد نشانش می داد نادیده می گرفت. خودش نیز هیچ لباسی انتخاب نمی کرد. این در حالی بود که از آن لباس سبز که از جنس ابریشم اصل بود خوشش می آمد. محمد با انگشت اشاره اش لباس بنفش رنگی را نشانه گرفت و گفت:
- هی اونو ببین... فکر کنم بهت بیاد، خصوصا رنگش.
اریکا نگاهی به رنگ بنفش کبود آن کرد:
- از این رنگ خوشم نمیاد.
و دوباره به آن لباس سبز خیره شد. محمد با عصبانیت گفت:
- تا الان هر لباسی با هر رنگی که بهت نشون دادم هزار نوع عیب و ایراد روش گذاشتی. من چه بدونم تو از چی خوشت میاد!
اریکا از اینکه توانسته بود محمد را عصبانی کند احساس پیروزی و لذت کرد. محمد نگاه نافذش را به چشم های خندان اریکا دوخت و خیلی جدی گفت:
- خیلی خب باشه، از این به بعد هر لباسی که با سلیقه ی خودم انتخاب کنم تنت می کنی. حرف زیادی هم نباشه. فهمیدی؟
- خب بابا چرا داد می زنی؟ انقدر حرص نخور... برات خوب نیست.
پوزخندی زد و در حالی که چانه اش را بالا گرفته بود به سمت جلو قدم برداشت. از این سرگرمی جدید حسابی لذت می برد و دیگر کسل و بی حوصله نبود. محمد خیلی ناگهانی بازویش را گرفت و اریکا را به سمت خود کشید. لباسی را بدون اینکه به آن توجهی کند جدا کرد، در حالی که اریکا را به دنبال خود می کشید به سمت اتاق پروو رفت. او را به داخل اتاق کوچک هل داد و لباس را به سمت صورتش پرت کرد و در را بست. لباس از صورت اریکا لیز خورد و بر روی زمین افتاد. با حرص نگاهی به لباس و بعد به در کرد. خم شد و آن را برداشت:
- ایی! از این مدل و رنگ که واقعا متنفرم!
لباس را جلوی خود گرفت و در آینه ی قدی خیره شد:
- اصلا بهم نماید. شبیه به دلقک های سیرک شدم. آخه کدوم کله پوکی یه لباس زردِ لیمویی برای مراسم رسمی ای که شب هم هست تنش می کنه؟!
شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:
- خب... نیازی نیست خود طرف باشه. شوهرش هم کله ش خراب باشه کفایت می کنه.
ضربه ای به در خورد و متقابل آن صدای محمد آمد:
- پوشیدی؟ در و باز کن.
لباس را در میان دست هایش فشرد:
- چقدر عجوله!
در را باز کرد. محمد سرش را داخل اتاق کرد اما به محض اینکه اریکا را مثل قبل دید ابروهایش را با تعجب بالا داد، دَر را کامل باز کرد و تقریبا داخل اتاق شد. خنده ی همیشگی اش را تحویل اریکا داد، با این تفاوت که این بار با کمی حرص همراه بود. همین باعث خنده ی اریکا شد.
- می خندی؟!
یک بازوی اریکا را در چنگ گرفت و با حرص فشرد. اریکا دستش را عقب کشید و نالید:
- هووی... چه خبرته؟ نکنه قراره با بازوهای کبود شده خدمت شرکای عزیز تو برسم؟!
- اگه نمی تونی عوض کنی خودم این کار و برات می کنم... عزیزم.
روی تلفظ کلمه ی عزیزم با حرص تاکید کرد. اریکا که مطمئن شده بود او قادر به انجام هر کاری است خیلی سریع و پشت سر هم سر تکان داد. او را از اتاق بیرون انداخت و لباس را پروو کرد. دقایقی بعد محمد با نگاه کنجکاوش سر تاپای او را می کاوید. ظاهرا که خوشش نیامده بود. چند لباس دیگر امتحان کرد اما هر دو از هیچ کدام خوششان نیامد. یکی از فروشنده های بوتیک که دختری جوان بود لباس سبز را به محمد نشان داد اما او قبول نکرد. زمانی که فروشنده از نگاه های مشتاق اریکا سخن گفت با کمی تامل قبول کرد. وقتی لباس را مقابل صورت خسته و بی حوصله ی اریکا گرفت و برق شادی را در چشم های او دید مطمئن شد که حرف فروشنده درست بوده است.
بعد از لباس کیف و کفش مشکی ای خریدند و محمد، اریکا را به آرایشگاه رساند و قرار شد ساعتی بعد به دنبالش بیاید.
کار آرایشگر که تمام شد روبه روی آینه ایستاد. با آن آرایش عروسکی و موهای فر، قیافه ی بامزه و تو دل برویی بهم زده بود. لباس را که تن کرد یکی از مشتری ها که روی رنگ موهایش کار می کردند، با حسرت گفت:
- خوش به حالت... چه هیکل خوبی داری!
اریکا با تعجب لبخندی زد و چیزی نگفت. با خود گفت چه خوب می شد محمد نیز در کنارش بود. دوست داشت عکس العمل او را هنگام تعریف آن زن ببیند. حدس زد که حسابی حسادت کند و حرص بخورد. اما وقتی روبه روی محمد قرار گرفت و نگاه بی اعتنای او را دید مطمئن شد که اشتباه حدس زده. برای او هیچ چیز غیر از خودش مهم نبود. اریکا که از رفتار سرد و نگاه بی تفاوت محمد جلوی آرایشگر حسابی شرمنده بود بی توجه به او به سمت ماشین رفت. از خیابان گذشت، سوار ماشین شد و دَر را محکم به هم کوفت. محمد که از دور به ماشین نزدیک می شد تیپ شیک و زیبایی زده بود. اریکا تازه متوجه ی تیپ جدید او شد. با حرص نگاهش را از محمد گرفت:
- وقتی خودت بعد دو قرن می بینی طرف چی پوشیده توقع داری با دیدن ریخت و قیافه ت سکته بزنه!! اصلا بزنه که مثلا چی بشه؟؟
دوباره به محمد که در چند قدمیِ ماشین بود خیره شد. سوز پاییزی موهای بلندش را به بازی گرفته بود. متوجه ی نگاه گاه و بی گاه چند دختر دانش آموز و خنده های آن ها در عابر پیاده شد. پوزخندی زد و به سمت دیگری نگاه کرد:
- مردک دو قدم راه هم که می خواد بیاد کلی ناز و افاده داره. وسط خیابون هم دلبری می کنه!
محمد سوار شد و بی توجه به اخم و تخم اریکا به راه افتاد. بعد از گذشت دقایقی اریکا دست به سینه به سمت محمد چرخید و با همان اخم غلیظش به نیم رخ جذاب و مردانه ی او خیره شد. محمد در حالی که دنده عوض می کرد لبخند کجی زد و گفت:
- اتفاقی افتاده؟
اریکا جواب نداد و به زدن یک لبخند بسنده کرد، زیر لب با حرص گفت:
- کله پوک عوضی...
محمد به سمتش نگاه کرد و پرسید:
- چیزی گفتی؟!
چه گوش های تیزی داشت. اریکا به خود جرعت داد و با صدای بلندتری گفت:
- آره... گفتم کله پوک!
- چی؟!
- چیه؟! نکنه نمی دونی کله پوک یعنی چی؟ نگران نباش خودم برات توضیح می دم. کله پوک یعنی یکی مثل تو که هیچی تو سرش نیست جز پوچی و پوکی!
محمد از گوشه ی چشم نگاهی به اریکا کرد و خندید.
- مسخره تر از تو توی تمام عمرم ندیدم. از یه طرف زور بازوتو به رخ می کشی و از طرف دیگه ثروتت و! هه... آره، ثروتی که باد آورده.
محمد خیلی خونسرد و جدی جواب داد:
- اگه منظورت از ثروت من چندتا کارخونه و شرکتیه که بین پدرم و برادرش تقسیم شد و سهم پدرم به من رسید باید بگم، من اونو طی یک سال کوبیدم و ساختم، و چیزی که الان می بینی راه انداختم. اگه الان به جایی رسیدم ربطی به اون ارث و میراث نداره.
اریکا پوزخندی زد و به بیرون از پنجره خیره شد.
- شاید...

* * * * *

ماشین را جلوی عمارت بسیار زیبا و بزرگی متوقف کرد. از پله ها بالا رفتند و به داخل سالن قدم گذاشتند. محمد بازوی اریکا را گرفت و خیلی آرام او را به سمت خود کشید. کنار گوشش زمزمه کرد:
- از الان به بعد مواظب رفتارت باش. نمی خوام متوجه بشن با یه بچه اومدم.
اریکا با غیض دستش را عقب کشید:
- مثل اینکه یادت رفته خودت خواستی با یه بچه ازدواج کنی آقا! در ضمن، من اصراری به اومدن نداشتم و تو هم می تونستی با یکی از همون سوگلی ها بیای.
- مثل اینکه یادت رفته دیگه کسی به خونه زنگ نمی زنه. ببینم... نکنه واقعا حسودیت می شه؟!
- هه...
محمد در حالی که نگاهش به اطراف بود بازویش را جلو آورد. اریکا بی توجه به بازوی او دست به سینه شد:
- عمرا.
محمد همانطور که حرص می خورد لبخندی مصنوعی زد. در حالی که هنوز لبخند بر لب داشت از میان دندان های بهم فشرده اش گفت:
- سعی کن بدون متوسل شدن من به زور دستت و دور بازوی من حلقه کنی.
- برو بابا...
با اشاره ی سر محمد جمله اش را نصفه رها کرد و به آن سمت خیره شد. زنی با قامتی کشیده و بلند به آن ها نزدیک می شد. موهای بلوطی رنگ و بلندی داشت که با هر قدم به این سو و آن سو تاب می خورد. مطمئن نبود اما حدس می زد که چشمانش نیز قهوه ای باشد. لباس مشکی بر تن داشت که از طرح جلوی آن مطمئن شد پشتش کامل باز است. دستی برای محمد تکان داد و قدم های پر از ناز و غمزه اش را بلند تر برداشت. بر خلاف آن همه ناز قیافه ی جدی ای داشت.
- هیچ معلوم هست کجایی محمد؟
به ساعت مچی زیبایش اشاره کرد و ادامه داد:
- دو ساعت تاخیر جناب رئیس!
لحن حرف زدنش بر خلاف غمزه ای که در حرکاتش وجود داشت محکم و کوبنده بود. محمد بی حوصله به حرف آمد:
- حالا که اینجام...
نگاهی به اریکا که اخم کرده بود انداخت و ادامه داد:
- سرم شلوغ بود.
مهسا آرام دست در بازوی او انداخت و او را به سمت جلو کشید:
- بیا... باید پیش توکلی بریم. خیلی وقته که منتظرته.
محمد در جایش ایستاد و به سمت اریکا که با فاصله از آن دو ایستاده بود؛ برگشت.
- مهسا...
برگشت و با اخم پرسید:
- دیگه چیه؟
- معرفی می کنم...
چشمکی زد و به اریکا اشاره کرد:
- اریکا.
اریکا! فقط همین؟ نه پسوندی و نه پیشوندی، هیچ چیز به آن اضافه نکرد. اگر غیر از این کاری می کرد آن موقع برای اریکا عجیب بود. هیچ اشاره ای به نسبت مهسا با خودش نکرد. در حالی که این قضیه کنجکاوی اریکا را برانگیخته بود. مهسا با یک لبخند دستش را جلو آورد.
«اگه انقدر با هم خوب و صمیمی ان پس چرا برای عروسی نیومد؟ شاید هم اومده بوده!»
- مشتاق دیدار بودم اریکا جان.
- لطف دارید!
دست کوچک اریکا را در میان دست سرد خود فشرد. هر سه با هم به قسمتی از سالن که خلوت بود رفتند. اریکا از دیدن آن نگاه های هیز، آرایش های عجیب و غریب و لباس های بسیار باز در تعجب بود. جالب اینجا بود که بیشتر حاضرین سن و سال زیادی داشتند. داشت رفتار و تیپ افراد حاضر در سالن را پیش خود تحلیل می کرد که یکدفعه محمد بازویش را رها کرد و به سمت شخصی رفت:
- هی پسر...
مهسا وقتی که دید اریکا مردد ایستاده، دستش را پشت کمر اریکا گذاشت و او را به سمت جلو هدایت کرد. محمد داشت با آن مرد حرف می زد. زمانی که متوجه شد اریکا پشت سرش ایستاده کنار رفت تا اریکا را معرفی کند.
- اریکا گمونم فرشاد و یادت باشه توی عروسی زیاد دور و بر من بود.
«یکی نیست بگه من ریخت و قیافه ی اون روز تو یادم نمیاد چه برسه...»
- سلام اریکا خانم.
با شنیدن صدای مرد نگاه پر حرصش را از محمد گرفت و به دست دراز شده ی او دوخت. صدا و چهره ی آن مرد جوان خیلی برایش آشنا بود. به این فکر کرد که شاید حق با محمد است و به همین دلیل چنین حسی دارد. به طرز بدی دست های کوچکش را فشرد که باعث اخم کردن اریکا شد. خیلی زود دستش را عقب کشید. متوجه شد که هر سه ی آنها با نگاه مرموزی براندازش می کنند.
- فرشاد تو که دیگه نیازی به معرفی نداری؟!
شنیدن نام آن مرد باعث شد مغزش تند و سریع شروع به فعالیت کند. حالا می دانست آن مرد با آن نگاه مرموزش را کجا دیده. آسانسور شرکت آرین، مشاور آرین در این مهمانی چه می کرد؟ مثل این بود که به او برق فشار قوی وصل کرده اند، خیلی سریع سرش را پایین انداخت و نگاه وحشت زده اش را از نگاه مرموز او دزدید.
- ناصر نیومده؟
- نه نیومده.
- گندش بزنه! مثلا قرار بود به من گزارش کار بده شرکت هم که نیومد.
دوست داشت از آنجا فرار کند و بگریزد. حداقل از دست آن دو مرد خلاصی یابد. باید چه می کرد؟ در این فکر بود که صدای مهسا به دادش رسید:
- اریکا جان...
برگشت و نگاهش کرد. مهسا با لبخند ادامه داد:
- چرا ایستادی... بیا بشین.
روی صندلی نشست و پاهایش را زیر میز قرار داد. دوست نداشت مهسا متوجه ی لرزش پاهایش شود. آب دهانش را به زور قورت داد و به دست های لرزانش خیره شد. باید چه می کرد؟ اگر فرشاد به محمد حرفی می زد چه؟ اما او که اریکا را از قبل می شناخت! پس حتما قبلا راجب این قضیه به محمد چیزی گفته. اما اگر چیزی گفته بود حتما محمد چیزی می گفت. حسابی گیج شده بود و پریشانی افکارش روی حرکاتش اثر گذاشته بود. مهسا با یک معذرت خواهی کوتاه بلند شد و رفت. دست پیش برد و قطعه ای از شیرینی را در دهان گذاشت. اما گلویش آنقدر خشک بود که شیرینی پایین نمی رفت. کمی شربت نوشید و به زور قورت داد.
- حالتون بهتره؟
با شنیدن صدای فرشاد تقریبا از جا پرید. دستش را روی قلبش گذاشت و چشم های گرد شده اش را به چشم های خونسرد او دوخت.
- ترسوندمتون؟ می بخشید چنین قصدی نداشتم.
روی صندلی جا به جا شد و بدون نگاه کردن به چهره ی خندان فرشاد با حرص گفت:
- ظاهرا غافلگیری شغل شماست.
صدایش می لرزید و این را دوست نداشت. نباید نشان می داد که ترسیده. کار خلافی که نکرده بود؟ فقط یک دیدار ساده! سرش را بالا گرفت و سعی کرد اعتماد به نفسش را بازیابد:
- فکر کردم با محمد رفتید اونور...
- فقط اومدم یه مطلبی رو خدمتتون عرض کنم.
- خب... بگید و برید.
فرشاد لبخند مرموزی زد و با لحنی خاص گفت:
- فقط خواستم بگم نگران نباشید. من چیزی برای گفتن ندارم.
محمد داشت به سمت آنها می آمد. اریکا نیز مانند او لبخندی زد و گفت:
- منم چیزی برای نگرانی ندارم.
محمد ایستاد زیرا دختری جوان روبه رویش قرار گرفت و با او شروع به حرف زدن کرد. همانطور که با اخم و تخم حرف می زد از کنار شانه ی دختر جوان نگاهی به اریکا و فرشاد کرد. نگاهش روی اریکا ثابت ماند.
روی صندلی جا به جا شد و سعی کرد خونسرد باشد. فرشاد نگاهی به پاهای اریکا کرد و لبخندی طعنه داری زد. این کارش باعث شد اریکا خیلی سریع به پاهای خود خیره شود. چطور متوجه نشده بود؟ پاهایش داشت مثل بید می لرزید. فرشاد از جایش بلند شد و با لحنی ملایم گفت:
- از دیدن دوباره ی شما خیلی خوشحال شدم... فعلا.
و رفت، اریکا در حالی که هنوز پایش را با اضطراب تکان می داد زیر لب گفت:
- بری به درک.
دندان هایش را روی هم سابید، کیفش را از روی پاهایش برداشت و روی میز گذاشت. محمد نزدیک شد و صندلی را عقب کشید و خود را روی آن انداخت.
- اوف... شما زنا چه فک مقاومی دارید.
دستی به فکش کشید و با حرص گفت:
- فک من جای اون درد گرفت.
اریکا نگاه پریشانش را از محمد گرفت و به گوشه ای دیگر از سالن خیره شد. حواسش پی افکار درهم خودش بود که محمد با پایش به پای اریکا ضربه ای زد. به طرفش برگشت و با تعجب پرسید:
- چیه؟
با سر اشاره ای به پایش کرد و گفت:
- تو چته؟ چرا مثل بچه ها پات و تکون می دی؟
کمی خود را جلوتر کشید و دقیق تر به چهره ی اریکا خیره شد:
- چرا رنگت اینطوری شده؟
اریکا با دلهره دستی به صورتش کشید:
- چ... چطوری شده؟!
محمد چشم هایش را باریک کرد و با دقت بیشتری به چهره ی اریکا خیره شد. نگاهش را از اریکا گرفت و به مهسا و فرشاد که گوشه ای دیگر از سالن در حال حرف زدن بودند خیره شد. اریکا آب دهانش را به زور قورت داد و سرش را پایین انداخت.
«یعنی بویی برده؟ پس چرا اینطوری با اخم نگاشون می کنه!»
با شیرینی که جلوی دهانش گرفته شد سرش را عقب کشید و به محمد نگاه کرد.
- بخور...
- چی کار می کنی؟ بگیرش اونور زشته!
- چی زشته؟ اینکه دارم به زنم شیرینی می دم؟!
شانه ای بالا انداخت و خونسرد تر از قبل ادامه داد:
- وقتی می گم بخور... بخورش اریکا.
اریکا سرش را به جانب دیگری چرخاند:
- نمی خوام... اَه! دستت و بکش اونور.
با این حرفش ضربه ی دیگری به پایش خورد.
- دیوونه! مگه مرض داری؟ پام درد گرفت.
دهانش باز مانده بود که محمد بزور شیرینی را در دهانش چپاند. اریکا در حالی که چشم هایش گرد شده بود به سرفه افتاد. لیوان شربت را از دست محمد قاپید و سر کشید. صدای خونسرد و جدیِ محمد عصبانیتش را بیشتر می کرد:
- بهت گفتم که پات و تکون نده.
اریکا در حالی که شیرینی را به زور قورت می داد ضربه ی محکمی به پای محمد زد که باعث شد دادش در بیاید. محمد خواست چیزی بگوید که صدای مهسا مانع از حرف زدنش شد:
- جناب رئیس...
اریکا همراه محمد سر چرخاند و به مهسا که در کنار مرد قد کوتاه و چاغی ایستاده بود خیره شد.
- آقای توکلی...
محمد از جایش بلند شد و نگاه نافذش را به او دوخت. اریکا از اینکه فرشاد را نمی دید احساس خوبی داشت. با شنیدن صدای توکلی خصوصا با حرفی که زد حسابی مور مورش شد:
- شما دوتا مرغ عشق نمی خواید به جای شیرینی خوردن بیاید وسط و کمی خودنمایی کنید؟
و بعد قهقه ای زد و به مهسا که در کنارش ایستاده بود خیره شد. مهسا لبخند خشکی تحویل او داد اما محمد اصلا نخندید و فقط نگاهش کرد. اریکا متوجه ی دختری شد که در کنار توکلی قرار گرفت. دختر با نگاه بدی زیر نظرش داشت. اصلا معنی نگاهش را نمی فهمید و از آن خوشش نمی آمد. تازه متوجه ی دست دراز شده ی محمد به سمت خود شد. بدون اینکه متوجه باشد چه می کند دستش را در میان دست های مردانه ی او گذاشت. محمد، اریکا را در حالی که هنوز مات و متحیر بود به وسط سالن برد. با دست زدن شخصی چراغ ها خاموش و آهنگ دلنشینی در سالن پخش شد. دست های گرم محمد را دور کمر خود حس کرد، و بعد نزدیکی بیش از اندازه ی او، خواست اعتراضی کند که محمد کنار گوشش زمزمه کرد:
- لازم نیست چیزی بگی. فقط اینور و انور شو... بعد تموم می شه.
سعی کرد کمی خودش را عقب بکشد:
- چیزی نگم؟! دارم خفه می شم!
- سسس...
تا آخر آن رقص تهوع آور چیزی نگفت و مانند عروسک های کوکی او را همراهی کرد. زمانی که چراغ ها روشن شد، بدون توجه به بوسیدن دستش توسط محمد و نگاه های عجیب و غریب افراد سالن به سمت جایش رفت و نشست. تقریبا از محمد فرار کرد. آن قسمت از دستش که محمد بوسیده بود می سوخت. حس خوبی نداشت. یک حس عجیب و باور نکردی. چیزی که برایش تازگی داشت و از آن متنفر بود. همه ی این ها را از چشم محمد می دید. خدارا شکر کرد که حداقل فرشاد به او این اطمینان را داد که چیزی برای گفتن وجود ندارد. با تمام این ها هنوز هم احساس ترس و دلهره رهایش نمی کرد. محمد در کنارش نشست، متوجه ی نزدیک شدن مهسا و همان دختر شد. دختر همانطور که به آن سو می آمد با صدای نسبتا نازک و بلندی گفت:
- محمد خان دیگه تحویل نمی گیرند! نمی خواید افتخار بدین؟
محمد پوزخندی زد و به جایی دیگر خیره شد. حالا که انقدر نزدیک ایستاده بود می توانست چهره ی اش را دقت بیشتری ببیند. چهره اش غیر از آن چشم های زیتونی چیز خیره کننده ی دیگری نداشت. از بینی اش مشخص بود که عمل شده. صدای سرد محمد توجهش را جلب کرد:
- حتی اگه خودم هم نخوام باید جلوی پدرت احتیاط کنم.
اریکا با زیرکی متوجه شد که آن شخص دختر آقای توکلی همان مرد چاغ و خپل است. به نظر اریکا محمد از آن دختر دماغ سر بالا خوشش نمی آمد. آن دختر خنده ای اغواگر کرد و با ناز گفت:
- هنوزم خیلی شوخی محمد...
به محمد نزدیک شد. محمد خیلی سریع عکس العمل نشان داد و به مهسا خیره شد.
- افتخار می دید جناب رئیس؟
دستش را روی دست محمد گذاشت. محمد نیم نگاهی به دست او کرد و بعد به چشم های متعجب اریکا خیره شد. در نگاه او چیزی بود، مانند خواهش و تمنا، نمی توانست معنای نگاه او را بفهمد. اریکا هنوز گیج و منگ بود آن هم با اتفاقاتی که پشت سر هم می افتاد. صدای مهسا آمد:
- رزیتا جان درخواست هیچ شخصی و قبول نکردن.
رزیتا باز هم خندید و محمد را به طرف خود کشید. با حرص از جایش بلند شد و همراه رزیتا به وسط سالن رفت. چراغ ها خاموش شد و نورهای زرد و قرمز و نارنجی در هوا پخش شد. چند زوج دیگر کنار آنها می رقصیدند. مهسا کنارش نشست. اولش چیز عجیبی نبود فقط رقص و اینور آنور شدن.
بدون اینکه خودش بخواهد دست هایش مشت شد. رزیتا به طرز زننده ای خود را به محمد چسبانده بود و اداهای جلف و مسخره ای در می آورد. کیفش را روی پایش گذاشت و بند آن را میان انگشت های ظریفش فشرد. دست گرم مهسا را روی شانه ی خود حس کرد:
- نگران نباش... اخلاق رزیتا اینجوریه.
سعی کرد خونسرد باشد. اصلا نگرانی برای چه یا که؟ نگران هیچ چیزی نبود که یکی مانند مهسا بخواهد دلگرمش کند. آن هم مهسایی که هنوز هیچ چیز از او نمی دانست. پوزخندی زد و گفت:
- نگران چی؟! برای من اهمیتی نداره.
نگاه خیره ی مهسا را بر روی نیم رخ خود حس می کرد. اما مصرانه نگاهش را به روبه رو دوخت و سعی کرد خونسرد باشد.
چندین ساعت ملال آور را در آن مهمانی مزخرف سر کرد. در کنار مشروب و قماری که می کردند حرکات بعضی از زن ها و مردان سالن که بیشتر مسن بودند غیر قابل تحمل بود. دیگر حوصله ی درخواست های گاه و بی گاه مردان را نداشت. اصلا برای محمد مهم نبود که کدام مرد از اریکا درخواست رقص می کند. او به فکر حرف زدن با این و آن، و قمار کردن خودش بود. فقط مهسا بود که از دور هوایش را داشت همین برای اریکا عجیب بود. چرا یکی مثل مهسا باید هوایش را داشته باشد؟ یعنی به درخواست محمد چنین کاری می کرد؟ در فکر و خیال بود که محمد، مهسا و فرشاد را دید که نزدیک می شدند. باز هم نگاه و رفتارشان مرموز شده بود. فرشاد ایستاد و به طعنه گفت:
- جناب رئیس چطور دلت میاد همسرت و اینجا تنها بذاری؟ اصلا متوجه ی درخواست کننده های بی شمارش هستی؟
مهسا دست به سینه ایستاد و رفتار اریکا را زیر نظر گرفت. محمد در حالی که می نشست لبخندی زد و گفت:
- خب، تو که انقدر دلسوزی چرا خودت یه درخواست نمی دی تا بیش از این تنها نباشه؟
و بعد چشمکی زد. احساس کرد که تمام تار پود وجودش آتش گرفت. با تمام نفرتی که در خود سراغ داشت به محمد خیره شد. پره های بینی اش از خشم باز و بسته می شد. چطور می توانست اینقدر بی احساس و بی غیرت باشد؟ هر چند، از یک قمار باز بعید نبود. فرشاد خم شد و دستش را به سمت اریکا دراز کرد. اریکا که اینطور دید بی خیال فکر و خیال شد و نگاه ملتمسش را به محمد که با بی تفاوتی در حال خوردن بود، دوخت. اما انگار که او رمز نگاه اریکا را نمی فهمید. مهسا هم که اینبار تلاشی برای رهایی اریکا نکرد. نمی دانست چرا لال شده و نمی گوید که دلش نمی خواهد برقصد. مثل تمامی مردان قبلی کم محلی کند و رویش را برگرداند. شاید می ترسید که او حرفی بزند. چشمانش را بست و دستش را دراز کرد. دستش در میان دست گرم او قرار گرفت و از جا بلند شد. با تمام وجود چشم هایش را روی هم می فشرد تا بغضش نشکند. به درک! دیگر برایش مهم نبود که چه غلطی می خواهند بکند. چه محمد چه فرشاد چه هر خر دیگری، هر کاری که می خواستند لنجلم دهند فقط زودتر این مهمانی کذایی را جمع کنند. دست های او را دور کمرش احساس کرد. سعی کرد فاصله را کم کند اما او مصر بود که به اریکا بچسبد. با حرص کمی خود را عقب کشید که صدای گرم محمد کنار گوشش زمزمه کرد:
- از چی می ترسی؟
با شنیدن صدای محمد سریع چشمانش را باز کرد و به چهره ی جدی او خیره شد:
- محمد!
محمد چشم هایش را باریک کرد و پوزخندی زد:
- یه چیزی و می دونی؟ وقتی می ترسی... چشمات...
حرفش را نیمه کاره رها کرد و بی خیال ادامه ی آن شد. اریکا خود را عقب کشید و با حرص گفت:
- اگه اجازه می دادی با اون دوست بد ترکیبت برقصم... اون موقع...
- اون موقع چی؟
- عوضی!
- چرا صدات می لرزه؟ نگو که می خوای گریه کنی؟! یعنی این فرشاد انقدر ترسناکه!
با خنده ی بلندی که کرد باعث شد توجه ی بقیه به آنها جلب شود.
- سس.. همه دارن نگاه می کنن!
- خب نگاه کنن! انقدر حساس نباش و کیفت و بکن.
- کیف کنم؟! همچین می گی کیف کن که انگار من در آرزوی با تو رقصیدن می سوختم.
محمد شانه ای بالا انداخت:
- چشمات که غیر از این نمی گفت.
- چشمای تو همه چیز و اونطوری که خودت می خوای می بینه.
- خوبه، شاید چشم های فرشاد بهتر از من باشه، هوم؟
- مسخره بازی بسه، منو از این مهمونی لعنتی ببرخونه.
- یکم دیگه تحمل کن تموم می شه.
آن شب هم گذشت و تمام شد. اما خاطرات بدش در ذهن اریکا ثبت و ضبط شد و نمی توانست فکر و خیال های بد را از خود دور کند. باید راجب فرشاد با آرین حرف می زد. مشاور آرین دوست محمد بود؟ اصلا این مهسا چه کسی بود؟ بیشتر که به حرکات مهسا دقت کرد متوجه شد ناز و عشوه هایش از روی قصد نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 18:45  توسط افرا | 
در حالی که بازوم رو ول می کنه روی اولین مبل می شینه : فکر نکن می تونی با این مظلوم نمایی ها راضیم کنی ... وقتی گفتم نه یعنی نه ...
بدون هیچ حرفی می رم و کنارش روی مبل می شینم و در سکوت بهش نگاه می کنم ...
در حال ورق زدن مجله بدون این که بهم نگاه کنه می گه : سوگل بس کن
متعجب می گم : چی رو ؟ ...
با لبخند روم خم می شه : خودتی ...
انگار دوباره با این لبخندش شیر می شم
_امید تو رو خدا ...
با چشم غره روش رو ازم بر می گردونه : تا بهت یک لبخند می زنم دوباره روت رو زیاد می کنی ... اصلا" جنبه نداری ...
دیگه انقدر با اخلاقش آشنا شدم که بدونم اوج عصبانیتش تموم شده و الان راحت تر می شه راضیش کرد ...
اصلا" بذار یه روز امتحان کنم اگه دیدی دیر کردم و یا اتفاقی افتاد دیگه واسه روزای دیگه نذار تنهایی برم باشه ...
با تمسخر نگام می کنه و می گه : بچه گول می زنی ؟ ... خب وقتی اتفاقی افتاد که افتاده من دیگه اون وقت چی کار می تونم بکنم ؟ ...
دو زانو روی مبل میشینم : امید تو رو خدا منو نگاه کن ... من لای پر قو بزرگ نشدم ... همه کارام رو خودم انجام می دادم ... توی ایران توی اون قمارخونه تونستم خودم رو حفظ کنم و مواظب خودم باشم پس الانم می تونم ...
وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمی ده با حرص گفتم : من بچه نیستم که همش احتیاج داشته باشم یکی مراقبم باشه ...
یکی از ابروهاشو می ده بالا و با تفریح نگاهی به موهام که صبح سرور خانم واسم از دو طرف بافت و با روبان قرمز بست میندازه ... به خودم لعنت می فرستم خوب معلوم با این قیافه و این بلوز و دامن قرمز مثل دختر بچه ها پنج ساله به نظرش می رسم .... آهی می کشم و نگاش می کنم که هنوز داشت از سر تفریح و لذت بهم نگاه می کرد ...
با التماس می گم : امید ...
یکی از بافته های مو ام رو می کشه : باشه ببینم چی مشه ... در موردش فکر می کنم ولی قول نمی دم ...
متوجه نگاه دلخورم میشه منو می کشه تو بغلش و با مهربانی زیر گوشم زمزمه می کنه : تو هنوزم از نظر من یک دختر کوچولویی که احتیاج به مراقبت داری ... حالام دیگه تمومش کن ...

***

از ساختمان میام بیرون و با خوشحالی نگاهی به اطراف میندازم ... می رم توی پیاده رو و مسیر خونه رو در پیش می گیرم ... چقدر هیجان دارم .. می خوام به امید ثابت کنم که انقدر بزرگ شدم که بتونم کارهام رو خودم انجام بدم و احتیاج به مراقبت کسی نداشته باشم...امروز دومین روزیه که دارم خودم برمیگردم یه حس خوبی دارم..حس آزادی و استقلال...شب که امید برگشت خونه بهش می گم که اگه این یک هفته هم صحیح و سالم رفتم و برگشتم اصلا دیگه احتیاجی به راننده ندارم ... یعنی اجازه می ده ...
با صدای ترمز ماشینی کنارم از جا می پرم ... قبل از این که بتونم اعتراضی کنم دستای قوی جلوی صورتم میاد و بوی تندی باعث می شه که دیگه چیزی نفهمم ...
چند بار پلک می زنم سرم به شدت درد می کنه ... روی تختی به پهلو افتادم ... نگام دور اتاق می چرخه ... اینجا دیگه کجاست ؟ ...
به سختی از جام بلند می شم ... تازه متوجه می شم که دستام از پشت بسته اس و روی دهانم هم پارچه ای قرار داره .... با پاهای لرزان خودمو تا وسط اتاق می کشونم ... خدایا چی شده ؟ من کجام ؟ ... هنوز سردرگم و گیج وسط اتاق ایستادم که ناگهان در باز می شه و با بهت کریستینا رو می بینم که با یک لبخند شیطانی وارد اتاق می شه ... نمی دونم چرا از دیدنش وحشت کردم و یک قدم به عقب رفتم ... قبل از این که بتونم قدم بعدی رو بردارم به طرفم میاد و موهام رو می کشه و پرتم می کنه روی زمین ... روم خم می شه ... هنوز موهام تو دستشه ... سعی می کنم خودم رو از دستش آزاد کنم ولی چطوری دستام از پشت بسته اس و با این پارچه جلوی دهنم صدام به جایی نمی رسه ... صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه و با پوزخند می گه :
بالاخره به هم رسیدیم ... دیگه داشت خیلی طولانی می شد و حوصله ام سر می رفت ... با این حال خیلی شانس اوردیم که راننده رفت مرخصی و امید احمق هم راضی شد خودت تنهایی برگردی ...
سعی می کنم ازش فاصله بگیرم ... انگار حال عادی نداره ... یه جورایی ترسناک شده ... صورتم رو با خشم میگیره تو دستاش و زل می زنه توی صورتم و همینطور که نگاش روی صورتم می چرخه به آرامی انگار با خودش حرف می زنه می گه :
مگه تو چی داشتی که انقدر تو رو می خواست .... خوشگلی ؟ ... خب منم خوشگلم حتی از تو بیشتر ... پس چرا هیچ وقت منو ندید ؟ ... این همه سال واسش کار کردم ولی هیچ وقت اون طوری که به تو بها می داد به من توجهی نداشت ... اون روزی که اومدی شرکت یادته ؟ ... همه کارمندا از دیدن امید با یک دختر تعجب کردن ...
صورتشو میاره جلوتر و با لحن ترسناکی می گه :
می دونی چرا ؟ ... چون امید اهل این کارا نبود ... هیچ کس اونو حتی با یه دختر ندیده بود ... اون وقت دست تو رو می گیره و طوری باهات رفتار می کنه که انگار ملکه اونجایی ...
سیلی محکمی به صورتم می زنه چند بار پشت سر هم ... به حدی که سرم به دوران می افته ... خیسی خون رو که از دماغم جاریه رو حس می کنم ... انگار دیوانه شده ... همش فریاد می زنه به حدی عصبانیه و حرفا رو سریع می گه که بعضی از جملاتش رو متوجه نمی شم ... ناگهان دستاش رو دور گلوم حلقه می کنه و زل می زنه تو چشام و با لحن دلهره آوری می گه :
اگه تو نباشی اون وقت من می تونم نقشه بعدیم رو اجرا کنم و امید رو مال خودم کنم ...خوبه نه ...
فشار دستاش دور گردنم شدیدتر می شه ... شروع می کنم به تقلا ولی بی فایده است ... قدرتش خیلی زیاده انگار دیوونه شده ... نفسم بالا نمیاد و چشام داره سیاهی می ره که یه لحظه دستاش از دور گردنم باز می شه و کسی اونو ازم دور می کنه ...
روی زمین خم شدم ... گلوم می سوزه ... به شدت سرفه می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با بهت به کیارش نگاه می کنم که در حالی که داره اونو ازم دور می کنه فریاد می زنه :
تو اجازه نداری بهش صدمه بزنی لعنتی ... قرارمون این نبود ...
_ولم کن ... می خوام اون چشای خوشگلشو از کاسه درآرم ... می خوام با همین ناخونام خوشگلی شو ازش بگیرم اون وقت ببینم بازم امید اونو می خواد یا نه .... ولم کن ...
کیارش اونو هل میده بیرون و سپس در رو قفل می کنه ... صدای فریاداش هنوز از بیرون اتاق میاد ... با وحشت به کیارش نگاه می کنم ... به طرفم میاد و روی دو پا کنارم می شینه و با لذت نگام می کنه :
خب ... خب ... خب ... فکر نمی کردی دوباره همدیگه رو ببینیم نه ؟ ...
دستشو دراز می کنه که بازوم رو تو دستاش بگیره ولی من با وحشت خودم رو می کشم کنار ... پوزخندی می زنه و در حالی که بلند می شه شروع به باز کردن کراواتش می کنه ... وقتی نگاه وحشت زدم رو روی خودش می بینه با لبخند شیطانی می گه :
نترس عزیزم کارت ندارم فقط من و تو یه کار ناتموم داریم که حالا بهترین فرصت برای انجامش ... تو این طوری فکر نمی کنی ؟
و شروع می کنه به باز کردن دکمه های پیراهنش ...
خدای من اون می خواد چی کار کنه ؟ ... تمام صورتم پر از اشک شده ... متوجه نگاه وحشت زدم می شه ... به طرفم میاد و با تمسخر می گه :
چی شده عزیزم ؟ ... دوست نداری ؟ ...
و در حالی که با خشم چنگی به موهام می زنه صورتم رو به خودش نزدیک می کنه و می گه :
خودت این بازی رو شروع کردی ... کریستینا راست می گه مگه تو چی داری که امید اون رفتار رو باهام کرد ... حالا تو باید تاوان کاری که امید باهام کرد رو پس بدی ... اون وقت شاید دوباره پس بفرستمت واسه پسر خاله عزیزم چطوره ؟ ... ولی الان ...
پارچه رو از روی صورتم باز می کنه و پرتم می کنه روی تخت ... صدای هق هق گریم همه ی اتاق رو پر کرده ... به سختی با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد می گم :
خواهش می کنم کیارش ... این کار رو باهام نکن ...
پیراهنش رو گوشه ای پرت می کنه و با عصبانیت فریاد می زنه :
خفه شو هرزه عوضی ... تو هم مثل خیلی های دیگه ای ... همینطور که با امید بودی پس می تونی با منم باشی ... پس خفه شو وگرنه دوباره میدمت دست کریستینا تا هر بلایی که خواست سرت بیاره ...
از روی تخت بلند می شم و سعی می کنم ازش فاصله بگیرم ... با حرص به طرفم خیز برمی داره و می گه :
گمشو برگرد همونجا ...
جیغی می کشم و به سمت در فرار می کنم ... ولی ناگهان با کشیده شدن موهام به سمت عقب ، با اون دستای بسته ، تعادلم رو از دست می دم و به زمین می خورم ... صدای برخورد سرم با زمین به طرز وحشتناکی توی سرم می پیچه و دیگه هیچی نمی فهمم ...

***
درد بدی توی سرم می پیچه ... صدای لگد هایی که به در میخوره رو میشنوم اما قدرت هیچ عکس و العملی رو ندارم در باز میشه و به پام میخوره...می خوام چشامو باز کنم ... ولی نمی تونم... یکی منو می کشه توی آغوشش و از روی زمین بلند می کنه ...انگار داره با خودش میبرتم..سر و صدا بلند میشه...آخ که چقدر سرم درد میکنه...خیسی خون رو لای موهام حس میکنم...هنو صداها میاد...اما چرا تو سرم میپیچه...کم کم چشمام رو هم میافته و دیگه چیزی نمیفهمم
***
آروم آروم پلک هام رو باز می کنم و به سقف خیره می شم .... سرم درد می کنه ... قدرت این رو که حتی گردنم رو بچرخونم و ندارم ... ناگهان صدای زنانه ای می گه : به هوش اومد
یکی روم خم می شه و بهم خیره می شه ... کم کم همه چیز داره یادم میاد ... اوه خدای من ... بغضم می ترکه و صدای هق هقم توی اتاق می پیچه ... دستاش رو میذاره دو طرف بدنم و با چشای سرخ تو چشام زل می زنه:هییسس .... چیزی نیست ... تو حالت خوبه ...
از بین هق هق گریم می نالم : اون.... اون می خواست بهم تجاوز کنه
حس می کنم گلوم می سوزه ... نفسم بالا نمیاد ... تلاش می کنم ولی بی فایده است ... صدای جیغی توی گوشم می پیچه ... ناگهان دستی جلو میاد و ماسک اکسیژن رو روی صورتم میذاره ...
صدای امید رو می شنوم : به من نگاه کن سوگل ... به من نگاه کن ... خوبه ... چیزی نیست آروم نفس بکش ... آفرین ... حالا گوش کن ببین چی می گم ... هیچ اتفاقی نیفتاده فهمیدی ... هیچ اتفاقی ... تو حالت خوبه
با چشمای اشکی بهش خیره شدم تا جایی که کم کم حس می کنم می تونم راحت تر نفس بکشم ... صدایی گفتگویی میاد یه چیزایی مثل شوک عصبی رو می شنوم ولی فقط نگام به چشای سرخ امیده که بهم زل زده ...
دوباره صدای زنانه ای می گه : امید پلیس می خواد باهات حرف بزنه
ولی امید همچنان به من خیره شده
دوباره صدا شنیده می شه : امید باید بری ... من این جا مراقبشم
امید مکثی می کنه ولی بعد در حالی که خم می شه و پیشونیم رو می بوسه سری تکون می ده و از اتاق خارج می شه ... دوباره تمام وجودم و ترس فرا می گیره ... دستمو بلند می کنم تا مانع از رفتنش بشم ... یکی به سرعت به طرفم میاد : نترس من اینجام
با چشای گرد شده فرحناز رو می بینم که با مهربانی می گه : چیزی نیست ... زود بر می گرده ... اگه احتیاج به چیزی داری می تونی به من بگی ... چیزی می خوای ؟
سرمو تکون می دم ... همون لحظه پرستاری وارد اتاق می شه چیزی تو سرمم تزریق می کنه ... فرحناز گوشه اتاق میشینه و در سکوت از پنجره به بیرون خیره می شه ... احساس خواب آلودگی می کنم .... نمی خوام بخوابم می خوام تا اومدن امید بیدار باشم ... سعی می کنم چشامو باز نگه دارم ولی کم کم همه چیز جلو چشام تار می شه ...
***
با سوزشی توی دستم چشام رو باز می کنم ... پرستاری در حال چک کردن سرم ... کمی اون طرف تر امید رو می بینم که به کارهای پرستار خیره شده ولی با کمی دقت می شه فهمید که اصلا" حواسش اینجا نیست ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... پرستار با دیدن چشای بازم با مهربانی می گه : حالت خوبه ؟
از گوشه چشم متوجه امید می شم که تکونی می خوره و به من نگاه می کنه ... سرم رو تکون می دم ... لبخندی می زنه و بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق خارج می شه ...
امید روی صندلی کنار تختم میشینه و در سکوت بهم نگاه می کنه ... نمی دونم چرا نمی تونم تو چشاش نگاه کنم ... هم احساس خجالت می کنم و هم ترس و اضطراب از این که بخواد سرزنشم کنه و بگه این نتیجه اصرار بیش از حدم که آخرش هم منجر شد به بیمارستان رفتن من و کلی دردسر واسه امید ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که به جلو خم می شه با مهربانی می گه : سوگل چرا نگام نمی کنی ؟ ... از دستم ناراحتی آره ؟...
با چشای گرد شده از شنیدن این حرف ناخودآگاه می گم : نه معلومه که نه ... من ... من فقط فکر کردم که تو از دستم عصبانی هستی ... خب ... خب به خاطر این که اصرار کردم تنهایی برگردم ...
کمی مکث می کنه و با شیطنت می گه : راست می گی اصلا" یادم نبود ... یادت هست چه قولی داده بودی اگه به دردسر افتادی دیگه نذارم تنهایی جایی بری ...
همینطور که داره حرف می زنه بهش نگاه می کنم ... با وجود لحن شیطنت آمیزش صورتش خسته است ... با بغض حرفش رو قطع می کنم و می گم :

ببخشید ... نمی خواستم دردسر درست کنم و اشکام شروع می کنند به باریدن ...
در حالی که دستام رو تو دستاش می گیره می گه :
هیسسس همه چی تموم شد ... حالا آروم باش ... تقصیر تو نیست ... در هر صورت اون دو تا از یک فرصت دیگه استفاده می کردن ... فرقی نمی کرد چه طوری ...
عصبی دستی یه صورتش می کشه :
تقصیر خودم بود من باید متوجه رفتارای غیر عادی کریستینا می شدم ... در مورد کیارشم باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم بعد از اون ماجرا اون روز توی خونه با شناختی که از کیارش داشتم باید می فهمیدم که اون زخم خورده است و حتما" دنبال انتقام ... نمیدونم ... حماقت کردم و پای تو هم به ماجرا باز شد ... متاسفم ... اگه تو چیزیت می شد ... حرفشو ادامه نمی ده ....
در سکوت نگاش می کنم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... چقدر دوستش داشتم ...
_چطوری منو پیدا کردی ؟ ...
نفس عمیقی می کشه و به پشتی صندلی تکیه می ده و بدون این که نگام کنه می گه :
فرحناز خبرم کرد ... انگار همون صبحی که کیارش با کریستینا تلفنی قرار دزدی رو می ذارن ... کیارش خونه فرحناز بوده ... خوب اونم شنیده .... وقتی اسم تو و من رو میون حرفاشون می شنوه کنجکاو می شه ... اول متوجه نمی شه موضوع چیه ... ولی اینطور که خودش می گه از رفتارای عجیب کیارش یه جورایی دلش شور می زنه که نکنه بخواد حماقتی کنه و بلایی سر ما بیاره پس وقتی که کیارش از خونه میزنه بیرون اونم بدون این که جلب توجه کنه اونا رو تعقیب می کنه و بعد از دیدن ماجرا و فهمیدن این که تو رو کجا بردن به من خبر می ده ... منم اولش باورم نمی شد ... ولی بعد دیدم راست می گه ...
با بغض می گم : اونا الان کجان ؟...
با ناراحتی روم خم می شه :
اصلا" جای نگرانی نیست کریستینا الان تو زندانه ... با ترس بهش نگاه می کنم ... چرا حرفی از کیارش نمی زنه ...
_پس کیارش کجاست ؟ ... اون فرار کرده آره ؟...
_نه.......
مکثی می کنه ولی وقتی نگاه ترسان منو رو خودش می بینه از سر ناچاری ادامه میده :
خب اون تیر خورده یه جورایی مقاومت کرده بود و خب.....
_مرده ؟ ...
_آره موقع فرارش تو درگیری با پلیس کشته می شه ...
بهت زده بهش نگاه می کنم و با صدای لرزونی میگم: ممم...ممن...می...
_هییسس آروم ... اونا به سزای کاراشون رسیدن ... حالا بهتر تو استراحت کنی ...
پرستاری در رو باز می کنه : شما باید برید ... ایشون باید استراحت کنند ...
امید سری تکون می ده و از جاش بلند می شه ... با وحشت دستش رو می گیرم :
چرا... چرا منو مرخص نمی کنند ؟ ... من که چیزیم نیست ... می خوام بیام خونه ...
با مهربانی لبخندی می زنه :
چیزی نیست عزیزم ... به سرت ضربه بدی خورده ... باید اینجا بمونی تا دکترا تشخیص بدن خطری متوجه ات نیست همین ... احتمالا" فردا مرخص می شی ...
با بغض می گم : ولی من نمی خوام اینجا بمونم ... می خوام بیام خونه ...
با اخم تصنعی می گه :
گریه نکن سوگل ... می دونی که خوشم نمیاد ...
پرستار که هنوز توی اتاقه و انگار از بی قراری من پی به موضوع برده با لبخند رو به امید می گه :
شما نگران نباشید توی سرمش خواب آور و مسکن تزریق کردن به زودی به خواب میرن و دیگه متوجه چیزی نمی شن ...

حرصم می گیره طوری با لبخند به امید خیره شده که انگار من اصلا اونجا نیستم ... امید زیر گوشم زمزمه می کنه : اخم نکن خانم کوچولو ... قول بده دختر خوبی باشی تا فردا مرخصت کنند باشه ؟ ...
با دلخوری نگاش می کنم ... با لبخند بوسه ای به موهام می زنه و از در بیرون می ره...
***
چرا هیچ کدومشون واسه شکستن این سکوت کاری نمی کنن ... هنوزم سردی بینشون رو می شه حس کرد ... البته تقصیر امیده وگرنه خودم شاهد بودم که فرحناز چقدر برای بهتر شدن روابطشون تلاش می کنه آخ دلم میخواد یه چیزی به این امید بگم دلم واسه فرحناز میسوزه.همونطور که دراز کشیدم نگامو می دوزم به فرحناز ... چقدر نسبت به چند ماه پیش که دیدمش عوض شده بود ... یه جورایی احساس می کنم شکسته تر شده ... چقدر تو بیمارستان کمکم کرد واقعا" بهش مدیون بودم با این که هنوزم دلیل کمک هاش رو نمی تونم درک کنم ...
ماشین متوقف شد ... آروم بلند می شم ... هنوزم وقتی میشینم سرم گیج می ره ... امید در سمت منو باز می کنه و قبل از این که بخوام اعتراضی کنم منو در آغوش می گیره ... خجالت می کشم ... به خصوص در مقابل لبخندهای عجیب و شیطنت آمیز فرحناز ... تا جایی که می تونم سرم رو توی سینه ی امید مخفی می کنم ... از روی پله ها صدای نگران و بغض آلود سرور خانم شنیده می شه که در حالی که به طرفمون میاد باعث و بانی این ماجرا رو نفرین می کنه و ظرف اسفند رو دور سرم میچرخونه ... با اشاره امید ، فرحناز به سمت سرور خانم می ره و در حالی که اونو به داخل خونه می کشونه واسش توضیح می ده که حالم خوبه ولی طبق توصیه دکتر بهتره دورم خلوت باشه ... دیگه بقیه صحبتاشون رو نمی شنوم ...
امید در حالی که منو روی تختم میذاره شروع به مرتب کردن پتو و بالشت های زیر سرم می کنه ... وقتی از راحتی من مطمئن می شه کنارم روی تخت می شینه ...
_راحتی ؟
سرمو تکون می دم
_می گم قرصات رو بیارن بعد از این که خوردی استراحت کنی باشه ؟ ...
_می خوای بری شرکت ؟
با لبخند نگام می کنه : آره ولی قول می دم شب زود بیام خونه ...
ضربه ای به در اتاق می خوره و فرحناز با سینی داروهام میاد داخل ... امید با دیدنش بی هیچ حرفی از جا بلند می شه و در حالی که خداحافظی سردی می کنه از در می ره بیرون, نگاه فرحناز سینی به دست به در بسته اتاقمه
صدای شکسته شدن قلب فرحناز رو شنیدم ... دلم واسش سوخت ... وقتی متوجه نگاه من روی خودش می شه با لبخند تلخی سینی رو روی میز میذاره و کنارم رو تخت می شینه و داروهام رو بهم می ده ... دستم رو روی دستش میذارم و می گم :ناراحت نباشین اون به فرصت احتیاج داره
میون حرفم می پره : فکر نکنم ... اون مدت ها فرصت واسه بخشیدن من داشت ... البته می دونم حق داره که نخواد منو ببخشه من کاری با اون و شوهرم کردم که هیچ زنی نمیکنه...کاش اون لحظه ها به جای لجبازی یه کم فکر میکردم....

وقتی نگاه کنجکاو منو می بینه با لبخند می گه :
چیه انگار خیلی دلت میخواد بدونی چی شده؟ ...
با خجالت می گم : نمی خوام ناراحتتون کنم ... ولی می تونم یه سوالی بپرسم ؟ ... خب ... خیلی دوست دارم بدونم چرا کمکم کردین ...
با لبخند مدتی نگام می کنه : نه ناراحت نمی شم ... اتفاقا" می خوام واست تعریف کنم تا دلیل رفتارای امید رو بدونی ... خب در حقیقت مربوط می شه به سال ها پیش ... حوصلشو داری واست تعریف کنم ...
وقتی نگاه مشتاقم رو می بینه شروع می کنه :
وقتی ازدواج کردم 15 سال بیشتر نداشتم ... خانواده شوهرم زیاد با ازدواج ما موافق نبودند ... می دونی شوهرم محمدرضا توی یک خانواده متدین بزرگ شده بود ... پدرش حاجی بازاری بود و از یک خانواده مومن و استخوان دار ولی خانواده من درست نقطه مقابل اونها بود ... پدرم اخلاق های خاص خودش رو داشت ...
پوزخندی می زنه :
زیادی ادعای تجددش می شد ... تا جایی هم که می تونست واسه خودش توی دربار جا باز کرده بود و برو بیایی داشت ... حالا در نظر بگیر این دو تا خانواده که هیچ جوری از نظر اجتماعی و دینی و اخلاقی با هم وجه اشتراکی ندارند بخوان با هم وصلت کنن ...
مکثی می کنه و ادامه می ده :
هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا باهاش ازدواج کردم ... عشقی در کار نبود ... در حقیقت منم مثل هر دختری توی اون زمان چشمم به دهن پدرم بود که واسم تصمیم بگیره ... خلاصه ازدواج کردیم ... بعد از ازدواج متوجه شدم که اون بیشتر از دو برابر سن منو داره و یک بار هم ازدواج کرده که همسرش سر زایمان بچه شون, فوت می کنه ... البته پدرم همه ی این ها رو می دونست ولی چشمش دنبال پول و مال و منال اون ها بود و واسش این ها مهم نبود ... ولی واسه من مهم بود ... خب در نظر بگیر یک دختر توی سن من دنیا رو از چشم خودش چطوری می بینه ... هر روز یک ساز جدید می زدم و اذیتش می کردم ولی بیچاره محمدرضا هر بار با مهربانی و گذشت از اشتباهاتم می گذشت ... تا این که همون سال های اول ازدواجم خواهرم که این جا زندگی می کرد منو تشویق کرد که برای زندگی بیام امریکا ... اینم شد شروع یک بحث جدید ... انقدر رفتم و اومدم و عرصه رو بهش تنگ کردم که بیچاره با این قضیه هم موافقت کرد ... اون موقع امید یک سالش بود ... با اومدن به این جا و رفت و آمد با خواهرم دیگه امید و محمدرضا و زندگیم رو فراموش کردم ... هر روز مهمانی و شب نشینی و مسافرت با دوستام ... خلاصه هیچ وقت خونه نبودم ... هر بار که محمدرضا اعتراضی می کرد طوری زندگی رو واسش جهنم می کردم که بیچاره دیگه پی اش رو نمی گرفت ... این وسط تنها کسی که زجر می کشید و ما متوجه اش نبودیم امید بود ... محمدرضا عاشقم بود و همه چیز رو تحمل می کرد ولی امید هنوز بچه بود ولی با همون سن کمش همه چیز رو درک می کرد
آهی می کشه :
الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت براش مادری نکردم ... حق داره واسه اون روزا منو نبخشه ... تو همون مهمانی ها و شب نشینی ها بود که باهاش آشنا شدم ... مرد جذابی بود ... اسمش کامبیز بود... اوایل فقط همدیگه رو تو مهمانی ها می دیدیم ولی کم کم این روابط بیشتر شد و با هم بیرون قرار میذاشتیم ... وقتی با اون بودم همه چی رو فراموشم میشد ... نه به یاد داشتم شوهری به اسم محمد رضا دارم و نه بچه ای به اسم امید ... همه چی فقط و فقط تو یه نفر ... تو یه اسم خلاصه میشد ... کامبیز ...
تمام زندگیم شده بود اون ... شده بود بتم ... یه بت زنده ... من محمد رضا رو با تمام خوبیهاش گذاشتم و رفتم سراغ کسی که پولو می شناخت نه منو ... خوب خودت دیگه می دونی ... حماقت کردم الان می فهمم ... اون موقع اسمش رو گذاشته بودم عشق ولی الان می فهمم که همش هوس بود ... من به خودم به زندگیم به محمدرضا به امید به همه خیانت کردم ... من با ندونم کاری هام زندگی همه رو نابود کردم ...
با گریه ادامه میده :
تا این که اون شب اون اتفاق افتاد ... محمدرضا همراه امید به یک سفر کاری رفته بود ... امید اون موقع 20 سالش بود یه جورایی انگار دست راست محمدرضا شده بود خیلی زرنگ بود خیلی ... قرار بود چند روز دیگه برگردن ولی انگار کارشون زودتر تموم می شه ... اونا میان و من و اونو با هم می بینن ...
با هق هق می گه : محمدرضا سکته می کنه ... هیچ وقت یادم نمی ره که امید چطور با نفرت فریاد می زد و عقده تمام اون سال ها رو روی سرم آوار می کرد ... همون جا بهم گفت که دیگه مادری به نام من نداره و دیگه هیچ وقت نمی خواد من رو ببینه ... حتی تو بیمارستان و بعد هم توی خونه نذاشت محمدرضا رو ببینم ... منم همون شب مثل دزدها از خونه زدم بیرون ... خودم الان می فهمم چه حماقتی کردم ... حماقتی که تا الان دارم تاوانشو پس می دم ... بعدها شنیدم محمدرضا توی اون سکته قسمت چپ بدنش فلج شده و قدرت تکلمش رو از دست داده و تا سال نشده فوت می کنه.....


هم من و هم امید هر دو می دونیم که اون دق کرد ... از دست کارها و خیانت های من ... طبق وصیت نامه جدیدش که توسط وکیلش مطلع شدم منو از ارثش محروم کرده بود ... واسم مهم نبود ... من خودم از خانواده ی پولداری بودم ... انقدر داشتم که بتونم خودم را اداره کنم ... اون موقع ها هنوز سرم باد داشت و از کارم پشیمون نشده بودم ...یک مدت که گذشت اون هم منو ول کرد ... تازه اون وقت بود که فهمیدم بی محمدرضا, بی تکیه گاه بودن یعنی چی!... مثل سگ پشیمون شده بودم ولی چه فایده امید دیگه نمی خواست منو ببینه ... منم خودم رو توی مهمانی ها و خوشگذرونی ها غرق کردم ... امید فکر می کنه که هنوز از زندگی این جوری راضیم ... ولی به خدا نه ... پشیمونم ولی چی کار می تونم بکنم ...
نفس عمیقی می کشه : پارسال متوجه یکسری علائم بیماری توی خودم شدم پس از معاینه فهمیدم سرطان دارم اونم از نوع پیشرفته ... کاری نمی شه واسش کرد ... دلم نمی خواد امید بفهمه ولی می خوام حداقل قبل از مرگم منو ببخشه ... من تاوان بدی هام رو دارم پس می دم ...
صدای هق هقش تو ی اتاق می پیچه ... متوجه نشده بودم ولی منم پا به پای اون داشتم گریه می کردم ... صورتم خیس از اشک شده بود ...
_واسه همین به من کمک کردین ؟ ...
لبخندی می زنه و می گه : آره ... نمی تونستم بذارم آسیبی ببینی ... تو تنها کسی بودی که تونستی امید رو به زندگی برگردونی ... امید خیلی دوست داره خیلی ... در حقیقت عاشقت ...
وسط حرفش می پرم و در حالی که با انگشتای دستم بازی می کنم می گم : نه اینطور نیست ... امید هیچ وقت بهم نگفته دوستم داره ...
خنده ای می کنه : شاید حالا حالاها هم بهت نگه ...
وقتی نگاه متعجب منو می بینه با تاسف ادامه می ده : من باعث شدم که امید نسبت به همه زنا بدبین بشه ... اون تا قبل از تو به هیچ دختری روی خوش نشون نداده بود, بود و نبود اونا در اطرافش واسش مهم نبود ... اگه بخوام درست تر بگم اون از جنس زن متنفر شده بود ... و بعد با لبخند شیطنت آمیزی در حالی که سر تا پام رو برانداز می کرد گفت :حالا نمی دونم تو وجود تو چی دیده که اینطور عاشق و شیدات شده ...باور کن ... لازم نیست انقدر با تعجب بهم نگاه کنی ... وقتی رفتار قبل از ورود تو به زندگی امید رو با رفتار الانش مقایسه می کنم می فهمم که چقدر امید تغییر کرده ... نشاط و زندگی رو می شه تو چشاش دید ... ولی به تو هشدار می دم زندگی با امید خیلی هم ساده نیست ... اون دقیقا" تمام رفتارهایی که پدرش با من داشت ، تمام آزادی ها ، اعتماد و قربون صدقه ها رو به یاد داره و دیده که اون آزادی ها سرانجامش به کجا رسیده پس پیش خودش این جور رفتار پدرش را اشتباه محض می دونه ... بارها بهم گفته که اگه پدرش جلوی سبکسری های منو می گرفته زندگیمون به این جا ختم نمی شه ... البته حق هم داره ولی خوب احتمالا" تو زندگی با تو از این چیزا خبری نیست
با لبخند ادامه میده : ولی نترس ... اگه بتونی همین طوری پیش بری خیلی طول نمی کشه که اونو مثل موم تو دستت بگیری ...
با حسرت می گم : شما دارید اشتباه می کنید ... فکر نکنم واسه امید خیلی مهم باشم ... تا حالا همیشه حرف,حرف خودش بوده ... تو هیچ کاری نظر منو نمی خواد ..
با مهربانی می گه : نگران نباش عزیزم ... مطمئنم طولی نمی کشه که ازت می خواد باهاش ازدواج کنی ... اینو مطمئنم ... انقدر پسرم رو می شناسم که حاضرم روی این قضیه شرط ببندم ... ولی همانطور که گفتم باید باهاش کنار بیای ... ولی یه نصیحتی بهت می کنم ... امید مثل پدربزرگش, پدر محمدرضا, تعصبی و غد و یکدنده است همیشه تو این جور مسائل حسایت زیادی به خرج می ده ... پس هیچ وقت سعی نکن از این راه بخوای اونو اذیت کنی .... امید برخلاف محمدرضا توی این جور مسائل هیچ سازش و گذشتی نداره ... پس واسه حفظ زندگیت تلاش کن ... مطمئنم موفق می شی
و با آه سوزناکی ادامه می ده : زندگی منو ببین و عبرت بگیر ...
در حالی که سعی می کرد اشک هاش رو پاک کنه با مهربانی می گه : خوب بهتر استراحت کنی تو هنوز ضعیفی ... اگه امید بفهمه که تا الان نذاشتم استراحت کنی از گناهم نمی گذره ... در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد بوسه ای به صورتم می زنه و از اتاق خارج می شه ... تازه اون موقع بود که به اوج ضعف و خستگی خودم پی بردم و نفهمیدم که کی خوابم برد ...


از خواب که بیدار میشم هوا تاریک شده, آخ خدایا خیلی خوابیدم اما عوضش خستگیم رفع شده, داشتم خواب میدیدم, انگار من وامید بودیم, عروسی کرده بودیم...داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه بچه بلند شد, امید از جاش پرید و گفت: وای سوگل پسرمون تو رو میخواد
همینجا بود که از خواب بلند شدم و فهمیدم همه چیز توی رویا اتفاق افتاده, چند ضربه به در اتاقم زده میشه و سرور خانوم میاد تو با همون نگاه مادرانش, خدا خیلی دوسم داره که یکی مثل سرور خانومو بهم داده...بغلم میکنه و میگه: خوبی عزیزم؟
جوابشو با یه لبخند میدم و میگم: مگه میشه شما کنارم باشی و خوب نباشم
چشماش پر اشک میشه و میگه: وقتی دیر کردی انقدر ترسیدم که حد نداشت به خدا تا امید تماس بگیره هزار بار مردم و زنده شدم
و بعد محکم منو تو آغوشش میکشه و میگه: اون روزی که بیمارستان بودی دلم واسه همین شیرین زبونیات تنگ شده بود...نمیدونی چقدر...
صدای در اتاق میاد و اینبار امید میاد تو, و وقتی ما رو تو آغوش هم میبینه میگه: ای بابا سرور خانوم من شما رو فرستادم تا این شازده خانوم رو بیدار کنی, خودت کنارش نشستی
سرور خانوم در حالی که دسپاچه اشکاش رو پاک میکنه میگه: ای وای خاک به سرم دیدی چی شد؟ پاک یادم رفت
هر دو از این کار سرور خانوم خندمون میگیره و با صدای بلند میخندیم
صدای خندمون فرحناز رو هم میکشونه داخل اتاق, با تعجب به ما نگاه میکنه, خنده ی امید قطع میشه و بهش نگاه میکنه, میخواد بره بیرون که فرحناز با بغض میگه: امید صبر کن
چشماش قرمزه, فهمیدم گریه کرده اما امید یه چند لحظه صبر میکنه و بعد میره بیرون, فرحناز کنارم رو تخت میشینه و سرش رو تو دستاش میگیره و میگه: اون منو نمیبخشه
آروم رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم, برگشت سمتم و گفت: من پشیمونم چرا اینو نمیفهمه
بغلش کردم و گذاشتم تا ر چقدر دلش میخواد خالی بشه...
******
همینطور که سرم پایینه متوجه نگاه های گاه و بی گاهش به در آشپزخونه می شم ... پوزخندی می زنم و مجله توی دستم رو ورق می زنم ... من نمی دونم چرا مردا انقدر بچه ان ... چرا همش دوست دارن واسه هر کاری بیان منتشون رو بکشن ... خب اگه دوست داری ببخشیش و باهاش آشتی کنی خب زودتر ... زیر چشمی نگاش می کنم در ظاهر داره تلویزیون تماشا می کنه ولی من که می دونم چقدر کلافه و عصبیه ... دوباره نگاهی به آشپزخونه می کنه ...
_رفت....
دستپاچه به طرفم برمی گرده : چی ؟ ....
با خونسردی شانه هام رو بالا میندازم : فرحناز چند ساعتی میشه که رفته
دوباره نگاش رو به تلویزیون می دوزه : خب که چی؟ ... از کی تا حالا آمد و رفت و دیگران رو به من گزارش می دی؟ ....
حرصم می گیره .... دلم می خواد خفش کنم ... من که یک لحظه ناراحتی رو از شنیدن رفتنش تو چشات دیدم پس واسه چی سعی می کنی خودتو بی تفاوت نشون بدی ... حرفی نمی زنم و دوباره شروع به ورق زدن مجله ام می کنم ... امید هم کلافه شروع به عوض کردن کانال ها می کنه ...
_ا چرا عوض کردی داشتم سریال می دیدم!؟
عصبی به طرفم بر می گرده : تو که از اول که این جا نشستی یا داری مجله ورق می زنی یا روی اعصاب من راه می ری ... کی وقت کردی این سریال مزخرف رو هم نگاه کنی ؟ ...
خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : وا من که اصلا" به تو کاری نداشتم .... ساکت این جا نشستم و سریالم رو تماشا می کنم ...
با حرص می گه : پاشو برو ببین سرور خانم کارت نداره ؟ ...
با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم : نه فرحناز رفته از کیک و دسرهاش هم خبری نیست ...
با عصبانیت بهم می توپه : سوگل گفتم پاشو برو کمک سرور خانم ...
لعنت به من که انقدر ازش حساب می برم ... همینطور که دارم می رم به عقب برمی گردم و می گم : راستی می دونی فرحناز نزدیک یک ساله تو همون ویلای حومه شهر زندگی می کنه ... بهم گفته می خواد یک مدت دیگه هم تو این شهر بمونه ... تازه از منم دعوت کرده یک روز برم دیدنش ...
با عصبانیت به طرفم برمی گرده : با اجازه کی ؟ ...
با تعجب چشامو گرد می کنم : وا اون مادرت دیگه واسه دیدن اون که اجازه نمی خوام
و لبخندی به صورت بهت زدش می زنم و به طرف آشپزخونه می رم .... آخیش زهرم رو بهش ریختم ... پسره پررو ... تا این باشه انقدر فرحناز بیچاره رو اذیت نکنه تو این سه روز چقدر خون به جگرش کرد ... الهی چقدر دم رفتنی از این که امید اونو نبخشیده بود ناراحت بود و با چشای گریون از در خونه بیرون رفته بود ... خدا بگم چکارت کنه امید ... یعنی الان فرحناز تنها توی اون خونه داره چیکار می کنه؟
_ا دختر حواست کجاست ؟ تمام آب رو ریختی روی میز ... اصلا" لازم نکرده کمکم کنی ... پاشو برو امید رو صدا کن بیاد شام بخوریم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:16  توسط افرا | 
فضای ماشین آکنده از سکوت هر دو بود. هیچ کدام مایل نبودند آن سکوت عذاب آور را بشکنند. هر کدام به هدف های خود فکر می کردند و نقشه های جدیدی می کشیدند. بالاخره آرین سکوت را شکست و گفت:
- عزیزم...
با قیافه ای بهت زده به سمتش برگشت. آرین لبخندی زد و ادامه داد:
- رسیدیم.
لب هایش را روی هم فشرد و سری به نشانه ی فهمیدن تکان داد. دستگیره ی در را گرفت و به آرامی زمزمه کرد:
- خداحافظ... و... ممنون!
و از ماشین پیاده شد و با عجله به سمت ماشین خود حرکت کرد. آرین در حالی که از کنار ماشین اریکا می گذشت بوقی زد و با سرعت زیادی دور شد.
وقتی پشت در آپارتمان قرار گرفت به آرامی در را باز کرد. خبری از محمد نبود. با خوشحالی دوش گرفت و لباس هایش را عوض کرد.
دیر وقت بود که محمد به خانه آمد. اریکا در حال جمع آوری ظروف بود که محمد را در حالی که به سنگ اپن تکیه داده بود دید. اخمی کرد و همانطور که کار می کرد گفت:
- بهتره قبل از اینکه بیای در بزنی.
محمد هر دو ابرویش را بالا انداخت و به کنایه گفت:
- حتما! حتما برای اینکه پام و توی خونه ی خودم بذارم اجازه می گیرم، چرا که نه؟!
اریکا بی توجه به طعنه ی کلام محمد از کنارش گذشت و به سمت اتاقش به راه افتاد.
- نمی خوای چیزی برای خوردن درست کنی؟
در حالی که در را باز می کرد به سمت محمد برگشت و پاسخ داد:
- نه این موقع شب! مگه اینکه بخوای روزه بگیری تا برات سحری درست کنم.
داخل اتاق شد و با لبخند مبارزه طلبی ادامه داد:
- تازه، من چیز زیادی غیر از انواع غذاهای تخم مرغی بلد نیستم.
شانه ای بالا انداخت و در را بست. منتظر عکس العمل بدی از جانب محمد بود. اما او هیچ عکس العملی نشان نداد. انگار که واقعا گشنه نبود و فقط می خواست اریکا را به زحمت بیاندازد. در را قفل کرد و روی تخت دراز کشید اما با چند تقه ای که به در خورد سریع روی تخت نشست. صدای محمد از پشت در اتاق می آمد:
- فردا خونه ی پدرت دعوتیم. روز بعدشم خونه ی عمو و بابا... خواستم بهت بگم که بدونی و آماده باشی.
اریکا می خواست فریاد بزند و بگوید که هرگز پا در آن خانه نمی گذارد. اما بی خیال شد و دوباره روی تخت دراز کشید.
- آخرش که چی؟! باید برم، وقت نمایشه.

* * * * *

لباس شیکی بر تن کرد و آرایش دخترانه ای چاشنی کارش کرد. موهای خرمایی اش را روی شانه رها کرد و شالش را روی سرش انداخت. به ساعت دیواری نگاه کرد و زیر لب گفت:
- برای اولین بار چقدر زمان زود میگذره!
چند تقه ای به در خورد و اریکا را از افکار پریشانش بیرون کشید. محمد بدون اینکه منتظر اجازه ی اریکا باشد در را باز کرد و با لحنی جدی گفت:
- نمی خوای بیای؟!
برگشت و نگاهی به سرتاپای محمد کرد. کت و شلوار طوسی رنگ و اسپرتش با آن موهای بلند مشکی، هارمونی عجیبی ایجاد کرده بود که نگاه هر بیننده ای را به سمت خود جلب می کرد. بی شک محمد چهره ی متوسطی داشت. اما چیزی در چهره و وجودش بود که او را جذاب نشان می داد. خصوصا آن هیکل عضلانی و پُرش که در زیر هر لباسی مشخص بود. اخمی کرد و سرش را پایین انداخت:
- من حاضرم.
و به آرامی از اتاق بیرون رفت. حتی یادش رفت به محمد تیکه بیاندازد تا بدون اجازه ی او وارد اتاق نشود.
ماشین که به راه افتاد محمد باز هم یکی از آن آهنگ های گوش خراش امریکایی را گذاشت و صدایش را تا آخر زیاد کرد. سعی کرد خودش را کنترل کند و چیزی نگوید که موجب جر و بحث شود. نمی خواست نقشه هایش با این جر و بحث ها خراب شود و نتواند آنها را به خوبی اجرا کند. اما موسیقی راک آنقدر در نظر اریکا گوش خراش و اعصاب خرد کن بود که طاقتش تمام شد و با عصبانیت ضبط را خاموش کرد. محمد با تعجب به سمت اریکا برگشت:
- چی کار می کنی؟!
اریکا که حسابی کلافه شده بود با خشم گفت:
- این آهنگم درست مثل تو روی مغزم راه می ره.
محمد پوزخندی زد و با لحنی خونسرد گفت:
- اگه قرار باشه یه کسی روی مغز یه کس ِ دیگه راه بره، این تویی که یکسره روی اعصاب و فکر و خیال من پیاده روی می کنی فسقلی.
کامل به سمت محمد برگشت و خواست جواب دندان شکنی بدهد که با تکان محکم ماشین به صندلی چسبید و چشم هایش را بست. زمانی که چشم هایش را باز کرد و چهره ی جدی و اخموی محمد را دید، بهتر دانست که سکوت کند.

* * * * *

گلی خانم با همان اخم های همیشگی اش به سمت اریکا آمد و خیلی جدی گفت:
- سلام خانم جان، خوش آمدین.
اریکا به آرامی سلام کرد و قدم به داخل خانه گذاشت. گلی نگاه زیر چشمی و ترسانی نثار اخم های محمد کرد و سرش را پایین انداخت:
- سلام آقا...
محمد به تکان دادن سرش بسنده کرد و از کنارش گذشت. اریکا پدرش را همراه با ثریا دید که به سمتشان می آمدند. ثریا لباس سرخ و زیبایی به تن کرده بود که خط سینه اش را به خوبی به نمایش می گذاشت. آرایش غلیظ و موهای رنگ کرده اش زیبایی خیره کننده اش را دوچندان کرده بود. فشارش هر لحظه پایین تر می آمد و رنگش بیش از پیش می پرید. اما وقتی محمد در کنارش قرار گرفت سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. زیرا نمی خواست موجبات شادی او را فراهم کند. ثریا با ناز دستش را جلو آورد و گفت:
- سلام عزیزم دلم، به خونه ی خودت خوش اومدی.
خواست گونه ی اریکا را ببوسد که اریکا به سرعت خودش را عقب کشید و سلام خشک و خالی تحویل آنها داد. حتی به پدرش اجازه نداد نزدیکش شود.
به سمت مبل رفت و روی آن لم داد، به چهره ی سرخ از عصبانیت ثریا خیره شد و لبخندی از روی لذت زد. محمد نیز ظاهرا از برخورد آنها لذت می برد. بعد از احوال پرسی در کنار اریکا قرار گرفت.
سلطانی کنار همسرش نشست و دستور پذیرایی داد. برای اینکه کمی جو پیش آمده را عوض کند لبخندی زد و شروع به حرف زدن با محمد کرد. گاه گداری نیز سوالی از اریکا می پرسید که او یا به سردی جوابش را می داد، یا مدام گوشه و کنایه می زد.
ثریا دستش را دور بازوی سلطانی انداخت و خود را به او چسباند، و با لبخندی طعنه آمیز به اریکا و فاصله ای که از محمد گرفته بود خیره شد. سلطانی سرش را به ثریا نزدیک کرد و لبخند زد. از رفتار چندش آور آنها احساسی جز تهوع و تنفر نداشت. خیلی ناگهانی از جا بلند شد و با لحنی جدی که سعی می کرد ملایمش کند گفت:
- محمد... عزیزم، می شه بریم توی حیاط و کمی قدم بزنیم؟
محمد که در حال خوردن خیار بود سرش را بالا گرفت و با تعجب به چهره ی جدی اریکا نگاه کرد. ابروهایش را بالا انداخت و به لب های اریکا خیره شد. باور نداشت که این حرف ها از میان لب های کوچک اریکا بیرون آمده باشد. نگاهش را از اریکا گرفت و به سلطانی و ثریا خیره شد:
- خب، با اجازه ما... بریم بیرون و یه قدمی بزنیم.
و از جا بلند شد. آقای سلطانی با لبخند به هر دو نگاه کرد و گفت:
- برید یه هوایی تازه کنید تا بقیه بیان، فقط هوا سرد ِ و...
اریکا منتظر نماند تا حرف های آقای سلطانی تمام شود با قدم هایی محکم و مطمئن به سمت در رفت. محمد در حالی که شانه ای بالا می انداخت همراهی اش کرد. اریکا دست به سینه در باغ قدم می زد و محمد در حالی که دست هایش را در جیب شلوارش کرده بود با او همقدم می شد.
- تو... احتمالا ضربه ای چیزی به سرت نخورده؟!
پوزخند صدا داری زد و ادامه داد:
- چی شده؟ عزیزم عزیزم می کنی!
اریکا بدون اینکه به محمد نگاه کند پاسخ داد:
- زیاد ذوق نکن. فقط خواستم جلوی بابا آبرو داری کنم.
محمد خیلی ناگهانی دستش را دور کمر اریکا حلقه کرد و او را به خود چسباند. اریکا با اخم به او خیره شد. محمد نیز روی صورت او خم شد طوری که لب هایش مقابل بینی اریکا قرار گرفته بود، زمزمه کرد:
- حالا نمیشه که واقعی باشه؟
اریکا در حالی که سعی می کرد خود را از محمد جدا کند با حرص گفت:
- تو فقط تو دنیا یه چیزی و فهمیدی و بس!
محمد که به نظر می رسید از تقلای اریکا لذت می برد خنده ای کرد و او را بیش از پیش به خود فشرد:
- چی؟
- همون چیز مزخرفی که خودتم خوب می دونی.
محمد سرش را بالا گرفت و از ته دل خندید. با انگشتش به نوک بینی اریکا ضربه ای زد و به آرامی گفت:
- چرا تو انقدر بامزه ای؟
اریکا او را با هر دو دستش به عقب هل داد:
- با من مثل بچه ها رفتار نکن!
این حرف اریکا موجب شد برق خاصی در چشمان درشت محمد ظاهر شود. خیلی ناگهانی او را جلو کشید و لب هایش را با فاصله مقابل لب های اریکا قرار داد:
- پس چطوره مثل آدم بزرگا رفتار کنیم؟!
خواست لب هایش را روی لب های اریکا بگذارد که با صدای قدم هایی به آن طرف نگاه کرد. هر دو به آن سمت خیره شدند. آرین را دیدند که با قیافه ای متعجب نزدیک می شد. خانواده ی آقای احدی نیز پشت سرش وارد باغ شدند. با وحشت خواست که از محمد جدا شود اما محمد او را بیشتر به خود فشرد. متوجه ی برق خشمی که در چشمان سرکش آرین وجود داشت شد. بالاخره وقتی آنها نزدیک شدند محمد رضایت داد و کمی از اریکا فاصله گرفت. دستش را به سمت آرین دراز کرد:
- به به، سلام بر رئیس دوم شرکت. پارسال دوست امسال آشنا؟
آرین در حالی که با نفرت به محمد خیره شده بود دست های او را در دست فشرد:
- ما که تازه رئیس شدیم. چیه داداش می سوزی؟!
محمد لبخندی زد و دستی به پشت آرین کشید:
- بهتره ادامه ی بحث شیرین ما باشه برای داخل، نمی خوام به خاطر کلمات قصار تو همسرم سرما بخوره.
آرین نگاه خشمگینی به اریکا کرد و خواست چیزی بگوید، اما اریکا این فرصت را به او نداد و به آرامی گفت:
- بهتره... بریم.
و خود جلوتر از بقیه راه افتاد. وقتی همه روی مبل ها قرار گرفتند اریکا خواست تا کنار مهرسا بنشیند که صدای محمد متوقفش کرد:
- عزیزم، بیا پیش خودم بشین. دوری از تو حتی توی این فاصله خیلی سخته!
اریکا نفس پر حرصش را از بینی بیرون فرستاد و لبخند مصنوعی تحویل نگاه های متعجب جمع حاضر در اتاق داد. به سمت محمد رفت و مانند یک چوب خشک و بی احساس کنارش نشست. محمد که انگار از دست انداختن آرین لذت می برد روبه او گفت:
- راستی آرین؟ از دوست دخترت چه خبر؟ همون دختره که اصرار می کرد براش کار پیدا کنم. اسمش چی بود؟ منا... نه نه... آرزو؟ نمی دونم ولی فکر کنم همین شبنم بود.
این را گفت و لبخند بانمکی تحویل آرین که رنگش از عصبانیت حرص به سرخی می زد داد. آرین نیز لبخند بی روحی زد و گفت:
- چیه داداش از کدوماشون خوشت اومده؟
مهناز خانوم لب برچید و به حامد خان اشاره کرد اما او بی خیال بود و توجهی به حرف های جوانان نمی کرد. محمد سری تکان داد و بیشتر به اریکا نزدیک شد:
- هیچکدوم، در واقع... دیگه از من گذشته. دیگه نوبتی هم که باشه نوبت تو... نمی خوای آستینی بالا بزنی و عاشق بشی؟
- نه نمی خوام عاشق بشم. مشکلی هست؟
محمد شانه ای بالا انداخت:
- آره خب، عجیبه!
آرین بدون ذره ای فکر کردن پاسخ داد:
- نمی خواد نگران باشی. کسی به عشق تو یکی کاری نداره.
رنگ همه به غیر از حامد خان بوضوح پریده بود و همه شاهد جر و بحث بی خودی آن دو بودند. حامد خان که ظاهرا به اینگونه بحث ها عادت کرده بود لبخندی زد و گفت:
- بچه ها... بهتره بس کنید.
محمد با شنیدن کلمه ی بچه ها نگاهی به آرین کرد و یک تای ابرویش را بالا انداخت. حامد خان رو به محمد کرد و ادامه داد:
- با یه دست شطرنج چطوری عمو جان؟
محمد جدی شد و گفت:
- چرا که نه؟!
خم شد و چیزی در گوش پدرش گفت و بی توجه به اریکا از جایش بلند شد. آرین دست در جیب کتش کرد و سیگاری بیرون آورد. مهناز خانم آرام روی گونه اش زد و به آرین توپید:
- آرین! اینجا؟!
آرین پوفی بی حوصله کشید و از جایش بلند شد تا به حیاط برود. اریکا که دیگر تحمل ناز و عشوه های ثریا برای پدرش را نداشت بلند شد و به سمت مهرسا رفت تا کنار او بنشیند. مهرسا به طرف اریکا چرخید و لبخندی تحویلش داد:
- خوب کردی اومدی اینور. کم مونده بود که خودم بزنم هر سه تاییتون رو لت و پار کنم!
اریکا ابرویی بالا انداخت:
- از کی تا حالا کوماندو کار شدی؟
مهرسا پوزخندی زد و به تلخی گفت:
- از همون موقعی که با بعضی ها دست به یکی کرد و می خوای حال بعضی های دیگه رو بگیری.
چشم های اریکا گرد شد و در حالی که با وحشت به اطراف نگاه می کرد دسته ی مبل را فشرد. مهرسا کمی به جلو خم شد و آرام گفت:
- نترس دیوونه.
- تو... تو از کجا می دونی؟
- آرین بهم گفت. البته همه چیز و نگفت خودم یه چیزایی بو بردم و اون مجبور شد توضیح بده. نترس من به کسی چیزی نمی گم فقط... به نظرم این کار اشتباهه اریکا!
اریکا که حسابی دلخور شده بود سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
- قرار بود این قضیه بین خودمون دوتا بمونه!
مهرسا با سرزنش گفت:
- یعنی من غریبه ام دیگه؟
اریکا سریع به او خیره شد:
- نه... نه منظورم این نبود. تو نمی تونی درک کنی مهرسا... فقط... فقط خواهش می کنم به کسی چیزی نگو!
مهرسا لبخندی زد:
- مطمئن باش تا خودتون نخواید من حرفی نمی زنم.
حامد خان خیلی سعی می کرد سَر حرف را با اریکا باز کند اما اریکا توجهی به او و مهناز خانم نمی کرد. با این حال نمی توانست نسبت به پدر محمد بی توجه باشد. به طور غیر ارادی برای آن مرد شریف احترام قائل بود و او را دوست می داشت.
اگر به خاطر مهرسا و آرین نبود می دانست چطور با حامد خان و همسرش برخورد کند.
در طول مهمانی محمد مدام به آرین تیکه می انداخت و او را اذیت می کرد. همانطور که با اریکا همانند بچه های دبستانی رفتار می کرد و او را می آزرد، آرین را نیز دست می انداخت و سعی داشت به هر نحوی صدای او را دربیاورد.
موقع برگشت وقتی از همه خداحافظی کردند و دیگر خبری از نگاه های تیز بین و جستجوگر آنها نبود، در صندلی عقب جا گرفت. می دانست برای محمد مهم نیست جلو بنشیند یا عقب اما تحمل اینکه حتی با فاصله کنار او باشد برایش سخت و دشوار بود.
محمد ماشین را مقابل آپارتمان نگه داشت تا اریکا پیاده شود و او بتواند ماشین را به پارکینگ ببرد. اریکا دَر را باز کرد و پیاده شد. برای اینکه اوج دلخوری و ناراحتی اش را نشان دهد دَر ماشین را محکم بهم کوبید. توقع داشت محمد با این کار او برخورد جدی از خود نشان دهد اما او با بی تفاوتی هر چه تمام تر گاز داد و دور شد. از رو حرص پایش را روی زمین کوبید که باعث شد پاشنه ی کفشش بکشند. جیغ خفه ای کشید و خم شد. به سختی توانست تعادل خود را حفظ کند تا بر زمین نیفتد. همه ی این بلاها و نحسی ها را از چشم محمد می دید. او و خانواده اش با آن طالع نحسشان باعث بروز این مشکلات بودند. باورش نمی شد آقای احدی پدر محمد باشد.
کفش را از پایش درآورد و در حالی که نوک پای برهنه اش را روی زمین می گذاشت از مقابل چشم های متعجب حسن آقا، نگهبان آپارتمان گذشت.
از این آپارتمان هم متنفر بود زیرا می دانست محمد این خانه را به دلیل نزدیکی به پدرش خریداری کرده. اگر از اول چنین چیزی را می دانست هرگز قبول نمی کرد.
با خستگی به حمام رفت و خیلی زود دوش گرفت. در اتاق را قفل کرده بود اما باز هم می ترسید. خیلی سریع لباسی پوشید و در اتاق را باز کرد.
لیوانی آب برای خودش می ریخت که محمد وارد خانه شد. با دیدن سرخوشی او نتوانست ساکت بنشیند و عصبانی گفت:
- نمی دونم مشکل تو چیه؟ به جای اینکه من به خانواده ی تو تیکه بندازم از اول تا آخر تو به آرین تیکه انداختی و اون مهمونی و مسخره تر از چیزی که بود کردی!
محمد در حالی که کتش را در می آورد لبخند کجی زد و گفت:
- شاید هدف منم همین بود. تو چیزی غیر از این می خواستی؟
اریکا در حالی که سینه اش پر شتاب بالا و پایین می شد، نفس عمیقی کشید و دندان هایش را روی هم فشرد:
- خیلی نفرت انگیزی!
چشم های محمد باریک و باریک تر شد. با قدم هایی آرام و نگاه خالی از احساس به سمت اریکا که روبه روی سنگ ایستاده بود رفت. اریکا از ترس به سنگ اُپن چسبید و آب دهانش را به زور قورت داد. مقابل اریکا ایستاد و شروع به حرف زدن کرد:
- فکر کردی من عاشق سینه چاکتم؟ خودت بهتر می دونی که من ذره ای به تو علاقه ندارم. فقط می خواستم حال آرین و بگیرم و بهش بفهمونم دنیا همیشه به کامش نیست بچه جون...
به سمت اریکا خم شد و روبه روی صورتش با خشم زمزمه کرد:
- اینارو دوست داری بشنوی نه؟!
اریکا با هر دو دستش او را به سمت عقب هل داد و با بغض و عصبانیت فریاد زد:
- تو یه آشغالی که حال منو بهم می زنی!
محمد چانه اش را بالا داد و لبخند کجی زد:
- دل به دل راه داره فسقلی.
اریکا که دیگر تحمل نگاه خونسرد و حرف های گزنده ی او را نداشت به سمت اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید. روی تخت افتاد و چشم هایش را روی هم فشرد. دوست نداشت گریه کند از گریه کردن متنفر بود. به یاد حرف های مادرش افتاد:
- یه دختر خوب هیچ وقت برای هر چیزی گریه نمی کنه پری کوچولوی من...
چشم های سبز ثریا تصویر مادرش را شکست و او را از دنیای آرزوهایش بیرون کشید. اشک در چشم های بازش حلقه زد و نتوانست جلوی ریزش آنها را بگیرد. روی تخت نشست و عکس مادرش را در آغوش کشید:
- من دختر خوبی نیستم مامان، تنها مرهم دردای من گریه هستش و انتقام... نمی تونم بذارم ثریا جای تورو توی اون خونه بگیره! نه حداقل یکی مثل اون... حتی یادم رفت به اتاقت برم.
آنقدر گریست و با عکس مادرش درد و دل کرد که خوابش برد.
صبح با شنیدن صدای زنگ تلفن همراهش از خواب بیدار شد. خمیازه ای کشید و خواب آلود گفت:
- الو؟
- سلام... چطوری عزیزم؟
با شنیدن صدای آرین متعجب شد و خواب از سرش پرید. خصوصا با شنیدن کلمه ی عزیزم از زبان آرین، هیچ احساس خوبی به او دست نداد.
- چیزی شده آرین؟!
- باید ببینمت، کارت دارم.
- کجا؟
- مثل همیشه بیا جلوی شرکت.
- ب... باشه! اما آخه چی شده؟
- وقتی دیدمت بهت می گم.
روی تخت نشست و موهایش را به سمت عقب داد:
- پس می بینمت.
- خداحافظ عزیزم.
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید آرین قطع کرده بود. با تعجب به گوشی خیره شد و در فکر فرو رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:14  توسط افرا | 
سرمو میذارم روی میز و بی حوصله به غرولندهای سرور خانم گوش می دم ... بگم خدا چیکارت کنه امید که باعث می شی من واسه هر کاری به غلط کردن بیفتم ... یعنی واسه یک کلاس رفتن ببین تا الان چقدر واسم شرط گذاشته ... من که می دونم تمام کارهاش واسه اینه که من رو از صرافتش بندازه ولی کور خوندی امید خان این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...
سرم رو با افسردگی بلند می کنم و با التماس به سرور خانم که لیوان بزرگ شیری روی میز میذاره می گم : سرور خانم باور کنید نمی تونم همین یه ساعت پیش سوپ خوردم ... تازه الان وقت شام ... دیگه نمی تونم
مادرانه نگام می کنه و می گه : آخه دخترم یه نگاه به خودت بنداز زیر چشت به اندازه یک بند انگشت گود افتاده ... صورتت زرده ... هنوز جون نداری دو قدم راه بری ... تازه مگه از ظهر به این ور به غیر از همون 2 قاشق سوپ چی خوردی ها ؟ ...
دوباره با لجبازی سرم رو میذارم روی میز و هیچی نمی گم ... سرور خانم که دیگه با اخلاقم آشنا شده با حرص بلند می شه و در حالی که از آشپزخونه بیرون می ره می گه : باشه خودت می دونی ولی بعدا" خودت باید جوابگو باشی..من جواب امید رو نمیدم
این یعنی یک تهدید خاموش ... آهی می کشم ... نگاهی به لیوان شیر میندازم حتی از فکر خوردنش احساس تهوع می کنم ... از جا بلند می شم و همونطور که از آشپزخونه بیرون می رم چشم می خوره به سرور خانم که جلوی در سالن در حال صحبت با امید ... با حرص بهش نگاه می کنم ... حتی مهلت نداده که امید بیاد توی خونه همون جلوی در داره زیر آب منو می زنه ... سنگینی نگاه سرزنشگر امید باعث می شه چشم از سرور خانم بردارم ... سرور خانم هم با دیدن من تو یک چشم برهم زدن ناپدید می شه ... و من می مونم و امید که همچین با اخم بهم زل زده که کم مونده همینجا خودم و خیس کنم ... خدا لعنتت کنه سرور خانم.... نه چرا سرور خانم بیچاره همه ی این آتیشا از گور این امید بلند می شه ... تو دلم در حال خط و نشان کشیدن واسه ی امیدم که صدای سرزنشگرش در حالی که از پله ها بالا می ره می شنوم : خوب انگار تو هیچ عجله ای واسه ثبت نام نداری ... باشه بهتر میذارم واسه بعدا" که تو هم حالت بهتر بشه ...
یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم صدای جیغم رو تو خودم خفه کنم ..
***
سرور خانم تلفن رو سرجاش گذاشت و گفت : امید بود گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت تا واسه خرید برین بیرون ... گفت حاضر شی تا بیاد ...
می پرم یک بوس محکم ازش می گیرم و با خوشحالی از پله ها می رم بالا ... این یعنی رفتن به کلاس قطعی شده ... آخ جون ...
جلوی فروشگاه بزرگی ماشین رو نگه میداره ... با کنجکاوی پیاده می شم ... قبلا" اینجا نیومده بودم ... داخل فروشگاه طبق معمول امید با وسواس شروع به انتخاب لباس واسه من می کنه ... ولی من در عوض نگام متوجه فروشنده زیباییه که چشم از امید بر نمی داره ... کنار امید می ایستم و نگاه خیره ام رو می دوزم تا شاید از رو بره ... ولی زهی خیال باطل ... دلم می خواد چشاشو از کاسه درآرم ... دختره پررو ...
انقدر در حال حرص خوردنم که با تکانای امید به خودم میام ... سرمو بالا می گیرم ... با تعجب بهم می گه : حالت خوبه ؟ یه ساعت دارم صدات می کنم ... برو اینا رو بپوش ببینم اندازه ات یا نه ؟
همینطور که به طرف اتاق پرو می رم نگاهی به لباسا میندازم ... همشون بلوز و شلوارای پوشیده ان ... می دونم که از قصد اینا رو انتخاب کرده تا وقتایی که می خوام برم کلاس اینا رو بپوشم ... گاهی از این همه تعصبش تعجب می کنم ... این همه سال زندگی تو امریکا ... واقعا" عجیبه ...
ضربه ای به در می خوره ... این یعنی در رو باز کن تا من نظر بدم ... آهی می کشم و در رو باز می کنم ...
نگاه دقیقی به سرتاپام میندازه ... با نارضایتی لباشو به هم فشار میده و می گه :
نمی دونم چرا هر چی واست انتخاب می کنم تو تنت انقدر جلوه داره ... خیلی تو چشمی ... نه اینو درآر یکی دیگه واست میارم ...
بدون هیچ حرفی در رو می بندم و با افسوس به لباس توی تنم نگاه می کنم ... خیلی خوش دوخت و شیکه ... دستی به پارچه لطیفش می کشم و با حسرت درش میارم ...

***

بیرون فروشگاه چشم می افته به مغازه اسباب بازی فروشی ... ناخودآگاه پا شل می کنم ... صدای امید رو که داره بسته های خرید و توی ماشین میذاره از پشت سرم می شنوم :
چرا نمیای ؟...
بی توجه بهش با علاقه به عروسک های پشت ویترین زل می زنم ... انقدر محو تماشاشونم که وقتی سرمو بالا می گیرم تازه متوجه امید می شم که با لبخند زیبایی بهم زل زده ... از خجالت سرمو میندازم پایین و می گم :
متاسفم .. حواسم نبود ... معطل شدی ؟ ...
بی هیچ حرفی دستم رو می گیره و داخل مغازه می کشونه ... تعجب می کنم ... قبل از این که بخوام اعتراضی کنم امید به فروشنده که با لبخند جلو اومده عروسکی نشون می ده و ازش می خواد که واسمون بیاره ... شاخ درمیارم همون عروسکیه که پشت ویترین چشم خودم رو گرفته بود ... اون چطوری فهمید ؟ ... با تعجب بهش نگاه می کنم ... هنوز اون لبخند زیبا گوشه لبشه ... عروسک رو حساب می کنه و میده دستم ... هنوز بهت زده نگام بهش ... با شیطنت زیر گوشم زمزمه می کنه :
اگه عروسک دیگه ای هم می خوای بگو تا واسه خانم کوچولوم بخرم ...
خجالت می کشم عروسک رو با لذت بغل می کنم ضربه آرامی به بازوش می زنم و می گم : امید ....

ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه و می گه : همین جا بشین تا من کارم رو انجام بدم و بیام ... سری تکون می دم و با کنجکاوی نگاهی به اطراف میندازم ... بیشتر ساختمان های اطراف آپارتمان های مسکونی اند ... امید رو می بینم که به اون طرف خیابون می ره و زنگ یکی از آپارتمان ها رو می زنه ...
نگاش می کنم چقدر خوش قیافه و خوش تیپه ... همون لحظه در آپارتمان باز می شه و دختری بلوند و بسیار زیبا از در بیرون میاد و با لبخند با امید دست می ده ... جایی که من هستم توی تاریکی فرو رفته ولی امید و اون دختر بلوند کاملا" در روشنایی قرار دارند ... انگار یکی به دلم چنگ می زنه ... چقدر به هم میان ... نمی دونم امید چی گفت که دختر خنده ای مستانه می کنه صدای خندش باعث می شه بغض کنم ... چقدر احمق بودم که فکر می کردم شاید امید دوسم داره ... سرم رو مثل کبک کرده بودم زیر برف ... معلوم بود که با این همه دخترای لوند و زیبا دور و بر امید اون هیچ وقت حتی گوشه چشمی هم منو نگاه نمی کنه ... ولی آخه دلیل این کارای امید چیه ؟ اگه منو نمی خواد چرا منو با خودش اورده اینجا ؟ اون که سرش به کارای خودش گرمه دیگه چه نیازی به من داره ؟ ... پس بگو علت این که آقا هیچ وقت سرشب خونه نیست چیه ؟ ... معلومه سرش جای دیگه گرمه ... اشک تو چشام جمع می شه ... کاش واسم روشن می کرد که چرا باهام این رفتار رو می کنه ...
انقدر در حال خودخوریم که با صدای باز و بسته شدن در ماشین به خودم میام ... خدا رو شکر که انقدر تاریکه که امید متوجه چشای سرخم نمی شه ... چند پرونده رو روی صندلی های عقب می ذاره و می گه : متاسفم معطل شدی ... فکر نمی کردم انقدر طول بکشه ...
بدون این که جوابشو بدم توی دلم می گم : معلومه که فکر نمی کردی انقدر گرم صحبت و بگو و بخند با اون دختره بودی که مطمئنم اصلا" وجود منو تو ماشین فراموش کرده بودی ...
همونطور که که داره ماشین رو روشن می کنه با کنجکاوی نگام می کنه و می گه : چیزی شده ؟ ...
سرمو تکون می دم : نه فقط خسته ام همین ...
در حالی که مطمئنم باور نکرده سری تکون می ده و با نگاه مشکوکی می گه : باشه الان می ریم خونه ...
تا رسیدن به خونه هر دو سکوت کردیم ... من به فکر ساده لوحی و حماقت خودمم ولی اون چی ؟ ... زیر چشمی نگاش می کنم با اخمای درهم در سکوت به جاده زل زده ... یعنی ممکنه تو فکر اون دختر بلوند زیبا باشه ؟ ...
دارم به سرور خانم تو چیدن میز کمک می کنم که صداشو می شنوم ...
سوگل بیا کارت دارم ...
بدون این که جوابشو بدم سرمو از تو آشپزخونه بیرون میارم و نگاش می کنم ... یه اخم می کنه و می گه :
چرا جواب نمی دی ؟ ... اونجا وایسادی که چی ؟ ... بیا اینجا کارت دارم ...
دلم می خواد کلشو بکنم ... هنوزم ازش دلگیرم ... بی هیچ حرفی کنارش روی مبل میشینم و سرمو میندازم پایین ...

خم می شه و در حالی که تو چشام نگاه می کنه می گه : چیزی شده ؟ یکی دو روزه خیلی پکری ؟ ...
سرمو تکون می دم ولی بازم حرفی نمی زنم ...
دستشو میذاره زیر چونه ام و با اخم می گه :

هنوز نفهمیدی از این که سوالی بپرسم و جوابی نشنوم چقدر متنفرم ...
سعی می کنم دستشو از چونه ام جدا کنم ولی محکمتر می گیره :
این کارا معنی ش چیه ؟ ...
_منظورتو نمی فهمم؟!
با تمسخر لبخندی می زنه و می گه :

خوب خدا رو شکر زبونت سالمه سرشب که جواب سلامم رو ندادی کمی نگرانت شده بودم ...
لبمو گاز می گیرم و با صدای آرومی می گم :

من سلام کردم حتما" متوجه نشدی ؟ ...
_جدی ؟ ... باشه قبول ... حالا دیگه مطمئن شدم از دست من ناراحتی ... کاری کردم ، حرفی زدم که خودم خبر ندارم آره ؟ ...
سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... اصلا" چیزی ندارم که بگم ... بگم چی ... بگم چون تو منو دوست نداری و با دخترای خوشگل در ارتباطی من دارم از حسادت و ناراحتی دق می کنم ... بگم اگه تا الان فرار نکردم و تمام امر و نهی هات رو به جون خریدم فقط به خاطر علاقه ای که بهت دارم ... بگم انقدر عاشقتم و دوستت دارم که از نگاه دخترا بهت آرزوی مرگ می کنم ... چی بگم که نگفتنم بهتره ...
آهی می کشم و تازه متوجه امید می شم که موشکافانه منو زیر نظر گرفته ... هول می شم و سریع از جام بلند می شم ....
عصبی می گه : کجا ؟ ...
_می خوام برم به سرور خانم کمک کنم ؟ ...
_لازم نکرده یعنی تا وقتی که جواب سوال منو ندادی هیچ جا نمیری ...
به ناچار می شینم و می گم : چه سوالی ؟ ...
_ازت پرسیدم از دست من دلخوری یا نه ؟...

خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : معلومه که نه ... اصلا" چرا چنین فکری کردی ؟ ...
با تمسخر می گه : از اون جایی که مثل دختر بچه های لوس باهام قهر کردی و حرف نمی زنی
عصبی زل می زنه تو چشام و ادامه می ده : ببین سوگل خودت می دونی که چقدر از این کارا متنفرم ... پس یا علت ناراحتیتو بهم بگو یا همین جا این مسخره بازی ها رو تمومش کن ...
همیشه همینه ... حرف حرف خودشه ... اون دستور می ده و من مجبورم اطاعت کنم ... به یاد اون روز و صدای خنده های مستانه اون دختر می افتم ... همه خوش اخلاقی ها و بگو بخندش با دیگرانه ولی تمام اخم و تخم و تحکم هاش واسه من بدبخت که واسه هر کاری باید قبلش ازش اجازه بگیرم و کلی التماس کنم ... معلومه که من واسش ارزشی ندارم اگه ارزشی داشتم رفتارش با من غیر از این بود ... بغض می کنم و چشام پر آب می شه .... نه نباید گریه کنم ... نمی خوام دلش واسم بسوزه ... سعی می کنم بغضم رو فرو ببرم ولی قبل از این که موفق بشم سرمو دوباره بالا میگیره و عصبی می گه : الان این اشکا واسه چیه ؟ ....
چی می تونستم بگم ... بالاجبار سرم رو تکون می دم و با صدای لرزانی می گم : فقط دلم گرفته همین
و قبل از این که بتونم جلوی خودم رو بگیرم قطره اشکی از گوشه چشمم پایین می افته ... رنگ نگاش عوض می شه ... با تاسف دستشو جلو میاره و اشک رو از روی صورتم پاک می کنه ولی انگار تماس دستاش باعث می شه قطرات بیشتری اشک راه خودشون و باز کنن و پایین بیان و هنوز لحظه ای نمی گذره که تمام صورتم خیس خیس می شه ...
لبخند غمگینی می زنه و در حالی که منو تو آغوشش می کشه زیر گوشم زمزمه می کنه : حالا من باید با این دختر کوچولوی لوس که مثل ابر بهار داره گریه می کنه چی کار کنم ها ؟
همینطور که چونه ش روی سرم و پشتم رو نوازش می کنه و می گه : می خوای بریم بیرون کمی دور بزنیم تا حالت بهتر شه آره می خوای ؟ ...
سرمو تکون می دم ... کاش می تونستم بهش بگم که من فقط تو رو می خوام اون هم فقط فقط واسه خودم ... ولی حیف ...
صدای سرور خانم از آشپزخونه بلند شد که واسه شام صدامون می زد ... تکونی می خورم و از آغوشش بیرون میام و شروع به پاک کردن اشکام می کنم ... با چهره ی درهم از روی میز کنارش دستمالی بر می داره و در حالی که صورتمو به طرف خودش برمی گردونه آروم آروم شروع به پاک کردن اشکام می کنه ... آهی می کشم و سعی می کنم قبل از این که رسوا شم از کنارش بلند شم ....
_صبر کن ...
جعبه کوچکی از روی میز بر می داره و با مهربانی می گه : با این که نمی دونم چرا ناراحتی
_ اما من که گفتم....
میون حرفم می پره و می گه : آره می دونم دلت تنگ شده ... در هر صورت این رو واسه آشتی کنون واست خریدم
و در حالی که دوباره منو روی مبل می نشوند گفت : بازش کن ببین خوشت میاد یا نه ...
متعجب از رفتار عجیبش جعبه رو با دستای لرزان می گیرم و درشو باز می کنم ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... امشب چش شده بود اگه قبلا" بود قند توی دلم آب می شد و با خودم چه رویاهایی نمی بافتم ولی الان ... واقعا" منظورش از این رفتارای دوگانه چی بود ؟ ... یعنی من واسش چی بودم یک حیوون خونگی که گاهی اوقات از سر ترحم دست نوازشی به سرش می کشید ...
_خوشت نیومد ؟ ...
دوباره نگام رو به گردنبند برلیان ظریف داخل جعبه می دوزم ... خیلی زیبا بود خیلی ... و بدون شک خیلی هم گرون ...
_چرا خیلی قشنگه ....
خودم هم از صدام که بدون احساسی این جمله رو ادا کرد جا خوردم ... امید لحظه ای سکوت کرد ولی بعد گردنبند رو از جعبه دراورد و در حالی که موهای پریشونم رو از روی گردنم کنار می زد خودش اونو به گردنم بست ... زیر گوشم زمزمه کرد : آشتی ؟ ...
سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو به طرف خودش برمی گردونه پیشونیم رو می بوسه و می گه : مرسی ....
_چقدر جذابه, معلومه از اون مایه داراس ... عجب ماشینی ... یعنی منتظر کیه ؟ ...
آروم از در بیرون میام و نگاهی به جایی که ادوارد،راننده شرکت همیشه می ایسته میندازم .... عجیبه برخلاف همیشه که قبل از تعطیلی کلاسم اینجا منتظرم بود الان نیومده ... آهی می کشم و بی حوصله به دیوار تکیه می دم و به جلوی پام خیره می شم ... صدای شهره و نازنین هنوزم شنیده می شه ... ازشون خوشم نمیاد یه جورین وقتی کنارشون می شینی حرفی جز مد ، لباس و پسر نمیزنن ...تو کلاس بینشون هستم اما حرفاشون رو گوش نمیدم چون حالم رو با حرفاشون بهم میزنن.. صدای بوق ماشینی شنیده می شه ... انقدر با هیجان دارن در موردش حرف می زنن که با کنجکاوی سرم رو بالا می گیرم و با تعجب امید رو منتظر تو ماشین اون طرف خیابون می بینم که بهم اشاره می کنه ... در مقابل چشای حیرت زده اون دخترا به طرف ماشین می رم ... خودم هم دست کمی از اونا ندارم ... تا حالا پیش نیومده دنبالم بیاد...
با تعجب سوار می شم و سلام می کنم ... با خوشرویی نگام می کنه و با لبخند جواب سلامم رو می ده ...
_این جا چی کار می کنی ؟ ....
در حالی که ماشین رو روشن می کنه نگام می کنه و می گه : ناراحتی برگردم ؟ ....
_نه فقط تعجب کردم همین ، آخه قبلا" از این کارا نمی کردی ...
با اخم بامزه ای نگام می کنه و می گه :
اگه قبلا نمی اومدم واسه اینه که هزار تا کار تو شرکت سرم ریخته ...
با شیطنت وسط حرفش می پرم و می گم : پس الان چرا اومدی ؟
طوری که انگار داره واسه یه بچه توضیح میده می گه :
چون ادوارد یه کاری واسش پیش اومد مرخصی گرفت و رفت ... در نتیجه من خودم اومدم دنبالت ...
با دلخوری از این که باهام مثل بچه ها برخورد می کنه می گم :
خوب خودم می رفتم ... مگه چی می شد ؟ ...
آنچنان با جذبه نگام می کنه که بقیه حرفم رو قورت می دم و از شیشه ماشین به بیرون زل می زنم ...
یه خورده که می گذره صداشو می شنوم :
تو همیشه انقدر سر به زیر گوشه ای می ایستی ؟ ...
_چی ؟ ...
_آخه خیلی بامزه و مظلوم یه گوشه ایستاده بودی ؟
و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه می گه : اون دخترایی که کنارت ایستاده بودن همکلاسیات بودن ؟
با کنجکاوی سرم روتکون می دم ...
_واقعا" ؟ این چه سر و ریختی بود که واسه خودشون درست کرده بودن ؟
با این که خودم هم ازشون اصلا" خوشم نمیاد ولی با یادآوری اون دختر اون شبی با اون سر و وضع افتضاحش با لجبازی می گم :
چرا سر و وضعشون مگه چه جوری بود ؟ از خیلی های دیگه که بهتر بودن ؟ ...
عصبی نگام می کنه : یعنی خودت متوجه نشدی ؟ اون لباس بود که اونا پوشیده بودن ؟ نصف بدنشون که معلوم بود ... از وقتی هم که بیرون اومدن فقط یکریز در حال خنده و جلف بازی بودن ...
همونطور که در حال حرف زدن توی دلم می گم : تو که خودت عاشق اینجور دخترایی چرا از این حرفا می زنی ؟ ...
با حرص وسط حرفش می پرم :
دخترای خوبین ازشون خوشم میاد ...

مدتی سنگینی نگاه عصبیشو روی خودم حس می کنم ولی ناگهان با صدایی که رگه هایی از خنده توش معلومه می گه : اصلا" دروغگوی خوبی نیستی ... اگه انقدر ازشون خوشت می اومد چرا وقتی اومدی بیرون رفتی یه گوشه کز کردی و با هیچ کدومشون حرفی نزدی؟ ها ؟...
راست می گفت ... لعنتی مثل همیشه باهوش و تیز بود ... شانه هایم را بالا میندازم و حرفی نمی زنم ... کمی که می گذره متوجه میشم که مسیر خونه رو نمی ره ... با تعجب به طرفش برمی گردم : خونه نمی ری ؟
در حالی که تو یه خیابون می پیچید گفت : نه تو شرکت یه کار کوچولو دارم انجامش که دادم می رسونمت خونه ... پیاده شو ...
با کنجکاوی پیاده می شم و به ساختمون شیک چند طبقه رو به روم خیره می شم ... همینطور که دستش رو روی پشتم میذاره آروم به جلو هدایتم می کنه و می گه : خوب اینم از محل کار من ... بیا از این طرف ...
سنگینی نگاه کارمنداش رو کاملا" روی خودم حس می کنم ولی امید با خونسردی در حالی که دستم رو با مهربانی گرفته بی توجه به نگاه های اونا توضیحاتی در مورد شرکت و کارش بهم می ده ...
در اتاقی رو باز می کنه و من با تعجب همون دختر اون شبی رو می بینم که پشت میزی نشسته و در حال صحبت با تلفن که با دیدن امید سریع قطعش می کنه و بلند می شه و لبخند زورکی هم به من می زنه ... با تعجب حس می کنم که به همان اندازه که من از اون خوشم نمیاد انگار اونم چنین حسی به من داره ... ولی آخه چرا ... اون که تا الان منو ندیده ...
امید همینطور که در حال دادن یکسری دستورات به اونه دستمو می گیره و به سمت اتاقش می بره ... ناخودآگاه قبل از ورود به اتاق سرم رو به عقب برمی گردونم و متوجه نگاه خشمگین و عصبی دختر به خودم می شم ... سردرگم از این برخورد عجیبش وارد اتاق مجلل امید می شم ... همون موقع تلفن اتاق به صدا در میاد و امید با عجله گوشی رو بر میداره و شروع به صحبت می کنه ...
با کنجکاوی شروع به نگاه کردن وسایل و دکوراسیون اتاق می کنم ... یه لحظه از گوشه چشم متوجه امید شدم که قاب عکس روی میزش رو برداشت و توی کشو گذاشت ... سعی کردم خودم رو بی توجه نشون بدم ولی چطوری اونم با این لرزشی که به جونم افتاده ... روی مبلی میشینم و همونطور که در ظاهر خودم را با مجله روی میز سرگرم می کنم سعی می کنم به خودم مسلط بشم ... یعنی عکس کی بود ؟ ... هنوز در حال صحبت با تلفنه ... یعنی ممکن عکس اون دختره باشه که الان دیگه می دونم اسمش کریستیناس ... یعنی تا این حد روابطشون پیشرفت کرده که عکس اونو روی میزش میذاره ... اصلا" شاید به خاطره همینه که اون دختر با اون نگاه خشمگین بهم نگاه می کرد ... ولی چرا اگه امید اونو دوست داره دیگه نگرانی اون دختر از بابت چیه ؟ ... از من ؟ ... از یک دختر بی کس و کار که هیچ قدرتی برای مقابله با اون و نداره ... حس حقارت تموم وجودم رو می گیره ... اگه امید بخواد باهاش ازدواج کنه ... پس سرنوشت من این وسط چی می شه ؟ ... اگه این اتفاق بیفته یه لحظه هم صبر نمی کنم و از پیشش می رم .... آره نمی تونم اونو با هیچ دختری ببینم نه با کریستینا و نه با هر دختر دیگه ای...اما کجا برم؟....صدای امید باعث میشه از فکر بیرون بیام و بهش نگاه کنم
من الان یک جلسه دارم زیاد طول نمی کشه .... متاسفم می دونم خسته ای ولی اگه می خواستم قبل از این که دنبالت بیام جلسه رو برگزار کنم می ترسیدم دیر بشه و نرسم بیام دنبالت ولی الان ... یه لحظه بیا ...
به طرف در دیگری توی اتاقش می ره و بازش می کنه ... با تعجب متوجه یک اتاق کوچک تر ولی زیبا می شم که احساس می کنم یه جور استراحتگاه باشه ... کاناپه راحتی گوشه اتاق قرار داره ... در کمدی بازه و من متوجه لباس ها و کفش های امید می شم ...
امید منو به داخل اتاق هل می ده و می گه : قول می دم خیلی طول نکشه ... اینجا بمون ... اصلا" روی این کاناپه دراز بکش و بخواب ... هر وقت کارم تموم شد بیدارت می کنم باشه ؟ ...
سرم رو تکون می دم ... همون لحظه کریستینا با یک سینی قهوه و کیک وارد اتاق می شه و بعد از گذاشتن اون ها روی میز بی هیچ حرفی بیرون می ره ...
امید فنجون قهوه رو به دستم می ده و با مهربانی خم می شه و در حالی که تو چشام خیره می شه می گه : تا خانم کوچولوم کمی استراحت کنه منم برگشتم باشه ؟ ...
سرمو تکون می دم و به امید که داره از اتاق بیرون می ره با حسرت نگاه می کنم..با خروجش از در اصلی روی پام بلند میشم و به سمت میزش میرم...میخوام اون عکس رو ببینم...با چند تا حس متفاوت...حسادت کنجکاوی...عشق...ترس...
به میز رسیدم و با ترس و لرز دستم رو به سمت کشو میبرم اما نه...لعنتی چرا قفله؟ اه کی قفلش کرد من نفهمیدم؟...سرخورده به سمت همون اتاق میرم و آروم روی کاناپه دراز میکشم
******
یک ساعت گذشته که صدای همهمه و خداحافظی نشان از تموم شدن جلسه میده ... آروم در رو باز می کنم و به اتاق خالی نگاهی میندازم ... امید نیست
همون لحظه با شنیدن صدای امید که در حال صحبت با کریستینا س...میدونم لابد عکس اون بوده که گذاشته اون تو روی صندلی میشینم و سرم رو بین دستام میگیرم, نمیدونم چی کار کنم؟ خدا کمکم کن....
******
زیر چشمی به امید نگاه میکنم که در حال رانندگیه, خدایا یعنی اون عکس کی بود؟...چقدر تو ساده ای!!! خوب معلومه عکس کریستیناست خدایا چه قدر من بدنشانسم

کنارش روی مبل می شینم ...
_امید خواهش می کنم ... فقط یک هفته است ...
_گفتم نه ... پس تمومش کن ...
_آخه چرا ؟ ... تو مگه بهم اعتماد نداری ؟ ... قول می دم مواظب باشم ... خواهش می کنم ... خودت چند روز پیش گفتی زبانم خیلی پیشرفت کرده ... انقدرم با ماشین این مسیر رو رفتم و اومدم که چشم بسته هم می تونم برم ...
با عصبانیت مجله توی دستش رو به گوشه ای پرت می کنه و با خشم می گه :
سوگل مگه نمی گم تمومش کن ... این یک هفته ای که راننده رفته مرخصی یک فکری واست می کنم ... اصلا" شاید خودم ببرم و بیارمت ولی تنها فکرشم نکن ...
و بعد چشاشو ریز می کنه و می گه :

اصلا" وایسا ببینم مگه قراره تو مسیر چه غلطی بکنی که انقدر اصرار داری که خودت تنهایی بری و بیای ها ؟ ...
از این که بعد از این همه مدت هنوز هم بهم بی اعتماده بغض می کنم و بدون حرفی بلند می شم و با چشای پر اشک به طرف پله ها می رم ...
صدای عصبانیشو پشت سرم می شنوم :

کجا ؟ ... مگه من با تو نیستم ؟ ... برگرد بیا اینجا ...
بدون توجه بهش از پله ها بالا می رم ...
_سوگل به خداوندی خدا اگه بیام بگیرمت بلایی سرت میارم که به غلط کردن بیفتی پس با زبون خوش برگرد بیا پایین ...
انقدر می شناسمش که بدونم همیشه به حرفی که می زنه عمل می کنه ... به خصوص وقتی که تا این حد عصبانیه .. با ترس و لرز بر می گردم پایین ... پایین پله ها بازوم رو می گیره و می چسبونتم به دیوار ...
_به من نگاه کن ...
جرات نگاه کردن به صورت برافروخته و عصبانیش رو ندارم ... وقتی فشار دستش روی بازوم بیشتر می شه سرمو بلند می کنم ... با عصبانیت زل می زنه تو چشام و می گه :

مگه من تا الان صد بار نگفتم که نخواه با قهر و بچه بازی به هدفت برسی ؟ ...مگه من صد بار نگفتم که از این حرکات متنفرم ؟ ... پس واسه چی مثل این دختر بچه های لوس تا تقی به توق می خوره برای رسیدن به چیزایی که باب میلت گریه سر می دی ها ؟ ...
با ناراحتی بدون این که نگاش کنم می گم :

امید ؟ ...
_امید و زهرمار ... این آخرین بار بود ... دفعه بعد من می دونم و تو ...
اشکام رو آروم پاک می کنم و می گم :

الان می تونم برم ...
در حالی که دوباره خیره می شه بهم می گه :

نه نمی تونی الان دیگه وقت شام ...
_من سیرم ...
با حرص می گه : سوگل اون روی سگ من و بالا نیارا ... کاری نکن که اصلا" قید کلاس رفتنت رو تو این یک هفته بزنم و مجبورت کنم بنشینی کنج خونه ... حالا خودت می دونی ...
با ناراحتی بدون این که حرفی بزنم نگاش می کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:0  توسط افرا | 
بعد از گفتن این حرف دست هایش را با خشونت دور کمر باریک اریکا حلقه کرد. اریکا که حسابی غافلگیر شده بود پلک هایش را روی هم فشرد و بست. احساس کرد از روی زمین بلند شد و در آغوش او قرار گرفت. چشمان وحشت زده اش را باز کرد، باز هم داشت او را به آن اتاق لعنتی می برد. برای رهایی از چنگال او کمی تقلا کرد و جیغ کشید اما فایده ای نداشت. محمد با آن هیکل درشت و عضلانی اش خیلی قوی تر بود، هر چند درشتی هیکل محمد را هم حساب نمی کرد، او یک مرد بود.
اریکا را با خشونت روی تخت انداخت و باز هم به سمتش هجوم برد. رفتارهایش غیر عادی بود و دهانش بوی بدی می داد، چرا تا به حال متوجه نشده بود؟
پاهای سنگینش را روی پاهای اریکا گذاشت و با یک دستش هر دو دست اریکا را بالای سرش جمع کرد. اجازه ی هیچ گونه حرکتی به او نمی داد. اریکا نیز از تقلای زیاد و بوی بد دهان محمد به نفس نفس افتاده بود و احساس خفگی می کرد، که لب های داغ او را بر روی لب های لرزان خود حس کرد. دندان هایش را روی هم کلید کرد و سرش را به دو طرف تکان داد تا مانع از ادامه ی کار او شود. در آن موقعیت تنها فکری که به ذهنش رسید گاز گرفتن بود. محمد با دادی از درد به عقب خیز برداشت:
- لعنتی... چه غلطی می کنی؟!
اریکا دو زانو روی تخت نشست و دستش را روی دهانش گذاشت. احساس ضعف تمام وجودش را فرا گرفته بود. اشک به راحتی از روی گونه های سرخش غلط خورد و زیر چانه ی خوش تراشش جمع شد.
- حیوون... تو یه حیوونی!
محمد در حالی که خنده ای مستانه سر داده بود با دست خون روی لبش را پاک کرد. به خون روی دستش خیره شد، در همان حال پوزخندی زد و گفت:
- این بدترین بوسه ای بود که تا به حال داشتم!
نگاه موذی اش را به اریکا دوخت و با لب های بسته اش به خندیدن ادامه داد. خشمی ناشناخته از توهین های آشکار محمد سر تا پای وجودش را فرا گرفت. به سوی او خیز برداشت و با مشت به جانش افتاد. محمد واکنشی نشان نمی داد و فقط می خندید، گاهی هم ادایی درمی آورد که یعنی دردم گرفت.
به نفس نفس افتاده بود، وقتی احساس کرد مشت هایش خسته شده و درد می کند، از جایش بلند شد:
- حیوون!
با بغض به مشت هایش خیره شد، قرمز شده بودند. محمد واقعا بدن سفت و محکمی داشت. نگاه پر از نفرتش را به او دوخت، بیشتر از خنده های مسخره و بی دلیل او حرصش می گرفت. برایش بی خیالی و خونسردی او عجیب بود.
تازه یاد دهانش افتاد، با دست دهانش را پاک کرد اما باز هم احساس ناراحتی می کرد. با آستین لباسش به جان دهانش افتاد که فایده ای نداشت. به طرف دستشویی دوید، هنوز گیج و منگ بود و پاهای ناتوانش را روی زمین می کشید. چند بار دهانش را شست و چند بار تُف کرد. اما باز هم فایده ای نداشت. با دست های لرزانش مسواک را برداشت و به جان دهانش افتاد، با تمام قدرت مسواک می زد. شوری خون را مزه مزه کرد و دهانش را شست. دستش را جلوی دهانش گرفت و ها کرد، هنوز بود می داد. دوباره و دوباره مسواک زد، باز هم لثه هایش پر از خون شد. دهانش را شست و تلو تلو خوران از دستشویی بیرون آمد، در حالی که دستش روی دهانش بود و اشک می ریخت. از خودش، از محمد، از همه ی آدم های دنیا بیزار بود.
در اتاقش را بست و با ضعفی که در بدن داشت به آن تکیه داد. به روبه رو، به تخت خیره شد. دندان هایش را روی هم فشرد و به دو طرف شلوارش چنگ زد و با صدای تو دماغی اش زمزمه ی تلخی سر داد:
- ازت متنفرم، عوضی... ازت متنفرم... متنفر!
صدای تلفن همراه محمد، کشیده شدن دمپایی او بر روی زمین و بعد صدای خش دارش که انگار هنوز آثار خنده در آن وجود داشت، همه و همه پشت سر هم اتفاق افتاد:
- بگو؟
- ...
- این موقع؟! خوبه، خوبه... اون لعنتی چی خیال کرده؟ کشش بده تا خودم بیام. نذار چیزی بیرون درز پیدا کنه، نگهش دار.
- ...
- گفتم میام، همین... نه حرف زیادی نباشه. حوصله ندارم فرشاد...
معلوم نبود در آن ساعت از شب می خواستند چه چیزی را کش بدهند که نیاز به رفتن او هم بود. نیم ساعت بعد صدای بسته شدن در خانه خبر از رفتن محمد داد. در دل خدا را شکر کرد که او رفت. مطمئن بود از ترس وجود او نمی توانست شب را به صبح برساند و حتما خود از خانه بیرون می زد.
- حالا با اون حالش چطوری می خواد رانندگی کنه؟!
این آخرین فکری بود که از ذهن اریکا گذشت، با دست بر سر خود زد:
- احمق! چطور می تونی نگران اون عوضی باشی؟
با دندان هایی که از سر خشم و نفرت روی هم می فشرد ادامه داد:
- امیدوارم تصادف کنه بمیره... نه! له بشه.
اشک هایش را طبق عادت با مشت های کوچکش پاک کرد و بینی اش را بالا کشید. اما دوباره چشمان خوش حالتش پر از اشک و لبریز از قطراتی که به روی گونه هایش سُر می خوردند شد. به قاب عکس مادرش خیره شد و آهی از ته دل کشید.
- مامان... نمی خوام کم بیارم!

* * * * *

باز هم تلفن زنگ می زد، این بار چندم در آن هفته بود که پدرش زنگ می زد. یک بار هم همراه ثریا به منزلشان آمده بودند. از اولش هم روشن بود که خودشان نیز توقع استقبال گرمی از جانب اریکا ندارند. خیلی عادی و نرمال برخورد کردند. همین رفتارشان بیش از پیش اریکا را می آزرد. آنها چه خوشبخت بودند! بدون مادرش... بدون اریکا... این را هرگز حق پدرش نمی دانست.
- نه بدون مامان!
تمام سوال های پدرش را سرسری جواب داد. حوصله ی حرف ها و نصیحت های به ظاهر پدرانه اش را نداشت.
روی مبل ولو شد و با خود فکر کرد: «یعنی بویی بردن؟»
امکان نداشت، می توانست فقط یک حس پدرانه باشد. پوزخندی زد و سری تکان داد:
- از ازدواج به بعد این حس های پدرانه حسابی گل کرده!
هیچ خبری از آرین نداشت و این کلافه اش می کرد. محمد نیز به بهانه های مختلف سعی می کرد خود را به اریکا نزدیک کند و هر طوری شده صدایش را دربیاورد. گاهی دست دور گردن اریکا می انداخت، گاهی از کلمه ی فسقلی استفاده می کرد و... به هر نحوی سعی می کرد اریکا را بیازارد. وقتی بر سرش فریاد زد که نباید زیر قولش بزند و تا موقعی که نخواسته به او نزدیک شود جوابش جز خنده چیز دیگری نبود.
دیگر نمی توانست تحمل کند، باید به آرین سر می زد. بدون آرین چطور می توانست نقشه هایش را عملی کند؟ دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. عصبی گوشی را برداشت و با خشم گفت:
- بله؟
صدای پیر و تو دماغی ای از پشت گوشی جواب داد:
- سلام، گوشی و بده محمد.
باز هم یکی دیگر از سیل طرفداران جناب آقای احدی بزرگ بود. البته این یکی کمی خودمانی تر بود و محمد را به اسم کوچک صدا می زد. با آن صدای پیرش غمزه می آمد و با لحن دستوری از اریکا می خواست تا محمد را جلوی تلفن ظاهر کند. لبخند کجی زد و کلمه ی همیشگی را به کار برد:
- شما؟
- من! شما؟
- شما زنگ زدید خانم محترم، اون موقع از من سوال می کنید!
- گوشی رو بده محمد دختر جون.
از حرص خنده اش گرفت. در دل به او فحشی داد و سعی کرد خونسرد باشد:
- ببینید خانم محترم، محمد جانتون الان خونه تشریف ندارن. اگه هم حضور داشتن انقدر دخترهای جوون و آویزون تر از شما زنگ این تلفن و به صدا در می آوردند که دیگه نوبت به شما نمی رسید.
- تو خدمتکار اون خونه ای یا فوضول؟!
خواست با گفتن جمله ی من همسرش هستم بر دهان آن زن بکوبد. اما وقتی خودش از بیان آن جمله خنده اش می گرفت و چیزی را باور نداشت، چطور می توانست توقع داشته باشد دیگران باور کنند؟
صدای بوق ممتد تلفن خبر از قطع تماس می داد. گوشی را گذاشت و نفس راحتی کشید. خوبی اش این بود که حداقل این یکی بد و بیراه نگفت.
- باید آرین و ببینم... باید!

* * * * *

سوییچ را از سنگ اُپن برداشت، بدون اینکه در را قفل کند به سمت پارکینگ حرکت کرد. با تلفن هایی که این چند وقت می شد حسابی بهم ریخته بود و حال حوصله ی درستی نداشت. با محمد بحث کرده و از او خواسته بود اشخاصی که کارش دارند به گوشی خودش زنگ بزنند. او هم در ظاهر قبول کرده و سری به نشانه ی رضایت تکان داده بود. به نظر اریکا این تماس ها همه یک جور نقشه برای عذاب دادنش بود و بس!
سوار ماشین شد و در را محکم بهم کوبید. جالب اینجاست که همه هم با محمد احدی، رئیس، محمد جان، آقای احدی و... کار دارند.
به چهره اش در آینه ی جلوی ماشین خیره شد، حق با پدر بود. دور چشم هایش گود شده و بدجوری توی ذوق می زد. دستی به زیر چشم هایش کشید. هنوز چند هفته از آغاز زندگی به ظاهر مشترکش نگذشته بود. با این حال آرایش دخترانه کمی آن را می پوشاند.
جلوی ساختمان تجاری توقف کرد و به آن خیره شد. چه راحت همه چیز را فراموش کرده و چه راحت آتش عشقی که از آن حرف می زد خاموش شده بود.
- اما اونا فقط چندتا کلمه ی ساده بود نه چیزی بیشتر... اون که قبلش به پام نیوفتاده بود و ابراز علاقه نکرده بود! پس توقع من ازش چیه؟
خودش هم جوابی برای این سوال پیدا نکرد. فقط می دانست که همیشه و همه جا در چشم فامیل دختری پر توقع و لوس بود و هست. همیشه این مادر مهربانش بود که نازش را می خرید.
حتما حسابی در آن برج به آرین خوش می گذشت. با وجود اینکه می دانست بیشترین تقصیر بر گردن خودش است اما همیشه اینطور به خود می قبولاند که محمد از اول یک مانع بر سر راه هر دو بوده.
- اما یعنی تمام عشق آرین همون چندتا کلمه بود؟ یعنی من به خاطر عشقش قدم جلو می ذارم! هه... احمق نشو اریکا خودت می دونی چی ازش می خوای. فقط نقشت و خوب بازی کن.
سری تکان داد و سعی کرد به این مسائل فکر نکند. از ماشین پیاده شد و بعد از داخل شدن به ساختمان به سمت آسانسور قدم برداشت. خانمی با کفش های پاشنه بلندش که به نظر اریکا سر و صدای گوش خراشی داشت از کناش گذشت. سر پایین انداخت و به کفش های خودش نگاه کرد، بر خلاف ملاقات قبلی تیپ اسپرتی زده بود. به خود می قبولاند که قصد دلبری ندارد و بهتر است خودش باشد. بارها از خود سوال می کرد که آیا خود حقیقی اش همین است؟ فکر کرد شاید بهتر بود تیپ دلبرانه ای می زد.
بی حوصله دکمه ی آسانسور را فشرد. احساس ضعف و خستگی می کرد و تپش قلب داشت. باز هم همان خانم از خود راضی پشت میز نشسته بود و با قیافه ی حق به جانبش به اریکا نگاه می کرد. روبه روی منشی ایستاد و بدون هیچ سلامی گفت:
- با آرین کار دارم، بهش بگو اومدم ببینمش.
منشی ابروهایش را بالا داد و با قیافه ی متعجبش سر تا پای اریکا را کاوید. به نظر می آمد که با این حرکت می خواهد اریکا را تحقیر کند.
- شنیدی چی گفتم؟!
منشی از روی صندلی بلند شد و هر دو دستش را روی میز گذاشت، به جلو خم شد و پوزخندی چاشنی کارش کرد و گفت:
- خیلی متاسفم خانم، ایشون همراه مشاورشون جلسه دارن.
صاف ایستاد و دست به سینه ادامه داد:
- در ضمن، دفعه ی قبل هم به شما گفتم که باید وقت قبلی بگیرید. همینطوری که نمیشه...
حوصله ی زیاده گویی های این دختر را نداشت. به طرف در رفت و قبل از اینکه منشی بتواند عکس العملی نشان دهد، در را باز کرد و وارد اتاق شد. نگاه آرین و مرد دیگری که در اتاق روی میز کار آرین نشسته بود، بر روی چهره ی خشمگین اریکا ثابت ماند. چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا اینکه منشی با لحن مضطربی سکوت را شکست و گفت:
- آقای احدی باور کنید من به ایشون گفتم...
آرین همانطور که به چهره ی اریکا خیره شده بود لب هایش تکان خورد:
- باشه، تو برو بیرون و در و ببند.
منشی سری تکان داد و با نگاهی پر حسد به اریکا در را آرام بست. صدای آرین باعث شد که اریکا نگاهش را از در اتاق بگیرد.
- فرشاد جان می بخشی، یه چند دقیقه...
فرشاد که نمی توانست تعجبش را از دیدن اریکا پنهان کند سری تکان داد و دستش را بالا آورد تا مانع از ادامه ی حرف آرین شود.
- باشه، باشه.
دوباره نگاه متعجبش را به اریکا دوخت و زیر لب گفت:
- چند دقیقه ی دیگه ادامه می دیم.
فرشاد همانطور که به چهره ی اریکا خیره شده بود و نمی توانست نگاه ماتش را از چهره ی او بگیرد، از اتاق بیرون رفت و در را بست .
- چی می خوای؟
اریکا اخمی کرد و در دل گفت: «چه دوستانه! خب، مجبورم تحمل کنم.»
به خودش جرعتی داد و رو به آرین گفت:
- اومدم باهات حرف بزنم.
- تو که همش می خوای حرف بزنی، فکر می کردم دفعه ی قبل حرفامونو زدیم؟!
لحنش مثل همان روزهای اول لات و بی سروپا بود. ظاهرا که فقط برای بقیه کلاس می گذاشت.
- آره تو همه ی حرفات و زدی اما نذاشتی که منم حرف بزنم.
- نذاشتم؟!
خنده ای عصبی کرد و ادامه داد:
- همه چی تموم شده. چرا نمی خوای متوجه بشی؟! تو چه با پسر عموی من رابطه داشته باشی و چه نداشته باشی یه زن شوهر دار محسوب می شی.
آرین از خشم می لرزید و حرف می زد. اریکا نیز صدایش را بالا برد و گفت:
- اون شوهر من نیست!
- شوهر تو نیست؟! نکنه شوهر منه؟!
- تو... تو توی اون نامه... تو گفته بودی که عاشق منی!
آرین در حالی که از جایش بلند شده بود عصبی دستی در هوا تکان داد و با لحن بدی گفت:
- آره آره بودم، یه زمانی خر شدم. یه چیزی خوردم! اما الان دیگه نه... الان عاشق پرستو و رکسانا و زهرا و... چند نفر دیگه هستم.
مطمئن بود که آرین شوخی نمی کند. به اخلاق گند و مزخرفش می خورد که اینقدر بی سروپا باشد.
«خودت چی اریکا؟»
سعی کرد فکر و خیال را از خود دور کند و خونسرد باشد:
- یعنی می خوای بگی به این زودی همه چیو فراموش کردی؟!
- همه چی؟! منظورت از این همه چی چیه؟
داشت درمانده می شد، باید چه می کرد؟ اگر آرین قبول نمی کرد تا به او کمک کند و به محمد ضربه بزند چه می کرد؟
- همه ی اون احساسی که بین ما بود؟
- بین ما؟! بین ما هیچی نبود. اگه هم بوده خودت داری می گی بود. الان دیگی چیزی ازش نمونده.
لبخند مسخره ای زد و ادامه داد:
- امیدوارم با پسر عموم خوشبخت بشی، با اینکه چشم دیدنش و ندارم اما ...
- اما من هنوز احساسم از بین نرفته.
نمی دانست دارد چه می گوید، نمی دانست که اصلا احساسی نسبت به آرین داشته یا نه؟
آرین به چشم های پر از اشک اریکا خیره شد. اریکا تاب نیاورد و نگاه از چشمان آرین گرفت و به موهای سیخ کرده ی او دوخت. آرین احساس کرد طاقت دیدن اشک های اریکا را ندارد، به سمت اریکا رفت. اریکا چشم هایش را بست، آرین روبه رویش ایستاد و دست پیش برد و قطره اشکی که روی گونه اش سُر خورده بود را گرفت.
- اریکا...
چشم هایش را باز کرد و به آرین دوخت. درست مقابلش ایستاده بود. لب های هر دو می لرزید. در اتاق خیلی ناگهانی باز و منشی وارد اتاق شد:
- آقای...
با دیدن صورت خیس اریکا و چهره ی سرخ آرین دهانش باز ماند و حرف در آن ماسید.
- می... می خواستم...
آرین نیز بالاخره کسی را گیر آورد تا خشم پنهانش را بر سر او خالی کند:
- صد دفعه بهت گفتم این درو همینجوری باز نکن و کلت و مثل گاو ننداز بیا تو! حالیت نی؟!
بدن منشی مثل بید می لرزید. با بغض نگاه ترسانش را به چشم های خشمگین آرین دوخت. آرین که او را همانطور مات زده و بدون حرکت دید، سری تکان داد و دوباره صدایش را بالا برد:
- باتو بودم! حالیت نی؟!
منشی به خودش آمد و سرش را پایین انداخت، بعد از چند ثانیه بدون گفتن حرفی از اتاق بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید. آرین دکمه ی یقه اش را باز کرد و زیر لب با بی حوصلگی گفت:
- دختره ی احمق ج... اه دهن آدمو باز می کنن. دختره ی میمون طلبکار هم هست!
به سمت اریکا برگشت و خواست چیزی بگوید، اما اریکا دستش را بالا آورد و مانع از حرف زدن او شد. این بار نوبت اریکا بود، نمی خواست آرین پایان دهنده ی هر بحثی باشد.
دستش را داخل کیفش کرد و دفترچه اش را بیرون آورد. با دست های لرزانش برگه ای کند و از روی میز خودکاری برداشت. بعد از نوشتن چیزی برگه را به سمت آرین گرفت:
- این شماره ی همراه من ِ ... من منتظر تماست می مونم، البته اگه می خوای بهم کمک کنی.
آرین با دهانی نیمه باز به اریکا خیره شد، چیزی نداشت که بگوید. اریکا با قدم هایی محکم از اتاق بیرون رفت. وقتی در را بست نفس راحتی کشید. دیگر از آن احساس اضطراب و وحشت خبری نبود. وقتی از آرین دور بود به این فکر می کرد که آیا دوستش دارد؟ نمی دانست او را دوست دارد یا نه، اما وقتی که کنار آرین بود حس خوبی نداشت. حسی مانند عذاب وجدان، حسی مانند خوره روحش را آزار می داد.
منشی را با چشم های پف کرده و دماغ قرمز شده اش دید. متوجه شد که گریه کرده اما به روی خود نیاورد. برای لحظه ای دلش برای او سوخت اما وقتی نگاه کینه توزانه اش را مشاهده کرد، از دلسوزی بی جایش پشیمان شد.
به سمت آسانسور رفت، داخل که شد همان شخصی را دید که در اتاق کار آرین بود. حالا کنارش ایستاده بود و با چشمان حریصش به صورت اریکا نگاه می کرد. نگاهش مثل دفعه ی قبل متعجب نبود، اما اریکا می توانست سوال را در نگاه او ببیند. از نگاه خیره ی او بدش می آمد، چند بار با اخم و تخم به او نگاه کرد تا شاید دست از چشم چرانی بردارد. اما فایده ای نداشت. دست آخر صبرش لبریز شد و با حرص گفت:
- چیه؟ آدم ندیدی؟!
مرد جوان پوزخندی زد و نگاهش را به روبه رو دوخت، بعد سری از روی تاسف تکان داد و چیزی نگفت.
- مردک لندهور!
با اینکه خیلی آرام گفت اما مطمئن بود که صدایش را شنیده، چون پوزخندش تبدیل به لبخندی عجیب شد و دوباره به چهره ی اریکا زل زد. در آسانسور که باز شد به سرعت بیرون رفت تا هر چه زودتر از شر نگاه های آن مرد بگریزد.
کنار ماشینش رسیده بود که تلفن همراهش زنگ خورد.
- بله؟
- کجایی؟
صدای محمد بود که با لحنی جدی سوال می کرد، اصلا حوصله ی این یکی را نداشت.
- بهت یاد ندادن اول سلام کنی؟!
صدای خنده ی بی خیال محمد از پشت خط آزارش می داد. همیشه همینطور بود، یا پوزخند می زد و یا می خندید.
- کجایی؟
با حرص جواب داد:
- یه جایی.
باز هم خندید و گفت:
- خب اونجا کجاست؟
اصلا نمی فهمید، این پسر چطور می توانست انقدر راحت و بی خیال به هر موضوع مسخره ای بخندد.
- هه هه هه! همونجاست.
محمد مکثی کرد و با لحنی جدی گفت:
- قبل از اینکه هوا تاریک بشه بر می گردی خونه. اینم بدون برام فرقی نمی کنه کجا باشی.
- واقعا که! اگه برات فرقی نمی کنه چرا می خوای زودتر خونه باشم؟
لبخند کجی زد و ادامه داد:
- چیه؟ خیلی پکری، نکنه امروز یکی از همون خانم هایی که هر روز خدا زنگ می زنن تا حالت و بپرسن، حسابی حالت و گرفته... آره؟!
محمد در حالی که می خندید گفت:
- می خوای من و تحریک کنی؟! برام مهم نیست چی کار می کنی و کجا هستی، هر چند...
مکثی کرد و حرفش را جور دیگری ادامه داد:
- من قول دادم و مجبورم که مراقبت باشم. برای همین زنده برگرد، باشه؟
اریکا بازدمش را با حرص بیرون فرستاد و با لحنی پر از تمسخر گفت:
- نکنه به بابام قول دادی؟! تو یکی بهتره مواظب خودت باشی. می ترسم دست آخر توسط یکی از همین خانم هایی که هر روز حالت و می گیرن... اوه ببخشید می پرسن دار فانی رو وداع بگی. تو هنوز زنهارو نشناختی. ببینم اصلا تو توی اون شرکت مسخره کار هم می کنی؟! یا شاید صبح تا شب با خانم های همکار سر و کله می زنی؟!
از عمد بر روی کلمه ی همکار مکث کرد. سعی کرد مانند محمد بخندد، ادامه داد:
- آها... خب شاید کارت همینه.
- در مورد قول، نه... پدر تو خیر، پدر من از بنده قول گرفتن. و اما در مورد نشناختن زن ها، یه جورایی بهت حق می دم. من نشناختمشون، خصوصا تو فسقلی رو!
- فسقلی خودتی نرخر!
صدای خنده ی محمد همراه صدای صحبت کردن مرد دیگری آمد. خنده ی محمد قطع شد و با عجله گفت:
- شب می بینمت فسقلی.
قبل از اینکه اریکا بتواند چیزی بگوید تماس توسط محمد قطع شده بود. اریکا با حرص نگاهی به تلفن همراهش کرد و زیر لب گفت:
- پسره ی عوضی!
سعی کرد ادای محمد را دربیاورد:
- شب می بینمت. هه، آره منم شب منتظر می مونم تا ریخت نحست و ببینم!
پشت فرمان قرار گرفت و راه افتاد. با اینکه محمد تمام مدت می خندید اما اریکا می دانست که به خنده های این پسر اعتمادی نیست. از ترس اینکه شب بیاید و باز هم قصد اذیت و آزار داشته باشد در اتاق را روی خود قفل کرد.
اریکا تا بامداد منتظر ماند، اما محمد به خانه نیامد.
- این هم از قول دادن آقا!
می دانست که محمد برای پدرش احترام خاصی قائل است، درک این نوع احترام برای اریکا مشکل بود. زیرا با فکر کردن به شخصیت چندگانه ی محمد در باورش نمی گنجید که چنین شخصی پایبند قول و قرار باشد. بارها این جمله که نیازهایش را جای دیگری برطرف می کند مانند پُتکی بر سر اریکا کوفته بود. همین حرف ها اریکا را بیشتر از پیش برای گرفتن انتقامی سخت تحریک می کرد. نمی دانست پدرش در وجود محمد چه چیزی دیده که اینقدر جذبش شده. هر چه که بود آنها همه مثل هم بودند.

* * * * *

میز صبحانه را بی حوصله چید. در طی این چند هفته اولین بار بود که چنین کاری می کرد. حوصله و اشتهایی برای خوردن نداشت، اما برای رهایی از فکر های پوچ نیاز داشت تا کاری انجام دهد. دیروز سری هم به دانشگاهش زده بود، باید درسش را ادامه می داد. فرقی نمی کرد چطوری، به مادرش قول داده بود که درسش را به خوبی ادامه دهد.
چایی بدون شکرش را کمی مزه مزه کرد، خوشش نیامد و شکر ریخت. کمی از چای شیرین نوشید، اما باز هم خوشش نیامد. از صندلی بلند شد و لیوان را در ظرفشویی خالی کرد، لیوان خالی را محکم روی میز کوبید. با صدای سوت محمد جیغ خفه ای کشید و دست روی قلبش گذاشت.
محمد در حالی که با تعجب به اریکا نگاه می کرد و کتش را در می آورد، به سمت اریکا قدم بر داشت. موهایش ژولیده و بهم ریخته بود.
- چی شده؟ عصبانی هستی.
زیر چشم های گود افتاده و نگاهش خمار و خسته بود. اینطور به نظر می رسید که شب را اصلا نخوابیده. نگاهش به میز صبحانه کشیده شد و لبخندی زد:
- به به، چه عجب! خانم فسقلی یه تکونی به خودشون دادن. دیگه کم کم داشتم ازت نا امید می شدم.
اریکا دستش را از روی قلبش برداشت و خواست که جواب دندان شکنی بدهد، اما حوصله ی جر و بحث های بعدی را نداشت. برای همین بی خیال شد و چیزی نگفت، روی از محمد گرفت و به سمت دیگری کرد. محمد پشت میز نشست و گفت:
- تمام دیشب و کار می کردم، نه شام خوردم نه صبحانه...
صاف نشست و با یک دست موهای آشفته اش را بالا زد، لقمه ی کوچکی گرفت و در دهان گذاشت.
- نمی دونم چی معجزه ای رخ داده که این پسر عموی عزیزم تصمیم گرفته شرکتی که عمو جان ول کرده بود به امان خدا رو خودش راه بندازه. یه جورایی هم هوس رقابت با ما زده به سرش، عمو هم توی این راه کمکش می کنه. از عمو بعیده! خب بالاخره خواستن میراث گرانبها به دست غریبه هدایت نشه.
خنده ای کرد و چشمان تنگ شده اش را به نقطه ای دوخت. ظاهرا که در فکر بود. اریکا لبخندی زد و به فکر فرو رفت: « پس آرین هم بی کار ننشسته!»
- هی!
به محمد نگاه کرد، اخمی کرد و گفت:
- من هی نیستم، اسم دارم. از این به بعد یا صدام نکن یا با اسمم صدام کن.
- حالا دیگه مطمئن شدم که واقعا از یه چیزی عصبانی هستی. یه چایی به من بده.
چطور می توانست حال این پسر را بگیرد؟ تنها کاری که در آن موقعیت می توانست انجام دهد حرص خوردن بود، چیزی که مطمئن بود محمد از آن لذت می برد.
- من نه خدمتکار این خونه هستم و نه کلفت تو!
محمد پوزخندی زد و یک تای ابرویش را بالا داد:
- تو زنمی، پس می شی کنیز من.
این را گفت و خنده ای کرد. اریکا دست به سینه شد و سعی کرد ادای محمد را در خندیدن دربیاورد:
- هه هه هه هه هه! لابد چون تو هم شوهر منی می شی غلام بنده؟!
لبخند کجی تحویل محمد داد و خواست از آشپزخانه خارج شود که محمد روی صندلی اش چرخید و یک پایش را مقابل اریکا قرار داد. پایش را مقابل ساق های اریکا دراز کرده بود، این بار با لحن آرام تری گفت:
- عجیبه! حداقل قبول کردی که من شوهرتم.
- بهتره پاتو بکشی کنار، وگرنه لهش می کنم.
محمد سری تکان داد:
- اول یه چایی به من بده بعد هر کاری که دوست داری بکن.
چشم های محمد مانند لب هایش می خندید. همان چشم ها برق عجیبی داشت، برقی که اریکا را به مبارزه دعوت می کرد.
دندان هایش را روی هم فشرد و نگاهش را از محمد گرفت، یک پایش را بالا برد تا از روی پاهای او رد شود. اما محمد خیلی سریع در جایش ایستاد و یک دسش را دور گردن اریکا انداخت. می دانست که اریکا از این کار بدش می آید.
- می ریزی دیگه؟
اریکا در تقلا بود تا راه فراری پیدا کند.
- دستت و بردار.
- اول جواب؟
- خب بابا باشه، فقط دستت و بردار دیوونه.
دستش را برداشت. اریکا گردنش را ماساژ داد و زیر لب بد و بیراهی نثار محمد کرد. هنوز جای سنگینی دستان او را حس می کرد.
چایی را ریخت و لیوان را مقابل محمد روی میز کوبید. محمد با اشاره گفت:
- شکر.
اریکا ابروهایش را درهم کشید و اینبار صدایش را بالا برد:
- مگه با کلفتت حرف می زنی؟! خودت که دست داری و از بدشانسی من قلم هم نشده، پس خودت بریز.
با قدم هایی بلند از آشپزخانه خارج شد.
- هی...
به طرف اتاقش می رفت که با شنیدن صدای او ایستاد. دستانش را مشت کرد و به سمت او برگشت، شمرده گفت:
- من هی نیستم، اسم دارم. اسمم هم اریکاس، اینو هزار دفعه بهت گفتم. می فهمی نفهم؟!
محمد با چند قدم روبه رویش ایستاد و دست در جیب های شلوار پارچه ایش کرد.
- آخه من وقتی تورو به اسم صدا می کنم واکنشی نشون نمیدی. اما وقتی صدات می کنم: هی، فسقلی، خوشگل... خیلی زود و سریع و اتفاقا با علاقه واکنش نشون میدی.
به اخم های درهم اریکا لبخندی زد و ادامه داد:
- یکی دو هفته ی دیگه به یه مهمونی دعوتیم، از الان بهت می گم که آماده باشی.
این را گفت و به سمت اتاقش گام برداشت. اریکا که از این خبر ناگهانی متعجب بود پرسید:
- مهمونی؟!
محمد برگشت و نگاه خسته اش را به او دوخت:
- بله، مهمونی... مربوط می شه به یکی از شرکا، احتمال داره که پدرت هم بیاد. البته فقط احتمال داره چون زیاد از این طرف خوشش نمیاد.
- من به این مهمونی نمیام.
محمد در اتاقش را باز کرد، سرش را به سمت اریکا چرخاند و پوزخندی زد:
- می بینیم.
و بعد از گفتن این حرف داخل اتاقش شد و در را بست. اریکا برای اینکه محمد بهتر بشنود صدایش را بالا برد و گفت:
- آره، می بینم اون روزی و که با یکی از همین دخترای تتیتیش مامانی دور و برت یا همینایی که هر روز زنگ می زنن میری مهمونی، چون اینجانب با شما نمیام آقای غلام!
اریکا نگاه کینه توزش را به در دوخت، اما او هیچ پاسخی نداد. به سمت مبل رفت و روی آن نشست، گوشی اش را برداشت و نگاهی به صفحه ی نمایشگرش کرد. هیچ خبری از آرین نبود.
- فقط دوتا میس کال از مهرسا...
نیم ساعت بعد محمد با موهای خیس و لباسی جدید از اتاق بیرون آمد. با ورودش بوی عطر تندش فضای خانه را پُر کرد. محمد لبخند کجی تحویل اریکا داد و به سمت در رفت. قبل از اینکه بیرون برود صدایش آمد:
- خداحافظ فسقلی.
دیگر نمی توانست جوابی بدهد، محمد رفته بود. ناخون هایش را بر کف دستش فرو کرد تا شاید حرصش خالی شود. با این ازدواج چه قصدی داشت و حالا چه مسائلی که پیش نیامده بود.
« اگه آرین نخواد کمکم کنه باید چی کار کنم! هیچ وقت فکر اینجاش و نکرده بودم. توی احمق فکر کردی چون طرف و دوست نداری می تونی با قبول این ازدواج ازش انتقام بگیری؟! آخه کدوم خری حاضر می شه همچین کاری بکنه! باید چی کار کنم؟»

* * * * *

5 روز از دیدارش با آرین می گذشت و هنوز هیچ خبری از آرین نبود. چند روز دیگر هم باید به آن مهمانی به قول محمد با شکوه می رفت. محمد هر روز مقداری پول براش می گذاشت، اما اریکا پول ها را در کمدش قرار می داد و هیچ علاقه ای برای خرج کردنشان نداشت. از حساب بانکی که مادرش برایش ایجاد کرده بود استفاده می کرد. مهرسا با هر تماس مانند مادربزرگ ها او را نصیحت می کرد و می گفت این پول ها حق اوست و باید از آن ها استفاده کند. اما گوش اریکا به این حرف ها بدهکار نبود. از همان کودکی از نصیحت بدش می آمد.
از دستورات بی جای محمد به ستوه آمده بود. حداقل با رفتن به دانشگاه آن فکر و خیال های آزار دهنده دست از سرش برداشته بودند.
صدای زنگ تلفن باعث شد به تلفن همراهش نگاه کند. با عجله از جا بلند شد و گوشی را برداشت:
- بله؟
- سلام خانم، چطوری؟
با شنیدن صدای مهرسا وا رفت.
- سلام.
- بازم منتظر تماس کسی بودی؟!
- ن... نه! بگو...
مهرسا این روزها زیاد تماس می گرفت و جویای حال اریکا می شد. بارها خواسته بود از او راجب آرین سوال کند اما غرورش چنین اجازه ای به او نمی داد. حوصله ی حرف زدن نداشت برای همین مهرسا را پیچاند و خیلی زود تماس را قطع کرد. درست بعد از قطع تماس تلفن همراهش دوباره زنگ خورد.
- دیگه چیه؟!
صدایی نیامد.
- مهرسا؟
از سکوت آن طرف خط کمی ترسید.بعد از مکثی نسبتا طولانی گوشی را قطع کرد. اما دوباره زنگ خورد، این بار به شماره ی نا آشنا نگاه کرد. با کمی تامل دکمه ی سبز را فشرد:
- بله؟
باز هم سکوت، می خواست تماس را قطع کند که صدای او را شنید:
- سلام. امروز عصر جلوی شرکت می بینمت.
و بعد صدای بوق ممتد و پایان ناپذیر در گوشی پیچید. همین چند کلمه کافی بود تا موجی از امید و شادی به قلبش هجوم بیاورد. دستش را مشت کرد و به هوا پرید:
- آره!

* * * * *


یک ساعتی می شد ماشین را روبه روی شرکت پارک کرده بود. دلشوره ی عجیبی داشت. مدام فرمان را در میان انگشت هایش می فشرد تا شاید کمی از آن اضطراب و دلشوره ی عجیبی که به جانش افتاده بود، کم کند. به ساعت مچی اش نگاه کرد، ساعت 7 بود. یک حس قوی و دردناک به او می گفت که باید از آنجا برود. باید دور شود. با قلبی پر تپش ماشین را روشن کرد تا راه بیافتد. اما هنوز پایش را روی پدال گاز نگذاشته بود که با بوق ماشین کناری از جا پرید. برگشت و به ماشینی که کنارش نگه داشته بود نگاه کرد تا بد و بیراهی نثار مرد راننده کند. اما نگاهش در نگاه آبی ِ روشن او قفل شد. آرین سرش را از ماشین بیرون آورد:
- بیا سوار شو...
اریکا کمی خم شد:
- اما... پس ماشین من چی؟
آرین لبخندی زد و سری تکان داد:
- بذار همین جا باشه.
با اینکه قلبا راضی به این کار نبود از ماشین پیاده شد و آن را قفل کرد. با کمی تامل سوار ماشین او شد. آرین بدون اتلاف وقت شروع به رانندگی کرد. دقایقی به سکوت گذشت. به نظر می رسید هیچ کدام قصد حرف زدن ندارند. آرین پشت هر چراغ قرمز عصبی و پریشان با انگشت هایش روی فرمان ضرب می گرفت. دست به سمت ضبط ماشین برد و دکمه ی پخش را فشرد. صدای موسیقی ملایمی در ماشین پخش شد. بعد از لحظاتی اریکا مطمئن شد که آرین از قصد آن آهنگ را انتخاب کرده.

ما عاشق هم بودیم، حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما، این رسم رفاقت نیست
اینکه من و از قلبت، بی واهمه می گیری
اینکه من و می بازی، دنبال کسی می ری

سرش را به طرف آرین چرخاند و به نیم رخ زیبایش خیره شد، اما آرین حرکتی نکرد.

وقتی همه ی دنیات، تنهایی و غربت بود
وقتی همه جا با تو، احساس یه وحشت بود
کی با همه ی قلبش، بغض شبتو وا کرد؟
کی حال تورو فهمید، کی با تو مدارا کرد؟

باشه برو حرفی نیست، من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته، دستات و نمی گیرم

ماشین را گوشه ای از خیابان خلوت متوقف کرد. به سمت اریکا برگشت و نگاه بی قرارش در نگاه متعجب اریکا قفل شد. آرام آرام دستش را به سمت دست های درهم گره خورده ی اریکا برد. اریکا با کمی ترس دست هایش را عقب کشید اما دیر بود، چون آرین آنها را در دست گرفت و به سمت خود کشید.

ما هر دو برای هم، هر ثانیه کم بودیم
کی جز تو نمی دونه، ما عاشق هم بودیم

صدای گرم آرین کمی از آن اضطراب گنگش کم کرد:
- نمی تونم فراموشت کنم! دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:53  توسط افرا | 
در حال ورق زدن ژورنال لباسای امسالم که صدای سرور خانم در حالی که داره وارد آشپزخونه میشه می شنوم :
این هزار بار ... اینجا دراز نکش ... آخه دختر این چه کاریه تو می کنی ؟ ... این همه جا ... تو دقیقا" باید بیای روی میز آشپزخونه دراز بکشی ...
لبخندی میزنم و بدون اینکه سرم رو بلند کنم می گم :
آخه دلم می خواد پیش شما باشم ...
با این که مشخصه از این حرفم قند توی دلش آب شده ، در حالی که بافتنی اش رو برمی داره با اخم تصنعی می گه :
خودت می دونی ... ولی اگه دوباره مثل اون سری امید دیدت نری تا دو روز خودت رو توی اتاقت قایم کنیا ...
هنوزم از یادآوری اون روز از خجالت گر می گیرم ... اون روز با یه دامن کوتاه روی میز دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم ... سرور خانم عادت داشت اوقات بیکاریش روی صندلی کنار پنجره بنشینه و همینطور که باغ رو تماشا می کنه بافتنی ببافه ... خوب منم چقدر می تونستم برم توی باغ یا خودم رو با تلویزیون سرگرم کنم ... در نتیجه طبق یه قرارداد نانوشته هر وقت سرور خانم بافتنیش رو برمی داشت منم اتوماتیک وار کتاب و مجله هام و جمع می کردم و روی میز دراز می کشیدم ...
البته اول از ترس چشم غره های سرور خانم روی صندلی می نشستم ولی یه کم که می گذشت نشستنم از روی صندلی به نشستن روی میز و بعد به دراز کشیدن و حتی گاهی خوابیدن ختم می شد ...
اون روزم وقتی کتاب در دست روی پهلوم غلت زدم چشمم افتاد به چشای متعجب و گرد شده امید که با کنجکاوی از چهارچوب در بهم زل زده بود ... وای حتی الانم از یادآوریش غرق خجالت می شم ...
انگار امید اون روز برای برداشتن چند پرونده به خونه برمی گرده که منو با اون وضع خنده دار روی میز درازکش می بینه ...
بالاخره هم صدای سرور خانم که علت حضورش رو در آن ساعت روز ازش می پرسه امید رو به خودش میاره ... این شد که من تا وقتی امید از خونه خارج بشه کنج آشپزخونه موندم و تا شب سرزنش ها و غرولندهای سرور خانم را به جون خریدم ...
با صدای زنگ در از فکر میام بیرون ... هنوز پام رو از آشپزخونه بیرون نذاشتم که صورت رنگ پریده سرور خانم رو جلوی روم می بینم که با اضطراب در حالی که دستم رو می کشه منو به طرف پله ها هل می ده :
سوگل بدو برو تو اتاقت ... تا وقتی هم نگفتم بیرون نیا ... فهمیدی ؟ ...
با تعجب می گم : چرا ؟ ...
الان نمی تونم توضیح بدم ... بدو برو فرحناز خانم اومده .. نمی خوام تو رو اینجا ببینه ... د برو دیگه ...
در حالی که با عجله از پله ها بالا می رفتم یه لحظه به عقب برگشتم و سرور خانم رو دیدم که با هیجان در حال صحبت با تلفن بود .
تو قاب پنجره نشستم و بلاتکلیف به عقربه های ساعت نگاه می کنم ... بیشتر از یک ساعت گذشته ولی از سرور خانم خبری نشده ... اگه مادر امید رفته بود حتما بهم خبر می داد ... دو سه باری تا بالای پله ها رفتم ولی جرات اینکه برم پایین و سر و گوشی آب بدم رو نداشتم ... یعنی علت اومدنش چی می تونست باشه ؟ ...
با باز شدن در اتاقم از جا می پرم و نگاهم می افته به صورت رنگ پریده سرور خانوم : می خواد ببینتت
با دلهره می گم : منو؟؟
_آره ...
_ اما من
_ میدونم ترسیدی, اما خوب....
_سرور خانوم, امید کی میاد؟
_ بهش زنگ زدم, نمیدونم کی بیاد؟
با ترس و لرز میرم پایین و به نام خدا گویان وارد سالن میشم, چشممم میافته به زنی با لباس کاملا گرون و سر و ضعی مرتب, اونم متوجهم میشه و با کنجکاوی سرتاپامو برانداز می کنه و بدون این که نگاشو ازم بگیره می گه: می تونی بری سرور
انگار همزمان هر دو در حال ارزیابی همدیگه ایم ...
خیلی جوون تر و زیباتر از چیزی که تصور کرده بودم ...
در حالی که داره سیگاری واسه خودش روشن می کنه با بی قیدی صندلی کنارشو نشون می ده : چرا وایسادی ... بشین ...
میشینم و بهش نگاه می کنم ... اشرافیت ازش می باره ... پا روی پا انداخته و با ژست خاصی پک هایی به سیگارش می زنه ...
با لبخند موذیانه ای خیره می شه بهم : نه خوشم اومد ... فکر نمی کردم امید انقدر خوش سلیقه باشه, خیلی خوشگلی ...
تعجب می کنم ... انتظار هر نوع برخوردی رو داشتم جز این ...
_اسمت سوگله درسته ؟
_بله ...
_خوب سوگل از خودت بگو ... چه مدتیه که با امید زندگی می کنی ؟ ..
دلیل این رفتارهاشو نمی دونم با تردید می گم : 7 ماه ...
با خنده سرخوشانه با لذت بهم خیره می شه : 7 ماه ؟ ... آه خدای من ... و با تمسخر ادامه می ده : پس باید خیلی واسش جذابیت داشته باشی که پا روی اعتقاداتش گذاشته باشه ... خوب واسم تعریف کن ازش راضی هستی؟ منظورم رابطه تون ...
سردرگم نگاش می کنم
_متوجه منظورتون نمی شم ... امید یه جورایی سرپرستی منو به عهده گرفته ... فقط همین ...
دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که خودشو بهم نزدیک می کنه با لحن اغواکننده ای می گه : نترس جونم ... می تونی واسم همه چی رو تعریف کنی ... شاید امید بهت گفته این چرندیات رو بگی ولی باید بدونی من مادرشم و دیر یا زود خودش همه چی رو واسم تعریف ...
_اینجا چه خبره ؟
به حدی ورودش غیرمنتظره بود که هر دو جا خوردیم ...
با عصبانیت به سمت مادرش میره و می گه : تو اینجا چی کار می کنی ؟ قرارمون این نبود ...
با خونسردی سیگارشو تو جاسیگاری کنار دستش خاموش می کنه و می گه : به به امید خان ... می بینم سرور دوباره وظایفشو به خوبی انجام داده ... چه زود خودتو رسوندی؟!
و در حالی که سر تا پای امید رو با ریشخند نگاه می کرد ادامه می ده : این مدتی که ندیدمت به نظر سرحال تر شدی ... انگار زندگی جدیدت بهت خیلی ساخته
و همونطور که موذیانه منو هم برانداز می کنه با لبخند می گه : البته با این لعبت هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین کار رو می کرد ... فقط تعجبم از اینه که با اعتقاداتت چطوری کنار اومدی ؟...
با نگرانی به امید نگاه می کنم که با صورت برافروخته در سکوت به مادرش خیره شده......

بعد از چند دقیقه آروم میگه: بس کن!!!
_اوه تو بس کن امید!!! هر آدم کر و کوری هم با دیدن این وضعیت می تونه به قضیه پی ببره ... تو چی خیال کردی ... فکر کردی سر تو کنی زیر برف کسی متوجه کارات نمی شه ...
بعد از چند ثانیه امید در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد با خونسردی که برام تو اون لحظه عجیبه و با عکس العمل های قبلیش فرق داره می گه :
خوب تو اینطوری فرض کن ... مشکل تو این وسط چیه؟ ... مگه این همون روش زندگی تو نیست ؟ ... پس نمی تونی به من اعتراض کنی ...
فرحناز در حالی که کف دستای کشیده و زیبایش را چند بار به هم می زد با سرخوشی گفت :
پس باید ورودت رو به دنیای خودم تبریک بگم .... چطوره ؟ ... زود باش امید با خودت صادق باش .... لذت بخشه درسته ؟ ...
امید با تاسف سری تکون می ده :
همیشه همه چیز رو از دریچه چشم خودت نگاه کردی! ... و با افسوس ادامه می ده : بحث ما فایده ای نداره ... برگرد به همون جایی که بودی ...
فرحناز شانه هاش رو با لوندی بالا میندازه :
باشه بر می گردم ... ولی هنوز یک بحث ناتموم با سوگل دارم که تازه داره به جاهای جالبش می رسه ... اگه اجازه بدی ...
_نه اجازه نمی دم ...
_اوه خدای من همونطور دیکتاتور و زورگو مثل همیشه ... سوگل چه جوری با این اخلاقش کنار میای؟ ... راستشو بگو تو روابطتون هم مثل الان حرف حرف خودشه یا...
و با قهقهه ای حرفشو قطع می کنه ...
با اضطراب نگامو می دوزم به امید ... امید با فک منقبض بدون این که نگاه عصبیشو از مادرش بگیره می گه : سوگل پاشو برو تو اتاقت ...
قبل از این که حرکتی کنم دست فرحناز محکم بازوم رو می گیره :
کجا عزیزم ما هنوز خیلی حرفا داریم که به هم بزنیم ...
فریاد امید دوباره بلند میشه : مگه نشنیدی ... گفتم برو تو اتاقت ...
می خواستم برم ولی انقدر فشار دستاشو دور بازوم زیاد کرده بود که فرو رفتن ناخن هاش رو توی گوشت تنم حس می کردم ... ناله ای کردم و سعی کردم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ...
امید با خشم به طرفمون میاد و قبل از این که بفهمم منو به سمت پله ها هل میده :
زود ... می ری تو اتاقت و تا وقتی که نگفتم بیرون نمیای ...
_نه امید خان اون هیچ جا نمیره ... نه تا وقتی که تو به من توضیح بدی ...
بالای پله ها صدای خشمگین امید رو می شنوم که با فریاد می گه :
من نیازی ندارم که به تو توضیح بدم ... این زندگی من و به کسی هم مربوط نیست ...

_پس چطور تو حق دخالت تو زندگی من....
با خشم وسط حرفش می پره :من به کسی تعهد ندارم, ولی تو داشتی ... تو به پدر من تعهد داشتی ... تو ... اصلا چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ... وقتی می دونم هیچ فایده ای نداره ... ما هزار بار تا الان با هم سر این موضوع بحث کردیم ... بهتر از این جا بری ...
_من جایی نمیرم ... اینجا خونه ی من ...
_اوه نه خانم عزیز ... انگار شما یادتون رفته ... ولی باشه مشکلی نیست من می تونم دوباره مفاد وصیت نامه رو براتون بخونم تا یه یادآوری براتون بشه ...
سکوت ....
این بار صدای مادرش به آرامی شنیده می شه : بیا مثل دو تا آدم متمدن صحبت کنیم ...
_ما دیگه هیچ حرفی با هم نداریم
صدای فریاد فرحناز بلند می شه : ولی من دارم ... اینا همه زندگی منه ... من می خوام دوباره بدستشون ببارم
و با صدای آرامی ادامه می ده : اینجا یادآور یه عمر زندگی منه ... یادآور گذشته من ...
_بله یادآور خیانت هات ... خیانت های تو به مردی که تمام زندگیش رو به پات ریخت ... ولی تو ...
_بس کن امید ... تا کی می خوای من رو به خاطر اون اتفاق سرزنش کنی؟
صدای فریاد امید هم بلند شد : تا همیشه ... تا وقتی که زنده ام ... قبلا" هم بهت گفته بودم و دوباره تکرار می کنم, نمی خوام ببینمت ... دست از سر من و زندگیم بردار ... آمارتو دارم ... انقدرم داری که بتونی از عهده ریخت و پاشات بربیای ... پس پاتواز زندگی من بکش بیرون ...
صدای بغض آلود فرحناز بعد از مدتی شنیده شد : خواهش می کنم امید ... با من این کار رو نکن ... من دوستت دارم ... تا کی می خوای با نفرت بهم نگاه کنی ... من مادرتم ...
این بار سکوت طولانی تر شد ... هر چی گوشام و تیز کردم چیزی جز صدای گریه های فرحناز شنیده نمی شد ... یه جورایی دلم واسش می سوخت ... حقش نبود که امید باهاش اینطوری برخورد کنه ...
صدای امید شنیده شد که به آرامی گفت : بهتر از اینجا بری ... شاید بعدها ... ولی الان ... متاسفم ...
مدتی طول کشید و بعد با صدای در آروم از روی پله ها به داخل سالن نگاه کردم ... امید در حالی که سرشو توی دستاش گرفته بود با حالتی دلشکسته روی صندلی نشسته بود .. همون لحظه سرور خانم رو دیدم که به آرومی کنارش نشست ... از ترس این که امید منو اونجا ببینه با بهت از حرفایی که شنیده بودم به اتاقم رفتم و خودم رو توی تخت انداختم ...
***


تو اتاقم نشستم و گوش بزنگ اومدن امیدم ... فردا قراره به یک سفر کاری چند روزه بره و منم می خوام قبل از رفتنش در مورد یادگیری زبان باهاش صحبت کنم .... دیگه بطالت گشتن بسه آخرش که چی من که نمی تونم تا آخر عمر تو این چهاردیواری بمونم و با مردم معاشرت نکنم ... و یا وقتایی که با امید بیرون می رم فقط متکی به اون باشم ... حس آدمای بی سوادی رو دارم که وقتی بهش کتاب یا مجله ای رو می دن فقط زل می زنه به عکساش ...
انگار با شنیدن صدای قدم هاش توی راهرو تمام شجاعتی که به زور جمع کرده بودم ته می کشه ... باز و بسته شدن در اتاقش رو می شنوم ... کف دستم عرق کرده و مطمئنم رنگم هم پریده ...
اصلا ترس واسه چی ... من که نمی خوام کار خلافی کنم ... خودش بهم گفت اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندت گرفتی بهم بگو ... خوب منم تصمیم گرفتم که از این چهاردیواری برم بیرون ...
باید عجله کنم ... می خوام قبل از این که سرور خانم اونو واسه شام صدا بزنه باهاش صحبت کنم ... نمی خوام اگه قراره بحثی پیش بیاد جلوی سرور خانم که از ماجرا بی خبره باشه ... نفس عمیقی می کشم و با دستای لرزان در اتاقم و باز می کنم و می رم توی راهرو ... پشت در اتاقش مردد می ایستم ... شاید امشب خسته باشه بهتر نیست بذارم واسه یه شب دیگه ... از این همه ضعف از خودم بدم میاد ... آخرش که چی بالاخره که باید باهاش حرف بزنم ...
سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم و با دستای لرزان چند ضربه به در می زنم و بعد از اجازه وارد می شم ...
هنوز لباس بیرون تنش ... با صدای گرفته سلامی می کنم ... با دیدن من ابروشو بالا میندازه و در حالی که مشغول درآوردن کراواتش می گه :
سلام ... پایین ندیدمت ... سرور خانم گفت خسته بودی فکر کردم خوابیدی ...
_میشه...میشه با هم صحبت کنیم ؟ ...
در حالی که چینی بین ابروهاش افتاده با نگاه مشکوکی می گه :

چیزی شده؟
_نه فقط .....
انگار خودش متوجه دستپاچگی من شده که می گه :

چرا نمی شینی ؟ ...
هر دو روی تخت می شینیم ... زیر نگاه خیرش معذبم ...
وقتی انتظار طولانی می شه خودش می گه : خوب منتظرم ...
بدون این که نگاهش کنم با لکنت می گم :

یادته شب اولی که توی هتل بودیم بهم گفتی اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندم گرفتم بهت بگم ؟ ...
وقتی سکوت طولانی شد سرم رو بالا گرفتم و متوجه اخم شدیدش شدم ... دستپاچه سرمو دوباره انداختم پایین ... صداشو شنیدم که به سردی گفت : خوب ...
به غلط کردن افتاده بودم ... دوباره صداشو شنیدم که با خشونت گفت : سوگل منتظرم ...
_خب ... خب من می خوام زبان یاد بگیرم ...
در حالی که دستش رو زیر چونه ام میذاره سرم رو بالا میاره و می گه :

می تونم بپرسم چرا ؟ ...
با تعجب بهش نگاه می کنم : چرا ؟ ... خب فکر می کنم این کاریه که باید از همون اولین روز ورودم دنبالش می رفتم .... کاری که هر کسی که وارد یک کشور غریب می شه باید انجام بده ...
دوباره می پرسه : خب چرا ؟ ...

از این همه سماجتش تعجب می کنم ... با چشای گرد شده می گم : چرا؟!؟!؟!؟! ... برای این که بتونند با دیگران ارتباط برقرار کنند و بدون این که مشکلی واسشون پیش بیاد گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن ...
در حالی که به چشام خیره می شد گفت : تو تا الان مشکلی داشتی ؟ ..
سردرگم از این همه سوال و جواب, بدون این که متوجه حرفم بشم می گم : مشکل که نه ... چون همیشه تو باهام بودی ...
در حالی که صورتش رو بهم نزدیک می کنه با صدای ترسناکی جمله ام رو ادامه میده و می گه :
و همیشه هم باهات خواهم موند ... این چیزیه که تو نباید هیچ وقت فراموش کنی ... اون روز تو هواپیما بهت گفتم که از این به بعد تا آخر عمرت حق تنهایی جایی رفتن رو نداری ؟ هر جا می خوای بری باید با اجازه من و با من باشه ... گفتم یا نه ؟ ...
انقدر لحنش ترسناک شده بود که با ترس چشام و بستم و سکوت کردم ... فشار دستش رو ی چونه ام بیشتر می شه :
چشاتو باز کن و جواب منو بده ... گفتم یا نه ؟ ...
با بغض سرمو تکون می دم ...
_ پس می بینی که نیازی به یادگیری زبان نداری ...
ماتم برده بود ... یعنی همه ی اون حرفاش دروغ بود ... یعنی این آدم می خواست منو تا آخر عمر تو این خونه زنده به گور کنه ... از این فکر دیوونه شدم و دستشو از چونه ام جدا کردم و در حالیکه از روی تخت بلند می شدم با شجاعتی که ازم بعید بود گفتم : تو حق نداری ... نمی تونی این کار رو باهام بکنی ...
دیگه اشکام از کنترلم خارج شده بودن با گریه ادامه دادم :
نمی خوام تا آخر عمرم توی این خونه بپوسم ... منم آدمم حق زندگی دارم ...
با خونسردی از روی تخت بلند شد و در حالی که به آرامی به طرفم می اومد گفت :
حق ؟ ... واقعا" فکر می کنی نمی تونم این کار رو بکنم ؟ ... دوست داری امتحان کنی ؟ ...
انقدر لحنش ترسناک شده بود که با هر قدمی که اون به طرف من می اومد من یک قدم عقب می رفتم تا جایی که سردی دیوار رو حس کردم ... دستشو روی دیوار بالای سرم گذاشت و در حالی که روم خم می شد گفت: می خوای امتحان کنی ؟ ...
با این که از ترس می لرزیدم با التماس گفتم : تو قول دادی ...
صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت : گفتم بسته به شرایط فکر می کنم ... و الان می بینم توی این شرایط نیازی به این کار نیست ... پس تمومه ...
و بعد با صدای بلندی گفت : دیگه هم نمی خوام در این مورد یک کلمه بشنوم ... روشنه ؟ ..
با لجبازی جوابشو ندادم ... چونه ام رو در دست گرفت و با قاطعیت و آروم گفت : پرسیدم روشنه ؟
انقدر فشار داد که بالاخره به اجبار گفتم : بله
دستشو برداشت خیره بهم گفت : خوبه ... می تونی بری ...
هق هق گریه ام بلند شد و به طرف اتاقم دویدم پشت در نشستم و با گریه گفتم:
_لعنتی لعنتی...چرا اخه این کارو با من میکنی خسته شدم از دستت...
بلند شدم و در اتاق رو قفل کردم و به سمت تخت رفتم, انقدر گریه کردم که خوابم برد...

***

صبح با صدای سرور خانوم بیدار شدم, سرم به شدت درد میکرد, بلند شدم و بی توجه به سرور خانوم که صدام میکرد رفتم سمت آینه, چشمام قرمز بود و پف کرده بود, از دست سرور خانوم خسته شدم و با صدای گرفتم جواب دادم:
بیدارم, صبحانه هم نمیخورم...
_ یعنی چی نمی خورم ... بیا درو باز کن ببینم ...
_ سرور خانوم گفتم نمیخورم ...
_ ای خدا من از دست این دختره چیکار کنم؟ ...
و همینجور که میرفت صداش کم و کمتر میشد ...

***

نمی دونم کجام ... احساس سرگیجه شدید می کنم ... همه جا سیاهه ... نوازش دستی رو روی سرم حس می کنم ولی قدرت اینو که چشامو باز کنم رو ندارم ... چه بلایی سرم اومده ؟ ... سوزشی توی دستم حس می کنم و بعد هیچ ...
احساس ضعف شدید می کنم ... چشام رو به سختی باز می کنم ... همه جا تاره ... چشامو می بندم و دوباره سعی می کنم ... تصاویر کم کم جلوی چشمم شکل می گیرند ... با کمی دقت متوجه می شم که توی اتاقمم ... چه اتفاقی افتاده ؟ ...
با شنیدن صدای در اتاق به سختی سرم رو می چرخونم ... با دیدن امید ناگهان همه اتفاقات به یادم میاد ... با به یاد اوردن حرفاش چهره ام درهم می ره و چشامو می بندم ... نمی خوام ببینمش ... ازش بدم میاد اما نه با این که خیلی از دستش ناراحتم ولی نمی دونم که چرا بازم نمی تونم نفرینش کنم .... دوستش دارم ... آره با وجود همه آزار و اذیت ها و تحکم هاش دوستش دارم ...
صداشو می شنوم که در حالی که صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه می گه :
به من نگاه کن ...
انقدر تحکم توی صداش که ناخودآگاه چشامو باز می کنم و نگاش می کنم ...
با فک منقبض از بین دندان های کلید شده اش می گه :
این اولین و آخرین باری بود که چنین حماقتی کردی فهمیدی ؟ ... با گیجی بهش نگاه می کنم متوجه حرفاش نمی شوم ... از چی حرف می زنه ؟ ...
با عصبانیت می گه :
اگه بخوای یکبار دیگه از این بچه بازی ها دربیاری با دست و پای بسته میندازمت توی یه اتاق و به زور بهت غذا می دم ... مطمئن باش که این کار رو می کنم ... پس دفعه بعد که خواستی این حماقت رو بکنی به عاقبت کارت هم فکر کن ...
انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... مگه من چی کار کردم که دوباره داره بهم می توپه ؟ ... با گیجی و ضعف می گم :
من متوجه منظورت نمی شم ... مگه چی شده ؟ ...
مثل باروت منفجر شده فریاد می زنه :
مگه چی شده ؟ ... تو هنوز نمی دونی چه غلطی کردی ... اگه یه کم دیرتر می بردیمت بیمارستان می مردی احمق ... حالا بازم بگو نمی فهمی ...
تازه یادم میاد ... بعد از این که اون شب اون حرف ها رو بهم زد انقدر دیوونه شدم که آرزوی مرگ می کردم ... اگه قرار بود اینطوری زندگی کنم ترجیح میدادم که بمیرم ... در نتیجه نمی دونم یک روز ؟ ... یا دو روز ؟ ... انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... نمی دونم چند روز هیچی نخوردم حتی آب ... خودم رو تو اتاقم حبس کردم و به التماسای سرور خانم برای غذا خوردن هم گوش ندادم .... امید رفته بود سفر کاری ... پس اینجا چی کار می کرد؟ ...
با گیجی گفتم : مگه سفر نبودی ؟ ... پس این جا چی کار می کنی ؟ ...
سری تکون می ده و می گه : شانس اوردی ... می دونی چند روز بیهوش بودی ؟ ... خدای من از فکر این دیوونه بازیت می خوام گردنت رو بشکنم ...
با یادآوری حرفای اون شبش با بغض چشامو می بندم و می گم :
همش تقصیر تو بود ... تو زیر قولت زدی ... تو بهم قول داده بودی ...
بی اختیار یک قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد ...
صدای عصبیشو می شنوم :
فکر نکن همیشه می تونی با این بچه بازی هات به هدفت برسی ... این یه دفعه نادیده می گیرم ولی دفعه بعد بلایی سرت میارم که دیگه از این غلطا نکنی ... در مورد اون موضوع هم وقتی حالت بهتر شد صحبت می کنیم ...
با تعجب چشامو باز می کنم و بهش زل می زنم ... منظورش چیه ؟ ... در مورد کدوم موضوع صحبت می کنه ؟ ...
در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد می گه : الان بهتر بخوابی هر وقت بهتر شدی حرف می زنیم ...
با ناباوری دستشو می گیرم :
نه خواهش می کنم منظورت کدوم موضوع ؟ ...
یه نگاه عصبی بهم میندازه و به سردی می گه : توی این سفرم بدون این که خبر داشته باشم تو داری چه غلطی می کنی با یکی از همکارای ایرانیم در مورد یادگیری زبان صحبت کردم اون یه جای مطمئنی می شناسه که برای ایرانی های مقیم این جاس ... آدرسشو بهم داد ولی خوب ... خودم باید در موردش تحقیق کنم ... بعد نظرمو بهت می گم ...
و بعد با خشونت ادامه داد :
فکر نکن همیشه ازاین خبراس ... دفعه بعد بلایی سرت میارم که آرزوی این روزها رو بکنی ؟ ...فهمیدی ؟ ...
با خوشحالی از شنیدن این حرفش سری تکون دادم و لبخندی بهش زدم که در جواب چشم غره ای ترسناک تحویل گرفتم ...

زانوهام رو جمع کردم تو بغلم و تو قاب پنجره نشستم ... انقدر ضعیف شدم که همین یه ذره راه را هم نفس زنان و با کمک دیوار اومدم ... تو این چند روزه با وجود اخم و تخم های امید که دم به دقیقه به خاطر اون کار سرزنشم می کنه ولی از اینکه برخلاف همیشه چند بار تماس می گیره و شبا هم زودتر میاد خونه قند تو دلم آب می شه ...
در باز می شه ... بدون این که سرمو برگردونم هم می تونم نگاه سرزنش آمیز سرور خانم رو روی خودم حس کنم ... صدای گذاشتن سینی روی میز کنار تختم رو می شنوم ولی با لجبازی زانوهام رو بیشتر بغل می کنم و سرمو به شیشه می چسبونم ... نمی دونم از صبح این چندمین باریه که با یک سینی پر از آب پرتقال ، شیر ، سوپ و .. بالا اومده و به زور خواسته به خوردم بده ... می دونم همه این کارا تقصیر امیده که سرور خانم بیچاره رو مجبور کرده این همه پله رو روزی چند بار بیاد و بره ... اصلا چرا من نباید اجازه داشته باشم از اتاقم بیام بیرون ...
_خیلی دلم می خواد بدونم اون بیرون چه خبره که از صبح زل زدی بهش؟ ...
اوه خدای من این که صدای امیده ... انقدر هول می کنم که قبل از این که بتونم بلند شم پام پیچ می خوره و محکم می خورم زمین ...
صدای نگرانش رو می شنوم که می گه : چی شد ؟ ببینم پاتو ...
_چیزی نیست خوبم ... فقط فکر کردم سرور خانم که اومده تو اتاق ...
انقدر نگاش سرزنش آمیز که بدون این که حرفم رو ادامه بدم سرمو میندازم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ...
آها اگه سرور خانم بود اشکالی نداشت این جا بنشینی ... دستپاچه می گم : نه منظورم این نبود یعنی ...
ولی خوب منظورم چی بود ؟ راست می گه ... پس حرفی نمی زنم ... با سرزنش سری تکون می ده و در حالی که کمکم می کنه برم روی تختم می گه : کی می خوای دست از این کارات برداری ... اون پیرزن بدبخت داره این همه واست زحمت می کشه پس با این بچه بازی هات زحماتش رو هدر نده ...
کنارم روی تخت می شینه ... در حالی که سرم پایین به آرامی می پرسم : تو اینجا چی کار می کنی ؟
_خودت چی فکر می کنی ؟
_سرور خانم بهت گفت؟
در حالی که لیوان آب پرتقالم رو به دستم می ده می گه : پس خودت هم می دونی که چقدر از صبح اذیت کردی ......
حق به جانب می گم : من ؟ ... من که کاری نکردم همینجوری حدس زدم ....
در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه گفت : می دونی خیلی پررویی ؟ ... البته تقصیر خودت نیست من پرروت کردم ... اگه همون بار اول یک گوشمالی درست و حسابی بهت می دادم دیگه جرات این غلطا رو نداشتی ...
با لبخند بهش نگاه می کنم ....
_آره بخند ... منم اگه از صبح دو تا آدم گنده رو معطل خودم می کردم اینطوری می خندیدم ... می دونی چقدر کار تو شرکت سرم ریخته ....
در حالی که به لیوان نیم خورده آب پرتقالم نگاه می کنم می گم : تو خیلی کار می کنی ... ببین من چقدر خوبم که باعث شدم تو کمی به خودت استراحت بدی ....
با دست آروم سرم رو به عقب هل می ده : هوی روت رو زیاد نکن ... هنوز خیلی از دستت عصبانیم ... اگه چیزی هم نمی گم به این خاطره که هنوز خیلی ضعیفی ...


با خنده بین حرفش می پرم و می گم : می خوای پروارم کنی بعد گوشمالیم بدی؟ ...
در حال خنده چشم غره ای نثارم می کنه :
سوگل به خدا راست می گم ... هنوز از دستت کفریم ... رفتارتو درست کن ... انقدرم سرور خانم بیچاره رو اذیت نکن وگرنه من می دونم و تو ... من بیکار نیستم مثل این بچه ها هی دنبالت راه بیفتم و غذا دهنت کنم روشن شد ؟ ...
با دلخوری سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... کمی که میگذره زیر چشمی نگاش می کنم ... احساس می کنم امروز سرحال تر ...
_امید ؟
منتظر نگام می کنه ...
_در مورد اون مسئله فکراتو کردی ؟
نفس عمیقی می کشه و بعد از کمی سکوت می گه : آره ...
با استرس نگاش می کنم ... نگاش هیچی رو نشو نمی ده ... اگه بگه نه ...
_هر وقت حالت بهتر شد دربارش حرف می زنیم ...
_به خدا حالم خوبه ....
_ببین می تونی بری ولی شرط داره ...
و منتظر نگام می کنه ... با تردید می گم : شرط ؟ ...
_آره ... خودت می دونی نمی تونم شرکت رو ول کنم .... از نظر رفت و آمدت ....
وسط حرفش می پرم و با هیجان می گم :
زود یاد می گیرم ... اگه فقط یکبار مسیر رو بهم یاد بدی ....
با عصبانیت سرشو میاره جلو و خیره می شه به چشام :
چرا مزخرف می گی ؟ ... وقتی زبان بلد نیستی و هنوز نمی تونی چهار تا کلمه حرف بزنی ... وقتی تا الان تنهایی بیرون نرفتی ... من با چه اطمینانی بذارم تک و تنها بری و بیای ها ؟ ...
از نگاش می ترسم ... سرمو میندازم پایین و هیچی نمی گم ...
کمی که می گذره صداشو می شنوم :
می تونی بری ولی به شرط این که با راننده بری و برگردی فقط همین ... وقتی نگاه متعجبم رو می بینه ادامه می ده : با راننده شرکت صحبت کردم قرار شده وقتی ساعات کلاست مشخص شد اون رفت و آمدت رو به عهده بگیره ... با حقوق و مزایای جدا ... واسه خودش هم خوبه ...
انقدر ذوق زده می شم که بدون این که بفهمم چی کار می کنم می پرم تو بغلش و صورتش رو می بوسم : مرسی امید .... تو خیلی خوبی ...
می دونم از رفتارم جا خورده ... تعجب رو تو چشاش می بینم ... یکی از ابروهاش رو می ده بالا و با لبخند کجی می گه : شما لطف دارید ....
زیر نگاه خیرش معذب می شم .... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... قبل از این که خودم رو بکشم کنار منو محکم تر تو آغوشش نگه می داره ... کمی خودش رو تکون می ده و همونطور که تو بغلشم خودشو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده ... چقدر آغوشش گرم و لذت بخشه ....
نمی دونم چقدر گذشته که ناگهان سرم رو از رو سینه اش بلند می کنه و با لحن تهدیدآمیزی می گه : ببین سوگل اگه بفهمم پات رو کج گذاشتی یا این که بخوای دورم بزنی بلایی سرت می یارم که اون سرش ناپیدا باشه .... طوری محدودت می کنم که آرزوی یکبار قدم زدن توی این باغ به دلت بمونه ... می دونی که می تونم ... پس حواست رو جمع کن ... روشنه ؟ ...
متعجب از این رفتار غیرمنتظره و عجیبش سرمو تکون می دم ...
چشاشو می بنده و با خستگی می گه : نذار بعدها از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم ...
نمی دونم چرا ولی حس می کنم به جای امید همیشگی الان یک مرد دلشکسته و غمگین جلوی رومه که تمام وجودش پر از نگرانی، اندوه و شک ... ولی چرا .... اگه می دونست چقدر دوستش دارم هیچ وقت بهم انقدر بی اعتماد نبود .... در حالی که آهی می کشم خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و می گم : قول می دم .... حرکت نوازشگر دستاش روی موهام حس خوبیه ... کاش زمان متوقف می شد و من می تونستم تا ابد تو آغوشش بمونم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:44  توسط افرا | 
سلام من شرمنده همه اوناییم که دیر گذاشتمو منتظر موندن ولی خدایی خودتون باشین ناراحت نمیشین اگه کسی نظر نده؟

پس نظر بدین

.......................................................................

تا صبح اشک ریخته بود، اصلا خواب به چشمانش نمی آمد. مدام نگاه پر از نفرت آرین جلوی چشمانش جان می گرفت و خون در رگ هایش یخ می بست.
دِل درد امانش را بریده بود و رنگ به صورت نداشت. دست و پاهایش یخ زده بود. دوست داشت از اتاق بیرون برود. در آن اتاق تاریک و سرد احساس بدی داشت. در را آرام باز کرد و با سنگر گرفتن پشت در نگاهی به بیرون انداخت. خوشبختانه خبری از محمد نبود.
یک پایش را بیرون گذاشت و کم کم، با احتیاطی زیاد، به طور کامل از اتاق خارج شد. نگاه هراسانش را بار دیگر به اطراف دوخت.
«اثری از اون هیولا نیست.»
برای اینکه خیالش راحت شود با وجود دل دردی که داشت به این طرف و آن طرف سرکی کشید، زمانی که ردی از محمد نیافت به سمت آشپزخانه رفت. جعبه ی کمک های اولیه را یافت و مسکنی برداشت. لیوان آبی پُر کرد و قرص را بالا انداخت. لیوان را روی سنگ اُپن گذاشت و دستانش را به سنگ تکیه داد. اندیشید:
«اگه این انتقام نبود، لابد منم نبودم... دیگه چه امیدی به زندگی!»
در حالی که نفس نفس می زد از آشپزخانه خارج شد. دستش را روی معده اش می فشرد تا شاید از دردش کم شود. قدم سوم را برنداشته بود که کسی از پشت سر موهایش را کشید، از دردی که در سرش پیچید جیغ بلندی زد. با دو دست سعی کرد ریشه ی موهایش را بگیرد تا شاید دردش کمتر شود. اما محمد او را محکم به دیوار کوباند که باعث شد ناله ای به هوا بلند شود:
- آیـــــــــــی... چی کار می کنی دیوونه ی عوضی! ولم کن...
محمد چشم های به خون نشسته اش را تنگ کردو گفت:
- من دیوونه ام؟! آره .. من دیوونم، اونم یه دیوونه ی آدمکش ِ عوضی... خیال کردی برای من راحت نبود اون در لعنتی بشکنم؟! که بعدش گردن تورو خرد کنم؟! چی فکر کردی بچه! هر بلایی سرت میاوردم کسی چیزی نمی گفت. می دونی چرا؟؟ چون من شوهرتم...
موهای اریکا را بیشتر در چنگ فشرد و به سمت بالا کشید.
- آیــــی... ولم کن، نمی خوام بشنوم.
سرش را به گوش اریکا نزدیک کرد، با لحن جنون آمیزی که صدایش به خود گرفته بود زمزمه کرد:
- مجبوری که بشنوی.
اریکا را کشان کشان داخل اتاق برد.
- نشونت می دم.
تمام بدنش از ترس به لرزه افتاده بود. چرا محمد دست از سرش بر نمی داشت؟ چرا نمی گذاشت تا به حال خود باشد؟ اگر آرین بود، اگر آرین جای محمد بود...
اریکا را به روی تخت پرت کرد و نگاه نافذش را به چهره ی رنگ پریده او دوخت. داشت به اریکا نزدیک می شد که او دستانش را جلو گرفت و نالید:
- خواهش می کنم... تورو خدا بذار حرف بزنم... خواهش می کنم!
محمد به بالای لباس اریکا چنگ زد، می خواست آن را به سمت پایین بکشد. اریکا از ته دل جیغ بلندی کشید و دست بر روی لباسش گذاشت. این کار باعث شد لباس اریکا به دو نیم تقسیم شود. با عجله دستانش را جلوی سینه هایش گرفت و سر به زیر انداخت. تا آنجا که می توانست در جای خود مچاله شده بود و با تمام وجود گریه می کرد. در میان گریه هایش بریده بریده گفت:
- راحتم بذار... خواهش می کنم... راحتم بذار... نامرد! به اندازه ی کافی قدرتت و به رخم کشیدی... عوضی... راحتم بذار...
حتی در این موقعیت هم نمی توانست نفرتش را از محمد را پنهان کند. محمد رو به روی او زانو زد، در حالی که موهای مشکیِ براقش در صورتش ریخته بود، گفت:
- هنوز تمام قدرتم و بهت نشون ندادم.
- خواهش می کنم الان نه! من تا حالا از هیچکسی اینطوری خواهش نکردم. خواهش می کنم... تورو به جون پدرت قسمت می دم...
بینی اش را بالا کشید و چشم هایش را به چهره ی جدی محمد دوخت. رنگ نگاه محمد عوض شده بود. سعی کرد برای چند ثانیه که شده نفرت را از صدایش دور کند:
- به من فرصت بده... من نمی تونم!
سرش را تکان داد و در حالی که آب دهانش را به زور قورت می داد ادامه داد:
- چند وقت به من فرصت بده... من آمادگی هیچی و ندارم... خواهش می کنم!
محمد به صورت خیس از اشک اریکا خیره شد، دو دقیقه ای به همین منوال گذشت تا از جایش بلند شد. از بالا، به سر افتاده ی اریکا نگاه کرد و گفت:
- با اینکه حق قانونی و شرعی منه، اما بهتر...
پره های بینی اش به شدت باز و بسته می شد، ادامه داد:
- فقط بدون صبر من کمه! هر وقت احساس کردی آمادگیش و پیدا کردی خودت میای سراغم وگرنه این منم که میام سراغ تو... اونم هر جوری که دلم بخواد... می فهمی چی می گم؟!
اریکا که از شدت بغض و گریه قدرت تکلم نداشت فقط توانست با عجله سرش را به نشانه ی مثبت تکان دهد. محمد بار دیگر نگاه پرنفوذش را به چشمان غمگین اریکا دوخت و بعد بی حوصله از اتاق بیرون زد. صدای کوبیده شدن در کل اتاق را پر کرد و بعد از آن صدای کوبیده شدن در خانه به گوش رسید.
اریکا چند ساعتی را به گریه کردن ادامه داد. از خودش بدش آمده بود، از خود مغرورش! برای این مرد چقدر خود را کوچک کرده بود. سعی کرد خود را توجیه کند:
«عوضش به خواسته ت می رسی بدون نزدیکی به اون مردک! حق با آرین بود، همه ی اینا زیر سر بابا هستش... حق با آرین بود! نمی بخشمت بابا... نمی بخشم. از محمد متنفرم! خدایا از اینا متنفرم! داره حالم بهم می خوره! »
به هیچ کدام از تماس های تلفنی پاسخ نداد. دوست داشت تنها باشد. باید در تنهایی فکر می کرد. به یاد عکس مادرش افتاد. فکر کرد که باید تماس بگیرد و از گُلی خانم بخواهد عکس را برایش بیاورد. شاید بهتر بود خودش می رفت. خودش می رفت و تمامی وسایل اتاق مادرش را با خود می آورد. اما نه! دوست داشت اتاق مادرش تا همیشه دست نخورده باقی بماند. درست مثل اولین روزش، درست مثل همان روزهایی که او بود و در آن اتاق نفس می کشید. از طرفی حوصله ی پدرش و آن زنیکه ی چشم سبز را نداشت. این لقبی بود که در ذهنش با آن ثریا را خطاب می کرد.
با آمدن شب از شدت گرسنگی به آشپزخانه رفت، سعی کرد چیزی بخورد اما با وجود گرسنگی زیاد میلی به خوردن نداشت. به غذای حاضری خیره شد و زیر لب نجوا کرد:
- گاهی وقتا هدف هایی که بد به شمار میان هم... امید زندگی ِ یه نفرن... هر چقدر هم که بد باشن!
دو ساعتی از بامداد گذشته بود که محمد آمد، با قیافه ای پریشان و بهم ریخته، فقط چند کلمه ای گفت و رفت:
- از این به بعد من توی اتاق خودمون هستم.
کلمه ی "خودمون" را پیش خود زمزمه کرد و پوزخندی زد، ادامه داد:
- تو هم اگه دوست داشتی می تونی توی هر کدوم از اون دوتا اتاق بری. انتخاب با خودته. برام مهم نیست چی کار می کنی، فقط مزاحم من نشو.
و رفت، بدون گفتن هیچ حرف دیگری رفت. اریکا خیلی دوست داشت می رفت و می توانست با همین دست های کوچکش او را خفه کند، اما می دانست که بدبختانه قدرت چنین کاری را ندارد.

* * * * *

یک هفته ای از آن شب عذاب آور می گذشت، پنج روزی که هر صبح تا شبش تا به آخر برسد مانند کابوسی دهشتناک بر اریکا گذشت. در این چند روز جز در مواقع ضروری حتی یک کلمه هم با محمد رد و بدل نکرده بود. محمد هم صبح ها می رفت و تا دیر وقت باز می گشت. اصلا برایش مهم نبود که محمد کجا می رود و چه می کند.
- به درک... بره بمیره...
جواب هیچ یک از تماس های تلفنی را نداده بود و نمی داد. حوصله ی پاتختی و پاگشا و اینجور مزخرفات را نداشت. ظاهرا در این قضیه با محمد تفاهم داشت زیرا او هم به تمام تلفن ها و دعوت ها به بهانه های مختلف جواب رد داده بود. آقای سلطانی خیلی اصرار می کرد که با اریکا حرف بزند و یا به آنجا برود، اما محمد به بهانه های مختلف و با زبان چرم و نرمش او را از سر خود باز می کرد. انگار یک قرار داد پنهانی بین او و محمد بسته شده بود!
تنها کسی که اجازه ی ورود به خانه را داشت گُلی خانم بود، ناهار و شام را آماده می کرد و گاهی وقت ها هم برای تمیز کاری می آمد. اریکا مطمئن بود او بیشتر برای خبر چینی می آید تا چیزی دیگر، حالا به همه چیز و همه کس شک داشت. خصوصا بعد از جریان گُلی خانم دیگر مطمئن شده بود یک تکه پازل از نقشه های پدرش همین گُلی خانم است.
گلی خانم تمام مدت زمانی را که در خانه حضور داشت و کار می کرد، با حرافی به پایان می رساند.
بالاخره تصمیم خودش را گرفت، باید به آرین سر می زد. از گُلی خانم شنیده بود حامد خان زیاد با پدرش رفت و آمد دارد، آرین هم برای فرار از چیزی که گلی خانم نمی دانست چیست و اریکا می دانست، اداره ی آن شرکت قدیمی را خود به دست گرفته بود. البته اینطور که گُلی خانم می گفت آن شرکت آنقدرها هم قدیمی نیست و حامد خان کسی را بالای سر ارث پدری اش گذاشته بوده تا به خوبی پولسازی کند.
باید آدرس شرکت را گیر می آورد، به آرین احتیاج داشت، باید او را می دید و با او حرف می زد. مثل همیشه محمد خانه نبود، به سمت تلفن رفت تا با مهرسا تماس بگیرد.

* * * * *

به برج مقابل خیره شد و از خود پرسید:
- یعنی اینجا کار می کنه؟
به یاد شرکت پدرش افتاد، نفس سختش را بیرون فرستاد و به سمت در ورودی رفت.
از مردی که در سالن بود قدری سوال کرد و بعد از گرفتن جواب به سمت آسانسور رفت.
صدای تق و تق کفش های پاشنه بلندش در سالن می پیچید و انعکاس اعصاب خرد کنی داشت. بالاخره اتاق را پیدا کرد، به طرف دختر جوانی که پشت میز نشسته بود رفت. آرایش غلیظ و چهره ی اخمویی داشت، با دیدن اریکا ابرویی بالا انداخت و قری به سر و گردنش داد.
بعد از کلی چونه زدن خانم منشی تازه می فرمودن که امکان وقت دادن برای دیدار آقای احدی کوچک وجود ندارد.
«حالا انگار در عرض چند روز چه کسی شده! البته ارث پدریه خوبیه! مثل محمد... مال مفت و مفت خوری!»
عصبی به سمت صندلی رفت و گفت:
- من منتظر می مونم، چیه؟! نکنه این کار هم نمی تونم بکنم؟!
منشی باز هم قری به گردنش داد و با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت:
- میل خودتونه.
بعد از گفتن این حرف سرش را داخل مانیتور کرد. خیلی دلش می خواست حال آن دختره ی پررو را بگیرد، اما با باز شدن دفتر مدیریت نگاهش را از چهره ی رنگ و روغن کاری شده ی دختر جوان گرفت و به او دوخت.
باور نمی کرد این پسر آرین باشد. همیشه او را در لباس های عجق وجق و رنگارنگ دیده بود. حتی روز تولدش هم تیپش حالت اسپرت داشت. اما حالا با تن کردن این لباس رسمی چقدر تغییر کرده بود.

منشی از جایش بلند شد و آرین چیزی به او گفت. ظاهرا که متوجه ی حضور اریکا نشده بود. می خواست به اتاق بازگردد که منشی با دستش اشاره ای به اریکا کرد و گفت:
- می بخشید آقای احدی... این خانم اومدن و اصرار دارن که شمارو ببین، اون هم بدون وقت قبلی.
آرین به سمتی که منشی اشاره کرد چشم دوخت و با دیدن اریکا در جا خشکش زد. اریکا به آرامی بلند شد و به سوی آرین رفت. حالش بهتر از او نبود، صدای پاشنه ی کفشش حالش را خراب تر می کرد. مقابل آرین ایستاد و به آرامی قفل دهانش را باز کرد:
- سلام.
کم کم نگاه محو و مات آرین رنگ عوض کرد و جای آن را خشم و نفرت گرفت. اخمی کرد و بدون پاسخ دادن به اریکا به داخل اتاقش رفت. اریکا مات و متحیر از این تغییر ناگهانی، با برخورد دست منشی به شانه اش به خود آمد. منشی در حالی که پوزخند می زد گفت:
- عزیزم... گفته بودم، باید وقت قبلی بگیری. هر چند ما اینجا به هر کسی وقت نمیدیم.
شانه اش را عقب کشید و نگاه تندی به او کرد. بهتر دید که بی خیال امروز شود و در فرصتی مناسب با آرین ملاقات کند. نا امید به سمت آسانسور قدم برداشت، وقتی خواست دکمه را فشار دهد با صدای منشی متوقف شد:
- ببخشید خانم؟
به سمتش برگشت و چشمان خسته اش را به او دوخت.
- آقای احدی گفتن بیاین داخل.
لبخندی موذی گوشه ی لب های اریکا جا خوش کرد. در حالی که از کنار خانم منشی رد می شد به چهره ی قرمز شده ی او که از حسادت در حال انفجار بود نیم نگاهی کرد و پوزخندی تحویلش داد. تقه ای به در زد و بعد از کمی مکث داخل شد.
اتاق شیکی مقابل خود دید. آرین پشت میز زیبا و مجللش نشسته بود و با چهره ای پر غرور اریکا را نظاره می کرد. اریکا با چند قدم به مبلمان روبه روی آرین رفت و بر روی یکی از مبل ها نشست. نمی دانست چه بگوید و چطور شروع کند. بعد از چند ثانیه آرین او را راحت کرد و سکوت را شکست:
- چرا اومدی؟؟
سرش را بالا گرفت و گفت:
- اومدم باهات حرف بزنم.
آرین پوزخندی زد و با لحن بچگانه ای گفت:
- ولی من با تو حرفی ندارم، زن ِ پسر عمو!
اریکا با اینکه از تیکه ی آرین ناراحت شده بود اما به روی خود نیاورد و سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند.
- باید یه چیزایی و روشن کنم و بهت بگم.
- من نمی خوام چیزی بشنوم و برام روشن بشه.
- اما باید بدونی که من محمد و دوست ندارم.
آرین مانند دیوانه ها قهقه زد که باعث ترس اریکا شد، از صندلی اش بلند شد و با حالتی عصبی صدایش را بالا برد و گفت:
- من و خر فرض کردی عوضی؟! رفتی حالت و با طرف کردی حالا اومدی می گی دوسش نداری؟
اریکا بدون اینکه متوجه ی موقعیت و حرفی که می خواهد بزند باشد با عجله گفت:
- یعنی چی!! بخدا حتی نذاشتم انگشتش به من بخوره، تو...
به سرعت متوجه ی اشتباهش شد، لب به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت. آرین بعد از شنیدن این حرف ها نگاه مات و خیره اش را به اریکا دوخت. به نظر آرامتر از قبل می رسید، شاید داشت حرف های اریکا را بالا و پایین می کرد تا به نتایجی برسد. پوزخند عمیقش از دیدگان اریکا دور نماند و باعث شد گونه هایش سرخ شود. حالا بر خود لعنت می فرستاد که چه آسان همه چیز را لو داده.
آرین دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- حالا یعنی من باید چی کار کنم؟
اریکا سر به زیر انداخت و به آرامی، طوری که حتی خودش صدای خودش را نمی شنید زمزمه کرد:
- کمکم کن.
- کمکت کنم که چی؟! از محمد طلاق بگیری؟
اریکا خیلی سریع سرش را بالا گرفت و نگاه هراسانش را به آرین دوخت، با صدایی لرزان گفت:
- نه... نه!
آرین مشتش را روی میز کوبید:
- پس دوسش داری که اینطوری به خاطرش نه نه می کنی!
اریکا نفس عمیقی کشید و گفت :
- منظور من این نبود. م... من هدف دیگه ای دارم که بعد از رسیدن به خواسته ام از اون طلاق می گیرم.
آرین که متوجه ی حرف های اریکا نمی شد سری تکان داد و گفت:
- از دست من کمکی بر نمیاد. بهتره همین الان از اینجا بری.
اریکا که انتظار چنین حرفی را نداشت نگاه خیره اش را به او دوخت و چیزی نگفت. با عصبانیت کیفش را برداشت و روی شانه اش انداخت، از اتاق بیرون زد و در را بهم کوفت. منشی به احترام او بلند شد و گفت:
- تشریف می برین؟
بدون اینکه پاسخ او را بدهد به سمت آسانسور رفت. خیلی جلوی خودش را گرفت تا اشک نریزد. حوصله ی رفتن به خانه را نداشت. ماشین را روبه روی پارکی نگه داشت و پیاده شد. ساعات طولانی روی نیمکت پارک نشست و به آینده ی نامعلوم خود فکر کرد. اینکه چگونه نقشه هایش را عملی کند. بیشتر که فکر کرد به این نتیجه رسید نقشه هایش بدون کمک آرین نتیجه ی خوبی نخواهد داشت. به غیر از آرین چه کسی را می توانست وارد ماجرا کند؟
آنقدر در فکر و خیال های جور واجور خودش غرق بود که متوجه ی گذشت زمان نشد. با دیدن تاریکی هوا به سرعت از جایش بلند شد و به سمت ماشینش حرکت کرد.

* * * * *

ماشین را پارک کرد و نگاهی گذرا به ماشین محمد انداخت. درست حدس زده بود، او خانه است.
در را باز کرد و داخل شد، محمد را دید که روی کاناپه دراز کشیده و مشغول تماشای تلوزیون است. به آرامی سلام کرد. با شنیدن صدای اریکا به سمتش برگشت و نگاه خسته و خمارش را به او دوخت. پوزخندی زد و سرش را کج کرد که باعث شد موهایش نیمی از صورتش را بپوشاند:
- کجا بودی؟ دَدر؟!
اریکا بدون نگاه کردن به او گفت:
- خودت بهتر می دونی که به تو هیچ ربطی نداره.
محمد در حالی که از جایش بلند شده بود، دندان هایش را با حالتی عصبی بر روی هم سابید و به طرف اریکا خیز برداشت. او را به دیوار چسباند و با صدایش که لحن ترسناکی به خود گرفته بود نجوا کرد:
- کدوم گوری بودی؟؟
اریکا که از طرفی ترسیده بود و از طرف دیگر حوصله ی جنگ و دعوا را نداشت، خودش را بیشتر به دیوار فشرد و گفت:
- رفته بودم آرایشگاه موهام و رنگ کنم، منتظر موندم ولی سرش شلوغ بود و نتونست موهام و رنگ کنه فقط صورتم و اصلاح کرد، منم اومدم.
نگاه مشکوکش را روی اجزای صورت اریکا لغزاند، خود را عقب کشید و شانه های اریکا را رها کرد. اریکا با عجله به سمت اتاقش رفت و در را بست. بی حوصله لباس هایش را درآورد و عوض کرد. در آینه به خود خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
- دهنش بوی گند می داد!
به سمت آشپزخانه رفت تا چیزی بخورد. اما از روی خستگی زیاد بی خیال آماده کردن غذا شد، یک لیوان چایی برای خود ریخت و شیرینی را از یخچال بیرون آورد. روی صندلی نشسته و در حال خوردن چایی بود که ناگهان لب های خیس و داغی را بر روی گردنش احساس کرد. با وحشت خودش را عقب کشید و به چهره ی او خیره شد:
- چه غلطی می کنی آشغال! برو گمشو اونور.
محمد پوزخندی زد و ابروهایش را بالا داد:
- گمشم؟! کجا؟ ناسلامتی شوهرتم.
خم شد و کنار گوش اریکا زمزمه کرد:
- من فقط قبول کردم همخواب تو نباشم...
خنده ای مستانه کرد و ادامه داد:
- که الان پشیمونم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:40  توسط افرا | 
سلام من این قسمت هارو گذاشتم دیگه نمیزارم تا وقتی نظر بدین

..................................................

 

با خیسی قطرات آبی که به صورتش پاشیده بودند چشم باز کرد، چشم هایش در نگاه متفکر محمد قفل شد.
- چی شده؟
دست به سرش گرفت و سعی کرد خود را بالا بکشد، اما محمد به او چنین اجازه ای نداد.
- آروم باش. تو غش کردی.
صدای جیغ مهرسا باعث شد به سمت در نگاه کند:
- وای، چشاش بازه...
صدای عصبانی حاماد خان آمد که گفت:
- مگه نگفتم دورش و خلوت کنید؟!
سیمین شرمگین پاسخ داد:
- ببخشید تقصیر من شد.
- ما که دورش نیستیم بابا!
حامد خان با لبخندی داخل شد و دست اریکا را گرفت، شروع به گرفتن نبضش کرد. آخرین دیدارش با حامد خان به یادش آمد، وقتی که پشت در آمده بود و برای همه چیز معذرت خواهی می کرد.
مهناز خانم با نگرانی گفت:
- چی شده حامد؟!
حامد خان بدون پاسخ دادن به همسرش گفت:
- اون لیوان آب قند و بده.
لیوان آب قند را به دست های لرزان اریکا داد و لبخندی زد.
- بخور دخترم، ضعف کردی، برای همین دستات می لرزه.
می خواست بگوید ضعفش جسمانی نیست، این روح بیمارش است که ضعف کرده و دیگر توانی برایش نمانده. له شده!
سیمین که هنوز جلوی در ایستاده بود با نگاه دلخوری به محمد گفت:
- تقصیر آقا دوماده، حتی نکرد یه شیر کاکائو و کیک بگیره بده خانمش بخوره، حالا من به درک، این بچه چندین ساعت زیر دست اون خانم سوراخ سمبه شد و آخش درنیومد.
مهناز خانم با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت:
- آره زن عمو؟!
محمد لبخندی زد و جوابی نداد و بی تفاوت از کنار اخم و تخم مهنار خانم گذشت.
بعد از دقایقی همه به سالن برگشتند و سر جای خود قرار گرفتند. دلش می خواست برود و آن کاغذ مچاله شده را بردارد، دلش می خواست آن را از اول بخواند و اینبار اشک بریزد، اما یادش آمد که به خودش و مادرش قول داده کمتر گریه و زاری و بیشتر به هدفش فکر کند.
محمد لب هایش را به گوش اریکا نزدیک کرد و به آرامی گفت:
- کم کم داره تموم می شه، همه منتظرن تا با همسرت برقصی.
با تماس لب های محمد به گوشش، سرش را به سرعت کنار کشید. از شنیدن آن کلمه چندشش شد. همسر؟! اریکا چیزی نگفت، حتی نگاهش نکرد. اما وقتی آقای احدی و پدرش نزدیک آمدند و بعد با تشویق حضار مواجه شد، مجبور شد بلند شود و خود را برای عذابی دیگر آماده کند. عذابی که خود شخصا باعث شروع آن بود. محمد دستان سرد اریکا را گرفت و او را به وسط پیست رقص برد. اریکا مثل مجسمه ای بی احساس ایستاد و به محمد نگاه کرد. نمی دانست باید چه کند. انگار که محمد موقعیت را درک کرد. دست اریکا را گرفت و روی شانه ی خود گذاشت، خود نیز با دست دیگرش کمر اریکا را فشرد، سرش را به او نزدیک کرد و گفت:
- چت شده؟! اون یکی دستت و بذار پشت کمرم.
اما اریکا هیچ حرکتی نکرد، محمد خود وارد عمل شد و دست او را پشت کمر خود گذاشت. بعد از تمام شدن رقص محمد به اریکا کمک کرد تا در جایش بنشیند. خود نیز کمی عصبی و آشفته به نظر می رسید. باز هم دوستان محمد به دنبالش آمدند و خواستند او را به وسط مجلس ببرند، محمد با اعتراض گفت:
- من دیگه هیچ رمقی برام نمونده.
- همش چسبیده به خانمش، پاشو دیگه.
- فرشاد تو یه چیزی بگو، من واقعا خسته م.
- پاشو محمد... می خوام ازت فیلم بگیرم به مهسا نشون بدم.
او را با خود بردند و باز هم اریکا تنها ماند. سرش را پایین انداخت و فارغ از آن مجلس در فکر و خیال های عذاب آورش غرق شد. متوجه ی سنگینی نگاهی شد، سر بلند کرد و مهرسا را مقابل خود دید. اریکا لبخندی زورکی تحویل او داد و به سرعت سرش را پایین انداخت. مهرسا بدون تعارف در جایگاه محمد نشست و به اریکا چشم دوخت.
- دیگه حتی نگاهمم نمی کنی؟! آخه به من و آرین چه ربطی داره؟! ما از هیچی خبر نداشتیم اریکا، فقط من یه چیزای کمی از صدقه سر فالگوش ایستادن و فوضولی کردن دستگیرم شده بود.
اریکا باز هم چیزی نگفت، مهرسا ادامه داد:
- وقتی بی هوش شدی فهمیدم که این قضیه از نامه ی آرین آب می خوره.
اریکا با شنیدن این حرف کمی شل شد و زیر چشمی نگاهی به مهرسا انداخت. مهرسا با لحنی دلگیر زمزمه کرد:
- یعنی انقدر از من و آرین بدت میاد که با دیدن من سرت و میندازی پایین و با شنیدن اسم اون هیچی نمی گی!
اریکا لب تر کرد و به سختی قفل زبانش را باز کرد:
- آ... آرین کجاست؟
مهرسا با خوشحالی گفت:
- توی ماشین بیرون نشسته منتظر ببینه چه شکلی شدی، البته یه جورایی بهونه س، شکل و می گم. ما می دونیم...
اریکا با گیجی به مهرسا نگاه کرد، اما مهرسا خیلی سریع از جایش بلند شد و گفت:
- محمد داره میاد. امیدوارم خوشبخت بشی اریکا...
دوباره نگاهی به محمد کرد و سرش را پایین انداخت، آرام زمزمه کرد:
- با محمد... فکر نکنم خوشبخت بشی.
او رفت و اریکا را با حرف های کوتاهش به فکر فرو برد. بعد از نشستن محمد باز هم احساس کرد سرش دارد گیج می رود، متوجه شد هر وقت محمد به او نزدیک می شود حال بدی پیدا می کند. با چشمانش به دنبال پدرش گشت.
خواننده ی گروه ارکست گفت:
- خوشحال می شم آقای سلطانی و مادر عروس خانم بیان وسط و...
ادامه ی حرف های آن مرد را نمی شنید. «مادر عروس؟! کدوم مادر؟!»
حس انتقام دوباره در وجودش جوشید و جان گرفت. از آن موقع تا پایان مجلس مانند بچه ای آرام و حرف گوش کن تماشاگر این خیمه شب بازی بود، بازی ای که یک سرش را خود اداره می کرد. بعد از اتمام مجلس و خداحافظی با همه، اریکا دل در دلش نبود تا بتواند آرین را ببیند.
محمد جلو رفت و شنل بژ رنگ اریکا را روی دوشش انداخت. هر دو دست در دست هم به سمت ماشین قدم برداشتند. فیلمبردار با اشاره از آن دو چیزی می خواست، حتی لحظه ی آخر هم دست بردار نبود. محمد پوزخندی زد و حرف دل اریکا را گفت:
- مردک چقدر حرف می زنه، من جای این کف کردم!
اریکا متوجه ی دستان گره شده ی محمد به دور بازوان خود نبود. با چشمانش به دنبال کسی می گشت، کسی که احساس می کرد قلبش را به تپش انداخته، از این فکر حس بدی پیدا کرد.

* * * * *

اریکا وسط حال ایستاده بود با نگاه ماتش اطراف را می کاوید. محمد برای بدرقه ی اقوام رفته بود، انگار متوجه ی حال خراب اریکا شد، چون با اشاره از اریکا خواست بماند تا خودش تنهایی برود.
مبلمان طلایی، دیوار و سرامیک سفید، قالیچه ای کوچک با طرح های سفید و طلایی که بسیار به چشم می آمد وسط پذیرایی قرار داشت. رنگ طلایی باعث بزرگ تر نشان دادن فضای خانه شده بود.
با صدای قدم هایی نگاه از وسایل خانه گرفت و چشم به روبه رو دوخت، دسته گل را در دستان کوچکش فشرد. محمد با لبخندی عمیق در حالی که چشمانش برق عجیبی می زد، به سمتش می آمد. نسبت به نگاه عجیب و غریب او اصلا احساس خوبی نداشت.
روبه روی اریکا ایستاد و گفت:
- همه رفتن، من موندم و تو...
با گفتن این حرف پوزخندی زد و دستی به موهایش کشید. موهایش روی پیشانی بلندش ریخت، باز هم به موهایش چنگ زد و اینبار محکم تر به سمت بالا کشید. رفتارش نشان می داد که عصبی است. به لرزش دستان او خیره شد و در فکر فرو رفت.
در افکار ضد و نقیضش غوطه ور بود که با گرمای دستان محمد روی شانه هایش به خود آمد. سعی کرد خود را عقب بکشد، اما محمد او را محکم نگه داشته و به پایین خیره شده بود. نگاهی به سر تا پای اریکا کرد، وقتی به چشمان اریکا رسید دیگر طاقت نیارود، لب از لب باز کرد و گفت:
- خوشگل شدی!
اریکا بدون اینکه بداند چه می گوید فقط برای عوض کردن و خارج شدن از ان جو عذاب آور گفت:
- با... بابا اینا رفتن؟!
دستان محمد شل شد، چشمانش را تنگ کرد و بیشتر به چهره و حرکات اریکا دقت کرد. کمی سرش را تکان داد و گفت:
- آره، دیدی که...
نگاه جستجوگرش را به چشمان اریکا دوخت، انگار که متوجه ی چیزی شده باشد پوزخندی زد. دستش را دور شانه ی اریکا انداخت و او را با خود به سمتی که اریکا نمی دانست کجاست همراه کرد.
اریکا با چشمان هراسانش سر چرخاند و به عقب نگاه کرد، زیر لب نالید:
- کجا می ریم؟!
سعی کرد صدایش نلرزد اما می دانست که در این کار موفق نبود. محمد به اریکا نگاه کرد و لبخندی زد، او را بیشتر از قبل به خود چسباند، حالا صورتش فاصله ی خیلی کمی تا صورت اریکا داشت. از هُرم نفس های گرم محمد که به صورتش می خورد احساس بدی پیدا کرد. سرش را عقب کشید و اخمی به چهره نشاند. صدای خنده ی محمد بلند شد:
- داریم می ریم اتاقمون و ببینیم.
- اتاقمون؟!
- اوهوم، اتاق من و تو.
با دو انگشت خود، گونه ی اریکا را کشید، اریکا با تغییر چهره درهم کشید و باز هم اخم کرد.
- نکن! خوشم نمیاد.
سعی کرد در جایش بایستد اما محمد اریکا را با خود می کشید و اجازه ی ایستادن به او نمی داد. محمد خنده ای کرد و با لحن عجیبی گفت:
- چشم! دیگه این کار و نمی کنم.
و باز هم خندید، اریکا با لحنی عصبی جواب داد:
- نخند، من نمی خوام اتاق و ببینم.
آستین محمد را گرفت و کشید.
- دستت و بردار خوشم نمیاد! دارم خفه می شم.
محمد دستش را از دور گردن اریکا برداشت، صورتش از فشار زیاد قرمز شده بود، معلوم بود خیلی تلاش می کند تا قهقه نزند.
- چشم، دیگه این کار هم نمی کنم.
وقتی دست محمد از گردنش جدا شد راهش را کج کرد و خواست از او دور شود، اما محمد خیلی سریع عکس العمل نشان داد و مچ دست اریکا را کشید. مقابل اتاق بودند که در را باز کرد و اریکا را بزور داخل اتاق برد.
- حتی اگه نخوای اتاق و ببینی بالاخره که باید توی اتاق بیای.
اریکا در حالی که تقلا می کرد دستش را از دست قوی محمد بیرون بکشد، با لجبازی گفت:
- نمی خوام...
محمد وسط اتاق دست اریکا را ول کرد و به سمت پرده ها رفت، آن ها را جمع کرد و پنجره را باز گذاشت. اریکا در حالی که از ترس می لرزید به تخت بزرگی که وسط اتاق بود خیره شد. آب دهانش را به زور قورت داد، استخوان هایش درد می کرد و سرگیجه ی بدی داشت. همه چیز در اطرافش تار و غیر شفاف به نظر می رسید. محمد روبه رویش ایستاد و لبخند زد، با دست چانه ی اریکا را گرفت و سرش را بالا آورد. با لحنی آرام زمزمه کرد:
- از چی می ترسی فسقلی؟
لبخندی زد و ادامه داد:
- من خیلی ترسناکم؟!
اریکا سر سنگینش را پایین انداخت، دنبال بهانه ای بود تا برای چند لحظه از شر نگاه و دست های گرم محمد خلاص شود. جرقه ای در ذهنش زده شد، به چشمان خمار محمد که به لب هایش خیره شده بود نگاهی اجمالی کرد و با تته پته گفت:
- من... من...
محمد کمر اریکا را بین دست هایش گرفت و فشرد:
- تو چی؟
اریکا احساس کرد که کمرش تیر می کشد. از لحن پر از شهوت محمد هیچ خوشش نیامد، میل و خواهش را می توانست در صدای او حس کند. به غیر از برق شیطنتی که در چشمانش می جهید و با لحنش منافات داشت.
- من تشنمه، ب... برام نوشیدنی بیار. لطفا!
محمد در حالی که خیره اریکا را نگاه می کرد، از او جدا شد:
- با اینکه این کار، کار خانم خونه س...
با شیطنت به گونه ی گل انداخته ی اریکا اشاره کرد و ادامه داد:
- خیلی خب باشه، اما اینم یادت باشه که من به هر کسی انقدر وقت نمی دما! تا من می رم نوشیدنی بیارم تو هم آماده شو.
خنده ی موذیانه ای کرد و با قدم هایی آرام از اتاق بیرون رفت و در را باز گذاشت. اریکا که چیزی از حرف های بی سرو ته محمد متوجه نمی شد با خشم به رفتن او نگاه کرد. زمانی که مطمئن شد محمد از اتاق دور شده زیر لب چیزی گفت و به اطراف چشم دوخت، وقتی وسیله ی مورد نظرش را نیافت کفشش را از پا درآورد و با حرص و خشونت به طرف در پرتاب کرد.
- عوضی ِ...
کفش دومش را درآورد:
- آشغال، ایشالا که خبرت بیاد.
سعی کرد ادای محمد را دربیاورد، صدایش را کلفت کرد و با ژست بامزه ای پوزخند زد و گفت:
- تا من می رم کوفت بیارم تو هم آماده شو! هه، پسره ی احمق...
حالا احساس بهتری داشت، حداقل قدری خالی شده بود. همراه با احساس گرمایی که به صورتش هجوم آورد، با دست راستش کمی خود را باد زد. باید قبل از آمدن محمد کاری می کرد. به لباسی که تنش بود خیره شد، امشب چقدر از لباس عروس بیزار شده بود. به خاطر می آورد زمان کودکی از دیدن عروس و لباس عروس به وجد می آمد، اما حالا...
با دست به دو طرف دامن چین دارش چنگ زد و گفت:
- از شر تو یکی هم راحت می شم، لباس مسخره!
نگاهش به دست گل مقابل پاهایش افتاد، دامنش را بالا گرفت و لگد محکمی به دسته گل زد. دسته گل به دَر نیمه باز خورد و کمی آن را تکان داد. صدای نزدیک شدن قدم های محمد را می شنید، دمپایی ابری اش را روی زمین می کشید و نزدیک و نزدیک تر می شد. انگشت هایش را روی گیج گاهش گذاشت و زیر لب گفت:
- فکر کن اریکا، فکر کن دیوونه، باید چی کار کنی؟؟
یاد نگاه تلخ و پر از نفرت آرین افتاد. چه غریبانه به دستان گره شده ی محمد به دور بازوانش می نگریست. سردش شد، احساس کرد دارد یخ می زند. با عجله به سمت در رفت و آن را بست. با دیدن کلید لبخندی زد و در را سه بار پشت سر هم قفل کرد.
هنوز یک دستش به دستگیره بود و دست دیگرش روی در که احساس کرد دستگیره ی در می چرخد. با وحشت دستگیره را ول کرد و به عقب خیز برداشت. بعد از چند بار دیگر که دستگیره چرخیده شد، صدای تقه ای آمد.
- اریکا؟!
صدای متعجب محمد بود که از پشت در می شنید:
- اریکا؟! دَر چرا باز نمیشه؟
دَر تکان محکمی خورد.
- اریکا صدامو میشنوی؟! اریکا... چرا جواب نمی دی؟! حالت خوبه؟!
با شنیدن اضطرابی که در صدای محمد موج می زد، لبخند پر از لذتی زد و روی تخت نشست. در با شدت بسیار تکان می خورد، از این می ترسید که محمد در را بشکند و داخل شود. سعی کرد خونسرد باشد و صدایش نلرزد:
- من حالم خوبه.
سر و صدا قطع شد.
- خودتی؟! چرا جواب نمی دادی؟ این در چشه... باز نمیشه! تو حالت خوبه؟!
- می... می خوام راحت باشم. تنهام بذار.
حتی خودش هم مطمئن نبود که صدای خودش را شنیده باشد، اما انگار محمد شنید، چون در تکان محکمی خورد و صدای عصبانی محمد بلند شد:
- هیچ معلوم هست چی میگی؟! بیا این در لعنتی و باز کن. من و میفرستی پی نخود سیاه! گفتم در و باز کن...
ضربه ی دیگری به در زده شد، از اینکه محمد را حرص می داد لذت می برد. صدایش را صاف کرد و اینبار جدی تر پاسخ گفت:
- گفتم می خوام تنها باشم، راحتم بذار.
صدای پوزخند محمد آمد:
- هه... هنوز می ترسی؟! اینقدر زیاد! تو بیا این در و باز کن من بهت قول می دم چیزی برای ترس وجود نداشته باشه.
اریکا دستانش را روی گوشش گذاشت و محمد با خنده ادامه داد:
- ناسلامتی امشب شب... اصلا راه... حالا شاید... باشه...
نمی خواست حرف های مزخرف او را بشنود، حرف هایی که به نظرش چندش آور بود. صدایش کم و زیاد می شد. گوش هایش را محکم فشار می داد تا کمتر بشنود. فریاد زد:
- بس کن دیگه نمی خوام بشنوم! برو گمشو و راحتم بذار.
با وجود گرفتن گوش هایش صدای داد و بیداد محمد و کوبیده شدن در را می شنید. محمد یک ساعتی با در کشتی گرفت و هر چه از دهانش درآمد بار اریکا کرد. وقتی صدایی نشنید، به گمان اینکه اریکا خوابیده بی خیال شد و رفت. اریکا تمام مدت بی صدا اشک می ریخت و بر بخت سیاه خود لعنت می فرستاد. نیم ساعتی که گذشت و از بیرون صدایی نیامد از روی تخت بلند شد و نفس راحتی کشید. به سمت در رفت و از سوراخ جا کلیدی به بیرون نگاه کرد. خبری از محمد نبود. باید از شر آرایش سنگین و لباسش خلاص می شد. خوشبختانه سرویس کاملی در خود اتاق وجود داشت. اتاق بزرگ و دلبازی که بیشتر وسایلش به رنگ قرمز و مشکی بود، قرمز رنگ شهوت آمیزی به حساب می آمد. پوزخندی زد و به سمت حمام رفت.
تمام بدنش کوفته بود و درد می کرد، انگار که از بالای بلندی به زمین پرت شده بود. اگر از خراب شدن آن دنیایش نمی ترسید حتما خودکشی می کرد، بیشتر که فکر کرد به این نتیجه رسید که از خود مرگ می هراسد.
به دور و بر نظری انداخت، خبری از عکس مادرش نبود، باز هم بغضش شکست و اشک های بی کسی اش جاری شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:38  توسط افرا | 
راست می گفت پنجره ی اتاقم میله داشت ... من چقدر احمقم چرا زودتر متوجه نشدم که همش خواب بوده ... با خجالت سرم و پایین اوردم اصلا روم نمی شد که تو چشاش نگاه کنم ... اونم که انگار حالم و درک کرده باشه سکوت کرد و چیزی نگفت ... بعد از مدتی سرمو بالا گرفت و با مهربانی که ازش بعید بود گفت : بهتری ؟
با خجالت سرمو تکون دادم ...
_خوب اگه حالت خوبه بهتره بری تو اتاقت! ...
با وحشت بهش نگاه کردم ... تصور این که دوباره برگردم توی اون اتاق باعث شد لرزه ای به تنم بیفتد که از چشم های تیزبین امید دور نماند ، با خستگی سری تکان داد و همین طور که زیر لب چیزی زمزمه می کرد بلند شد و از توی کمد بالشت و پتوی اضافه ای برداشت و روی کاناپه گوشه اتاق گذاشت ...
_تو روی تخت بخواب ... منم اینجا می خوابم ... چراغ خواب رو هم روشن می ذارم ... خوبه ؟ ...
وقتی که دید همونطور مثل گیجا روی تختش نشستم و حرکتی نمی کنم دوباره به طرفم برگشت و در حالی که منو روی تخت می خوابوند و پتو روم می کشید خم شد و با مهربانی در گوشم زمزمه کرد:
هیچی واسه ترسیدن وجود نداره ... من اینجام ... پس راحت بگیر بخواب عزیزم ...
با تعجب بوسه ای روی گوشم حس کردم و حرکت نوازشگر دستش رو وقتی که داشت می رفت روی موهام ... حرکاتش انقدر واسم عجیب و دور از انتظار بود که وقتی بهم شب بخیر گفت قدرت جواب دادن بهش رو نداشتم ... انگار توی یه خلسه شیرین فرو رفته بودم ...

***

چشامو باز می کنم و به سقف خیره می شم ... عجب خوابی بود ... همونطور که غلتی می زنم چشم می افته به عکس امید کنار تخت ... با گیجی به عکس نگاه می کنم ... واقعا تو این عکس محشره ... قد بلند و خوش تیپ ... دستمو دراز می کنم و عکسو بر می دارم ... با دقت به امید تو عکس خیره می شم ... تصویری از یک لبخند محو گوشه لبشه ... ولی با این حال انگار می تونم با وجود عینک آفتابیش نگاه سرد و خیرشو روی خودم حس کنم ... همونطور که به عکس توی دستام خیره شدم مغزم به کار می افته ... با چشای گرد شده اتاقو نگاه می کنم ... عکس از دستم می افته ... نه پس خواب نبود همش واقعیت داشت ... نه ... نگاهی به خودم روی تخت امید میندازم ... از خجالت دستامو جلوی صورتم می گیرم ... از تصور این که دیشب چه فیلم کمدی واسش اجرا کردم می خوام خودمو بکشم ... لعنتی ... نگام دوباره می افته به امید توی عکس با اون لبخند کج گوشه لبش ... انگار داره به من دهن کجی می کنه ... جیغی می کشم و سرمو تو دستام می گیرم ... حالا چه جوری با اون گندی که دیشب بالا اوردم تو چشاش نگاه کنم ... خندم می گیره حالا نه که قبلا جرات این کار رو داشتم ... ولی دیگه نه با این گند بزرگی که زدم ... خدایا فکر کنم تا مدت ها از به یاد اوردن حرکات من خندش بگیره ... از تصور این که نصف شب رفته باشم سراغ امید اونم تو اتاقش باعث می شه آرزوی مرگ کنم ... نگام دوباره می افته به امید با اون لبخند کذاییش ... حرصم می گیره و عکس رو برمی گردونم ... شروع می کنم به جویدن ناخن هام ... خب حالا که چی تقصیر من که نبود ... کابوس دیدم ترسیدم این اتفاق ممکن واسه هر کسی بیفته ...
بلند می شم و جلوی میز توالت می ایستم ... به دختر توی آیینه خیره می شم ... موهای پریشون و بلندم تا کمرم می رسه ... یه نگاه به لباس خوابم میندازم ... یه پیراهن خواب نازک که اگه خیلی لطف می کرد فقط می تونست زانوهام رو بپوشونه ... یعنی من دیشب با این قیافه پریدم تو بغل امید ... یه نگاه دیگه به خودم باعث می شه که از مضحکی قضیه خندم بگیره ... همونطور که می خندم روی زمین می نشینم ... با تاسف یه نگاه دیگه به خودم میندازم و سرمو از خجالت تو دستام مخفی می کنم ...

***
صدای باز شدن در سالن و صدای قدم هایی رو می شنوم ... نگام می افته به ساعت ... تا رسیدن امید 2 ساعت وقت ... یعنی امید ؟ چه امشب زود اومده ... با وجود ماجرای دیشب خیلیم نمی تونه عجیب باشه ... پاورچین می رم طرف پله ها و خم می شم و پایین و نگاه می کنم ... ولی کسی نیست .. یعنی خیالاتی شدم ؟ ... دوباره چند پله پایین تر می رم ولی بازم خبری نیست .. ترس برم می داره اما مطمئنم صدای پاهایی رو شنیدم ... با ترس و لرز پله ها رو پایین می رم ... می رم طرف در ورودی ... ماشین امید دیده نمی شه ... ولی مطمئنم صدایی شنیدم ... همینطور که تو فکرم برمی گردم و از دیدن مردی که جلوم وایساده جیغ بلندی می کشم و دیگه چیزی نمی فهمم ...

از ضربه هایی که به صورتم می خوره چشامو باز می کنم ... احساس می
کنم سرم سنگین ... من کجام ؟ ... انگار یکی داره یه مایع تلخ رو به زور به خوردم می ده ... از سوزش گلوم به سرفه می افتم ... خدا جون این دیگه چی بود ؟ ...
با وحشت به مرد مقابلم خیره می شم که داره با لذت بهم نگاه می کنه : حالتون خوبه ؟
... جرات ندارم حرفی بزنم این دیگه کیه یعنی دزده ؟ ... انگار اونم فهمیده که دارم به چی فکر می کنم دستشو جلو میاره و با لبخند کثیفی می گه : شاید الان وقت مناسبی واسه معارفه نباشه ولی من کیارشم پسرخاله امید ... با کنجکاوی در حالی که چشاشو تنگ می کنه می گه : و شما ؟ ...
آه خدا رو شکر پس از فامیلای امید ... نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم و با دستایی لرزان باهاش دست می دم و می گم : منم سوگلم ...
نمی دونم چرا ولی ازش خوشم نیومده ... انقدر توی قمارخونه شهناز با مردا برخورد داشتم که فرق یک نگاه پاک رو با نگاه هیز و کثیف تشخیص بدم ... دوست دارم از تیررس نگاش خارج شم ... تازه اون موقع هست که متوجه می شم روی یکی از مبل های سالن ام یعنی اون منو اورده ؟ ... چندشم می شه ... به بهانه پذیرایی از سالن خارج می شم و می رم تو آشپزخونه ... نمی دونم چرا دوباره دلشوره به جونم افتاده ... نگاهی به ساعت میندازم یعنی امید کی میاد ؟ ... همینطور که دارم وسایل پذیرایی رو آماده می کنم از شنیدن صداش از پشت سرم یکه ای می خورم ... تو چهارچوب در ایستاده و با یه نگاه هیز وکثیف داره سر تا پام رو برانداز می کنه ... حالم بد می شه ... انگار دوباره شهرام رو جلوی روم می بینم ... صداشو می شنوم که می گه :

من خودم رو معرفی کردم ولی شما نگفتید با امید چه نسبتی دارید ؟
با خونسردی که ازم بعیده می گم : من اینجا زندگی می کنم ... امید یه جورایی سرپرستی منو قبول کرده!؟ ...
با تمسخر و لودگی می گه : جدی ؟ امید چه انسان خیر و مهربونی شده که ما خبر نداریم ؟ ...
حرفی نمی زنم ... از گوشه چشم می بینم که میاد تو آشپزخونه ... خودم رو جمع و جور می کنم و مشغول چیدن میوه ها تو ظرف می شم ... کنارم تکیه میده به میز و خیره می شه به صورتم ... می دونم رنگم پریده ... سعی می کنم لرزش دستام رو ازش پنهون کنم
_ چند سالته ؟
از لحنش خوشم نمیاد ولی بالاجبار می گم : 17 سال
_می دونی خیلی خوشگلی ...
سعی می کنم بدون این که خودم رو ببازم بگم : تشریف ببرین منم الان میام ...
_ترجیح می دم همین جا پیش تو بمونم عزیزم ...
دیگه داره زیاده روی می کنه ... دلم می خواد بکوبم تو دهنش ... می رم طرف یخچال که بازوم رو می گیره و می کشه طرف خودش ... شوکه شدم اصلا انتظار این کار رو ازش نداشتم ... روم خم می شه به حدی که نفس های داغش رو روی صورتم حس می کنم ... سعی می کنم بازوم رو از دستش درآرم .. ولی محکم تر نگهم می داره لرزش بدنم به حدی شدیده که اونم متوجه می شه :
چیه عزیزم مگه بار اولته ؟ ... من که می دونم وجود یه دختر خوشگل مثل تو توی خونه یه مرد مجرد یعنی چی ؟ ... پس نمی خواد واسه من فیلم بازی کنی ... باور کن نمی خوام اذیتت کنم ...
و در حالی که لباشو کنار گوشم میاره زمزمه می کنه :
فقط می خوایم یه کم خوش بگذرونیم تا پسرخاله عزیزم بیاد همین ... نترس ... امید اگه بفهمه به گرمی ازم پذیرایی کردی خیلی هم خوشحال می شه ...
مردک عوضی دیگه داشت از حدش می گذروند ... زندگی تو قمارخونه شهناز اگه هیچ فایده ای واسم نداشت باعث شده بود که یاد بگیرم اولین کاری که تو اینجور مواقع انجام میدن چیه و چطوری خودم رو باید حفظ کنم و در مقابل این حوادث از خودم دفاع کنم ... حالا کاملا رو به روم وایساده بود وقتی دیدم هیچ جوری ولم نمی کنه محکم کوبیدم وسط پاهاش ... ناله ای کرد و دستمو ول کرد ... با تمام سرعت به طرف بیرون آشپزخونه دویدم ... صدای فحش و ناسزاش و می شنیدم ... هنوز به پله ها نرسیده بودم که موهام از عقب کشیده شد و نزدیک پله ها محکم خوردم زمین ...
خم میشه روم و در حالی که چونمو محکم می گیره با عصبانیت می گه : دختر عوضی هنوز نمی دونی با کی طرفی؟ ... فکر می کنی من امثال تو رو نمی شناسم ... چرا عزیزم خوب هم می شناسم ...
در همون حال چنگی می زنه تو موهام و از بین دندان های کلید شده اش ادامه می ده : حالا من درسی بهت می دم که تا عمر داری فراموش نکنی ...
و قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم از موهام بلندم می کنه و محکم می کوبونتم به دیوار ... حس می کنم نفسم بالا نمیاد از بین چشای نیمه بازم می بینمش که دوباره داره به طرفم میاد ... سعی می کنم از جام بلند شم ...
_کجا عزیزم ... حالا حالا ها من باهات کار دارم ...
همونطور که موهام رو می کشه پرتم می کنه روی مبل گوشه سالن و خودش رو میندازه روم ... دارم پرس می شم ... هر چی تقلا می کنم زورم بهش نمی رسه ... صورتشو بهم نزدیک می کنه و با لحن ترسناکی می گه :
می دونی من عاشق دخترای وحشی ای مثل توام ... عاشق این که بتونم رامشون کنم ...
حرکت دستش رو روی لبم حس می کنم ...
_وقتی بیهوش بودی این لبات خیلی منو وسوسه کرده بود ... اگه عصبانیم نمی کردی کاری می کردم که هر دو با هم لذت ببریم ولی الان….
قبل از این که جمله اش رو تموم کنه لباشو روی لبام میذاره و دستام رو مهار می کنه ...
حالم از اینجور مردا بهم میخوره, نمیذارم, نمیذارم که هر بلایی دلش خواست سرم بیاره, با تمام وجود لباشو گاز می گیرم به حدی که شوری خون رو تو دهنم حس می کنم ... فحشی میده و در حالی که صورتشو عقب می کشه کشیده محکمی به صورتم می زنه ... یه لحظه حس می کنم که چشام دارن سیاهی میرن ...
یقه لباسمو می گیره و با یه حرکت پاره اش می کنه ... شروع می کنم به تقلا ... انگار مقاومت من باعث می شه که وحشی تر بشه ... با یک دستش دستام رو بالای سرم نگه میداره و با دست دیگه اش شروع می کنه به باز کردن کمربندش ... با دیدن این صحنه چشامو می بندم و با تمام وجودم امید رو صدا می زنم نفسی میکشم و دوباره با فریاد بغض داری میگم:امیــــــدددد
یه دفعه حس می کنم سنگینیش از روم برداشته شده ... چشامو باز می کنم .... باورم نمی شه ... همینطور که گوشه مبل مچاله شدم از پشت پرده اشک می بینمشون که با هم درگیر شدن ... صدای فحش و ناسزای امید همه خونه رو پر کرده ... کاملا" مشخصه که اون حریف هیکل امید نمی شه ... تمام سر و صورتش خونیه ... امید رو می بینم که در حالی که یقه اونو گرفته کشان کشان از سالن خارج می شن ...
حالا که خطر از بیخ گوشم گذشته متوجه لرزش شدید بدنم می شم ... انقدر جیغ زدم که گلوم به شدت می سوزه ... هق هق گریه ام فضای سالن رو پر می کنه ...
نمی دونم چقدر گذشته که می بینم امید وارد سالن می شه از همین جا که نشستم می تونم رگ برجسته پیشونیش رو ببینم ... قیافش ترسناک شده ... گوشه ابروش خونریزی داره ... کتش رو که پاره شده میندازه روی مبل و عصبانی تو سالن شروع می کنه به راه رفتن ... فحش ها و ناسزاهاشو می شنوم ... دستاش رو توی موهاش فرو می کنه و ناگهان به طرفم بر می گرده و نگام می کنه ... نگاش خیره روی یقه پاره لباسمه ... یه دفعه گلدان روی میز رو بر می داره و با قدرت می کوبه به دیوار ... صدای شکستنش به حدی شدیده که تمام بدنم شروع می کنه به لرزیدن... قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم می بینمش که داره میاد به طرفم ... انقدر وحشت می کنم که در حالی که دستام رو برای محافظت از خودم روی صورتم می گیرم با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد با التماس می گم :تو رو خدا کاری بهم نداشته باش ... توضیح می دم امید .. من کاری نکردم خودش اومد تو خونه ... من راهش ندادم ... اصلا نمی دونم چطوری اومد تو ...
می بینمش که لحظه ای مکث می کنه و بعد دوباره میاد طرفم ... وقتی می خواد بهم دست بزنه جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ...
صداش رو می شنوم که می گه : سوگل آروم باش ... من نمی خوام اذیتت کنم ... می دونم عزیزم ... تقصیر خود احمقم بود تو تقصیری نداشتی ..آروم باش عزیزم
با بهت دستامو از جلوی صورتم کنار می برم و به چشای سرخش نگاه می کنم ... یعنی اون از دستم عصبانی نیست ؟
محکم می کشونتم توی آغوشش و منو به خودش فشار می ده ... سرمو توی سینه اش فرو می برم و سعی می کنم به صدای قلبش گوش کنم ... عجیب ولی تو آغوشش احساس آرامش می کنم ... واقعا برام آرامش بخشه سرمو میاره بالا و با انگشت شستش خون گوشه لبم رو پاک می کنه ... دوباره سرمو روی سینه اش میذاره ... در حالی که موهام رو نوازش می کنه صداشو می شنوم که می گه : متاسفم ... تقصیر تو نبود ... اون کلید اینجا رو داشت ... یعنی خودم بهش داده بودم ... زمانی که دانشجوی این شهر بود به درخواست مادرم توی این خونه زندگی می کرد ... و من احمق فراموش کرده بودم ... واقعا متاسفم ... اگه چیزیت می شد؟
بدون این که حرفشو ادامه بده حلقه دستاش و دورم محکمتر می کنه ...


مدتی گذشته ولی هر دومون ساکتیم ... سرمو از رو شونه اش بلند می کنم ... با چشای بسته به مبل تکیه داده ... هنوزم صورتش از خشم سرخه ... دلم یه جوری می شه نمی خوام انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که حرفی بزنم چشاشو باز می کنه و خیره می شه بهم ... یه دفعه چهره اش درهم می ره دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که صورتم و به یه طرف خم می کنه با تاسف می گه :
کبود شده باید روش یخ میذاشتیم ...
نمی دونم توی نگاش چیه که اینطور مسخم کرده؟ ... عشق ، حسرت ، پشیمونی ، خشم ... حرکت آروم دستاش روی کبودی های صورتم ، نزدیکی بیش از حدمون ، نفس های داغش و بوی خوش بدنش همه اینا باعث می شه بی هیچ حرکتی توی آغوشش بمونم ... صورتم رو تو قاب دستاش می گیره و نگاش پی لبام ... نزدیکی صورت هامون رو حس می کنم که یهو خودشو می کشه عقب و کلافه دستشو فرو می کنه لای موهاش ...
خجالت آوره ولی حسی که الان دارم ناامیدیه ... نباید به اشکام اجازه پیشروی بدم ... وقتی اون منو نمی خواد پس دلیلی هم نداره که بخواد از احساساتم باخبر بشه ... سعی می کنم تکونی بخورم و از آغوشش بیام بیرون ... ولی حلقه دستاش دورم محکمتر می شه و می گه : کجا ؟ ...
با ناامیدی می گم : می خوام برم تو اتاقم ...
مکثی می کنه و بی هیچ حرفی سری تکون می ده ، همونطور که تو آغوششم بلند می شه و می گه : خودم می برمت ...
انگار مخالفت رو تو چشام می خونه که محکم میگه : اینجاها شیشه ریخته ، به غیر از این فکر نکنم بتونی رو پاهات وایسی ...
راست می گه تصور این که از این همه پله بخوام برم بالا دور از توانمه ... پس چشمام رو میبندم و اونم آروم بغلم میکنه, سعی میکنم تا اونجا چشمام رو باز نکنم, نمیخوام تو چشماش نگاه کنم چون کم میارم, من تو چشماش غرق میشم و کم میارم, توی اتاقم وقتی داره میذارتم روی تخت چشمام رو باز میکنم, می گه : واست وان رو پر آب می کنم حالتو بهتر می کنه...
قبول میکنم و اونم میره سراغ حموم, وقتی امادش میکنه بدون هیچ حرفی میرم توش و تن خستم رو به آب گرم میبخشم تا شاید یه ذره آروم بشم, تصور کار کیارش ترس رو دوباره تو وجودم زنده میکنه ، یاد اون لحظه ای که تو چشمای امید غرق شده بودم میافتم و سردی ناشی از ترس جای خودش رو به یه گرمای لذت بخش میده ... چند ضربه به در می خوره و از پشت در حمام صداشو می شنوم :

سوگل حالت خوبه ؟ ...
_بله ...
_من این بیرونم, کاری داشتی صدام کن ...
_باشه ...
کارم که تموم میشه,همونطور که حوله دورم به صورتم توی آیینه نگاه می کنم ... یه طرفه صورتم کبوده ... گوشه لبم پاره شده و باد کرده ... شونه ام که به دیوار خورده کبود شده و استخوناش درد می کنه ... دوباره صداش رو می شنوم که می گه :

سوگل بهتر بیای بیرون ممکن حالت بد شه ...
_دارم میام ...
دارم لباسامو می پوشم که چشم می افته به کبودی دور مچ دستام ... اشکام سرازیر می شه ... خدای من اگه امید به موقع نمی رسید چه بلایی سرم می اومد ؟ ...
با باز شدن در حمام سرشو بلند می کنه ... لباساشو عوض کرده و روی تختم نشسته و قاب عکس مامان تو دستاشه ... بی هیچ حرفی بلند می شه و قاب رو سر جاش میذاره ... قبل از این که برم تو تختم یه قرص با یه لیوان شیر داغ به خوردم می ده و کمکم می کنه رو تخت دراز بکشم ...
همونطور که دراز کشیدم بهش نگاه می کنم ... پشت پنجره اتاقم در حالی که یه دستش و تکیه داده به پنجره ایستاده و به باغ خیره شده ... دوست ندارم انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که بتونم چشم ازش بردارم برمی گرده و نگامو غافلگیر می کنه ... تاب نگاه خیرشو ندارم ... به طرفم میاد روم خم می شه و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم گذاشته با مهربانی می گه :

از هیچی نترس و راحت بگیر بخواب ... تا وقتی که بخوابی اینجا می مونم ... چراغ خواب رو هم روشن میذارم ...
و با شیطنتی که ازش بعیده ادامه میده : در هر صورت اگه بازم ترسیدی اتاق خوابم رو که می دونی کجاست ؟ ...
آه خدای من ماجرای دیشب رو فراموش کرده بودم ... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... سرمو میارم پایین و لبمو گاز می گیرم ... با لبخندی گوشه لبش با لذت خم می شه پیشونیم رو می بوسه و می گه :

شب بخیر ...

کبودی صورتم کمرنگ تر شده, امروز سرور خانوم بر گشته اما هنوز سراغم نیومده... تصمیم رو میگیرم و راسخ میرم سراغش, توی آشپزخونه از پشت بغلش می کنم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... با خنده به طرفم برمی گرده که با دیدن صورت کبودم لبخند روی لباش خشک می شه ... چنگی به صورتش می زنه و می گه : خدا من رو مرگ بده چی شده ها ؟ ...
_خوردم زمین ...
_خوردی زمین فکر کردی با بچه طرفی ... رد 4 تا انگشت روی صورتت به کبودی می زنه ... آخه کی با افتادن صورتش به این روز می افته ؟ کار امید آره ؟ ...
با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیدم ادامه می ده : بزار بیاد خونه تکلیفم و امشب باهاش روشن می کنم ... دیگه شورشو درآورده ... آخه من نمی فهمم وقتی میشه صحبت کرد چرا فحش و ناسزا و کتک کاری ...
وسط حرفش می پرم و می گم : به خدا راست می گم کار امید نیست ... خوردم زمین ...
با سرزنش نگام می کنه و می گه : به همین راحتی قسم دروغ نخور
خجالت می کشم و سرمو میارم پایین ... دستشو میذاره زیر چونم و صورتم و به طرف خودش برمی گردونه و می گه : تو رو خدا ببین صورت برگ گل بچه رو چی کار کرده ... آخه مرد این کارا چیه تو می کنی ...
می بینم اگه نخوام توضیح بدم همینطور تا شب می خواد به امید بد و بیراه بگه ... به ناچار ماجرا رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... اصلا تعجب نکرد ... سرشو تکون می ده و می گه : از اولم از این پسر خوشم نمی اومد ... نمی خوام غیبت کنم ولی کاری جز عیاشی نداره ... خدا به خیر بگذرونه ... اگه باد به گوش خانم برسونه آشوبی به پا می کنه اون سرش ناپیدا ...
با نگرانی می گم : خانم ؟ ... آره دیگه مادر امید ... اگه ماجرا رو بفهمه که مطمئنم تا حالا فهمیده باید منتظر اومدنش باشیم ... خدا به خیر بگذرونه ...
دچار دلشوره می شم بهش نگاه می کنم که سرش رو تکون میده و بلند می شه و می ره سراغ کاراش ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:34  توسط افرا |